0

بار هستی

بار جاذبه زمین
سنگین است
آنچنان سنگین که حتی
بال فرشته مرمرین
که در باغچه است
شکسته است

(۱۴-۰۷-۱۰۲۳)
***

Бори ч,озибаи Замин
Сангин аст
Ончунон сангин ки х,атто
Боли фариштаи мармарин
Ки дар бог,ча аст
Шикастааст

(14-07-2013)

0

Адабиёти Исталинии Бозор Собир

وقتی لایق شیرعالی مرد
کمر ملت شکست
با شعر بازاری بازار صابر
گرند نیمه خمی که داشت
این ملت
شکست 
روی زانوان اش
افتاد
چون هدیه سرخ سال هفتاد

سبک ادبیات استالینی
مبارک باد
در کشور سامانی
تنها می شود
خوشبینانه گرست
واژه های فارسی
همه افسرده اند

(شهزاده)

Вакте Лоик Шерали мурд
Камари миллат шикаст
Бо шеъри бозории Бозор Собир
Гардани нимахаме ки дошт
Ин миллат
Шикаст
Руйи зонувонаш афтод
Чун хадяи сурхи соли хафтод

Сабки адабиёти Истолини
Муборак бод
Дар кишвари Сомони
Танхо мешавад
Хушбинона гирист
Вожахои форси
Хама афсурдаанд

(Шахзода)
13 Июль 2013

с

… ادامه نوشته

0

من

در بهار است
عمر تو
آن قدر بهاری
که فاصله زیاد نیست
بین تیروکمان لبخند و
 رعد و برق
نگاه
تو

0

نیاز از نوسازی


گاهی زمین این قدر کوچک است
این قدر حقیر است
که می شود در آغوش گرفت
می شود در کف دستان
غجیم کرد
دور انداخت

و از نو ساخت

(شهزاده)

*غجیم یعنی مچاله کردن
—————-
Замин ин кадар кучак аст
Ин кадар хакир аст
Ки мешавад дар огуш гирифт
Мешавад дар кафи дастон
Г,ич,им карду
Дур андохт

Ва аз нав сохт

(Шахзода)

0

راهی هست

راهی هست
بین مردم و گندمزار
راهی هست
بین میدان محدود گندمزار و صحرایی
 بی پایان پنبه
راهی هست
بین باران و خشکی
که من از آن
 می گذرم
با عذاب زنگزده وجدان

می گذرم
از کنار زمان

0

روح

وقتی
بعد از این همه خونریزی
باز هم قامت راست می کنی
از پله ها بالا و پایین می روی
ساعت ها سر پا می مانی
بعد از این همه خونریزی
زنده می مانی

به روح اعتقادت
می افزاید

0

شاعر

من!
تصویرگر اندوه روح مجروح
شمایم!
من!
چون کوه
استاده ام
تکیه گاه
شما!
من!
دختر آتشین
آتشکده سغد سمرقند!
من!
جوشن روشن
در پیراهن جنده پوشانم
من دریای خروشانم!!
من،
اخگر در به در
در رویای گویای شما!
من شمایم
ای که هنوز
 می هراسید
از سلام بی کلام
یک شاعر جوان
من از خواب و خیال شما
بیرون خزیده ام
 پنجره های حنجره های
شما
باز باد
ای مردم!
 زیباتر از راز شما
سازی ندیده ام

در شعله گناه شما
سوخته ام
شاعر شده ام

***

0

مادرانه ها

***
اول دریاها رفتند
بعد درناها

نارها حوصله نداشتند
که انار شوند

انجیر
لباس ملی ملت شد
 پنبه
 شکنجه چهارفصل سال

اول استادان رفتند
بعد شاگردان

اول آرزوها رفتند
بعد آرزومندان

اول وطن داران رفتند
بعد مفهوم وطن

 نهایت، دوستان من رفتند
بعد، لاعلاج… من

***
 خسته
از مقاومت های ابدی
در برابر جاذبه زمین
روزی
آب می شوم
جاری اما نه

آب می شوم
فواره می زنم
به سوی
کهکشان

***
عمر چو رفت
از ساختن
   سوختن
 می ماند

عشق چو رفت
افروختن

***
درخت نیستیم
که به درود بادها
بدرود گوییم
با شاخه شگوفه ها
با دستان سبز
با ریشه در آب
با دلی آباد

انسانیم
 پا به پای باد
می رویم
برباد

***
مادران حامله
گهواره می جنبانند

مادران بی فرزند
زمین را

***
صبح شد و خرشید
شال گردن حریرش را
بر شانه پنجره ها
آویخت

تو هنوز خوابی
من از اول شب تا این لحظه
شانه به شانه دختر نازاده ام
  دلجویانه نشستم
و توضیح دادم
که چرا
هیچ گاه
نخواهد آمد
تا شال گردن حریر خرشید را
دور گردن سیمین اش
در سهرگاهان بیخوابی
امتحان کند
 
***
اول با نگاهت
دوم با دستانت
سوم با قدم هایت
چهارم با لهجه شیرین شوربردارت
پنجم با رفتار، گفتارت
ششم با خفت و خوابت
هفتم با راز و نیازت
تطبیق شدم

آن قدر تطبیق
  ای عشق
که تفریق شدم

***
من و تو
در شهر کوچکی
در بخش کوچکی از دنیا
شاید بشود گفت، در یک روستا
زیر سقفی که چهار فصل سال
حرارتش ۲۲ درجه بالای صفر است
همه شب، همه روز
درگیر ارتقای قلب های مجروح
رویا بافتیم

لحظه هارا اهدا کردیم
روزرا بخشیدیم
  یک دانه سیبی هم برای فردا
در سبد نمی گذاشتیم

باکی نیست
اما کاش این قدر غمناک نبود
جای خالی امروز زیبا
در قاب فردای تیره ما

***
تشکر از بردباری
تشکر از تحمل، از عشق، از بیزاری
تشکر از همخوابگی
همخوانگی
تشکر از شاهی
از شوخی
در برابر چشمان حیرانم
تشکر از همراهی
در این جاده تازه کشف ما
که دست به دست
یکدیگررا کشیدیم
بالا بردیم
پایین آوردیم
تشکر از نذرها و نازها
تشکر از تلخی یک لحظه
 خیال رازها
تشکر،
از تشکرها
از احترام، از سکوت بیدوام
از زخم های زودگذر
از زنگ ها بر در
که سر وقت زدی
از نامه های که با درد
ننوشتی
تشکر
اما کاش ببخشی
اگرلایق نبودم

***
این سیر
آن قدر طول کشید
آن قدر دراز شد
که عاقبت
یک راز شد

***
چیزی به جوز رفتن نیست
این جاده جنگلی
چیزی به جوز بریدن نیست
این ریشته ارمان مخملی
که پیچیده است به پایی
 رهایی تو
و گرفتاری من

***
مرا افسون چشمانت
آن قدر از راه بی راهمی برد
آن قدر جادوگری
  می آموزد
که دیگر هیچ منطق بشر
به هیچ دردم نمی خورد

***
وی فرزندانش را در زمین رها کرد
من فرزندانم را در زمان دفن
و زیر آسمان بارانی
سقف بلند و سنگینی
برای عشق ساختیم
که وقتی فرو افتاد
نه من بمانم
نه او

***

  نشان ما
در حریر کهکشان
در پستان های سفید
راه شیری
باقی خواهد ماند
به دستان ما
به دستاورد های ما
به قاب دیوار
  آبی آسمان ها
 بنگرید

***
افسرده نیستم
دل مرده نیستم
نه. نترسید
اما
 بگذارید آن روزی
که برمی گردم
تنها باشم
 با خوشه های خالی دستان خشک خود
تا در ازدحام سیل مردمان موافق
آن قدر غرق شوم
که نیاز به خودکشی
 نباشد

که نیاز به ماتم حتی
 دو روزی شما
نباشد
آن گونه که گویی
 هیچ گاه در روی زمین
  به نام من
مخالفی
نبوده
و نباشد

***
تیغ!
ای تیغ!
ای دشمن زنانگی
ای دشمن لانه گرم شادی!
کارت از تار گیسوان دختران گذشته
که دم بر بیخ و بون
نار پستان ها می زنی؟!!

***

کیست آن که می گوید
فرزند ندارم؟!

 هفت ماه است
غنچه دستان کوچک
دختر بیولوژیک من
رشد کرده است.

تا ماه ده
در کنارش خار خواهم شد
که از دست شما
عاشقان نجیب زیبایی
نجاتش دهم.


***
باز آمده است

آمده است آن غم شیرین
آن غم افسونکار
آن غم بی رنگ، بی نقش و نگار
که وقتی در کنارش می نشینم
دیگر هیچ چیزی ارزش ندارد

***

ها، ها، ها،ها،ها

من؟ من
من که در قبال همه خوشی ها
  همه رویاها
همه دختران نارپستانم
پسران شیردل
شیرپنگالم
تورا انتخاب کرده ام!
در قبال همه شادی ها
تورا بر تخت زندگانی
دوباره نشانده ام!
مرا می ترسانی؟
مرا می هراسانی؟
از محرومیت!
از دوری
از ناداری…

مرا؟
 که زنجیر – زنجیر شهرها فروخته ام
حلقه – حلقه تیروکمان ها
فروخته ام
من روحم را
روانم را
من ملت و منت ها فروخته ام
من دسته- دسته دولت ها فروخته ام
تا تورا داشته باشم!
مرا می ترسانی
از محرومیت؟!
ای خدای رویاهای
خاکستری من
وقت کردی
 روزی بیا
  با هم دوباره
 آشنا شویم

***

0

شادمانی

شادمانی کاش کوزه ای بود
در بغل خواهر
شادمانی کاش کودکی بود
در گهواره مادر

یا کاش آن کتابی بود
در دستان پدر
شادمانی کاش در نوازش
یک سگ بیخانمان بود
یا شیر دادن به گربه های همسایه

شادمانی کاش قیچی زدن بود
در تصاویر غم های مردم
یا حذف آژنگ های زنی جوان
در فوتوشاپ

یا حداقل سیگاری بود
شب و دیرشب دود کند
بین انگشتان
بی هیچ عذاب وجدان

شادمانی کاش
در سفرهای طولانی بود
از شهر به شهر
از ده به ده
از قاره به قاره

شادمانی کاش شراب سرخی بود
که روی تخت خواب قبل از عشقبازی
با یار خوری

شادمانی کاش در بردن
دختری هشت ساله خود
به مدرسه بود

شادمانی کاش نشستن
در عروسی فرزند بود
شادمانی کاش
قدم زدن با ابیره خود
در چمنزار آباد بود

شادمانی کاش بوسیدن دستان
زن حامله بود
یا نگرستن به چشمان
نوجوانی با هنر بی نظیر

شادمانی کاش دیدن
درختی بود
که چهیل سال پیش کاشته ای

شادمانی کاش نگرستن به چشمان
مخاطب بود

شادمانی… کاش چاشنی داشت
یا کاش قابل دیدن در آیینه بود
یا در قاب عکس جوانی

شادمانی کاش در کیسه جا می شد
یا در یک جامدانی سبوک

شادمانی کاش…
بود

 ***
به خواهرم ماهزاده
(۳ ژوان ۲۰۱۳)

Барои хондани ин назмпора, лутфан сафхаро комил боз кунед

… ادامه نوشته

0

پرستو

بنا بر شاخ زردالو
می سازد پرستو
جوجه می آرد پرستو.

  من اما سرخوش چه بوده ام
که بر شانه غربت
خانه کرده ام؟


Бино бар шохахои зардолу
Месозад парасту
Чуча меорад парасту.

Ва ман сархуши чи будаам
Ки бар шонаи гурбат
Хона кардаам?

صفحه ها ... 1 2 3 4 5 6 7