22

کتاب برای تاجیکان سمرقند

دوستان سمرقند، از نوشته های امید وار کننده و گرم شما صد امید من هزار شد.
آنانی که دوست دارند برای تاجیکان سمرقند کتابی از طریق پوست بفرستند لطف کنند به ایمیل شخصی من بنویسند:
nshahzoda@gmail.com

آدرسی در سمرقند خواهم داد که می توانند به آن بفرستند، تا ببینیم این راه جواب خواهد داد یا نه.
تا زمانی که من در سمرقند بودم، مجله بخارای علی دهباشی همیشه بدون مشکلی دست رس من می شد.
هنوز نیز تنها ادبیاتی که از ایران و یا دیگر کشور های فارسی زبان به دست تاجیکان سمرقند می رسد همین مجله بخارا است با پشتکار و محبت علی دهباشی که من به عشق او نسبت به سمرقند وبخارا ایمان آورده ام.
عباس معروفی نیز با دست دوستان مقیم آلمان چند نسخه  از نوشته های ماندگار خود و نویسندگان دیگر ایرانی را روانه کرده اند
همین طور رایزن فرهنگی آن وقت سفارت ایران در تاشکند آقای خدایار نیز مارا با لطف خود اه اشعار و ادبیات معاصر ایران بیشتر آشنا کرد.

این تعداد می تواند بیشتر باشد که در راه زنده نگه داشتن زبان پارسی در سمرقند و بخارا عملی و تاثیرگزار باشند.

صد سپاس،
شهزاده سمرقندی

4

اولین کارت شب یلدا هم رسید

ما تاجیکان شب یلدارا کمی فراموش کرده یم، یا درست ترش آنرا با شب سال نو آمیخته یم. نمی دانم که این هم از سیستم سیاست روس باشد یا تنبلی مردم. اما مهم این است که دیگر هیچ کسی از نسل جوان این روز را به عنوان عيد نمی شناسد. مادر بزرگ که درگزشت ما نیز هم شب یلدارا از دست دادیم و هم قصه هایش را. یاد صندلی (يا همان کرسی به قول ايرانی ها) مادر بزرگ به خیر، که زیرش قوری آتش می گزاشت و ما کودکان پای هاپاهامان را زیر آن دراز می کردیم و به دیوار تکیه میدادیم و مادر بزرگ شروع می کرد: یکی بود یکی نیود، زیر گنبد گبود پیرزنی بود… و ما می دانستیم که آن پیرزن خود او بود. یا شاید حالا فهمیده ام که او بود با او خود شبیه قهرمان های قصه هایش شده بود. بگزریم، مهم این که ما کودکان کاملا فراموش می کردیم که بیرون برف و سرما با هم می جنگند. حالا که زمستان بی برف می آید و بهار بی باران، مردم آسیا میانه بسیاری از رسم های سنت قدیمی خود را از دست داده اند. شب یلدا نیز یکی از آن هاست. از حامد سپاس گزارم که این حس غریب را در من بیدار گرد. من که حدود سه ماه است برنامه های شب یلدای رادیو را صدابرداری می کنم این احساس شب یلدارا تازه امروز با این عکس پیدا کردم.

شب یلدا فرخونده باد. و جای همه دوستان خالیست این جا دور درخت کاج سال نو ما.

6

فرهنگ زبان تاجیکی بعد از 36 سال در تهران نشر خواهد شد

امروز بین کارهای دیگر گذارم به سایت رادیو آزادی رسید و آن جا مصاحیبه ی را با اکادیمیک محمد جان شکوری شنیدم که راجیع به فرهنگ زبان تاجیکی بد. همان فرهنگی که یگانه سرمایه ی ما تاجیکان بد وقتی دنبال توضیح کلمه یا عباره ی  از ادبیات کلاسیک می گشتیم. تقریبا همه ی تاجیکان این کتاب سبز رنگ دوجیلده را در خانه های خود  دارند و آنرا کنار قرآن نگه داری می کنند. یادم هست وقتی در باره ی دیوان حافظ حرف می رفت و ما به یکی از مهمانان ایرانیی شهر سمرقند می گفتیم که ما تاجیکان زیر گهواره ی نوزاد خویش همیشه یک نسخه از دیوان حافظ و قران را نگه می داریم که قوه ی بدی به کودک اسر نرساند. و یکی از دوستان شوخی آمیز گفت که خدارا شکر که این دو جلد فرهنگ زبان تاجیکی بسیار بزرگ است و زیر بالین طفلان جای نمی شود وگرنه ما تاجیکان آنرا هم  در زیر گهواره های کودکان مان جای می دادیم. این شوخی یک حقیقتی را بیان می کرد که فقت ما می فهمیدیم و همه خندیدیم، جز آن مهمان که ربط بین قران و حافظ و فرهنگ زبان تاجبکب را نمی دید. ما به او توضیح دادیم.

توضیح بیشتر را از اکدیمیک محمد جان شکوری را این جا در سایت رادیو ی آزادی بخش تاجیکی بشنوید. 

3

درک تاجیکانه از شاه و ملیکه

خودرا نزد خواننده گان موظف میدانم از این که دو روز پیش نقاشی ای از قوی سفید گزاشتم و چیزی در شرح آن ننوشتم. و دیروز نیز عکسی از هنرمند تاجیکیرا که در نقش ملکه ی برفی بازیده است…

ما تاجیکان با به زبان آوردن شاه یا ملکه یک ارمانی را در خود زنده می کنیم که مارا به زمان قبل از اینقلاب می برد و شاید به زمانی که شاهان ابرقدرت مان با قامت های بلند و سرمایه بیکران حکم بر همسایگان میدادند. به زمانیی سربلندی  و حتا به زمانی که گرچند در عمق فقر بوده یم، اما چنین به نظرمان می آمده که خود بر خود شاهی داشتیم، امیری داشتیم و خود بر خود حاکیم بوده یم. و حتا به  زمانی که آزاد از مستملکات روسیا ی کبیر بوده یم…

و آن افسانه ی معروف که شاهپسر زیبای از گوشه ی نا آشنای زمان می آید و کسرا به خوشبختی می رساند. مثل همانی که در یکی از شعر های خود فروغ فروخزاد می گوید:
آه ای شهزاده، ای محبوب رویا ی،
نیمه شب ها خواب می دیدم که می آیی…

مادرم عاشیق پوشکین شاعر روس  بود و به خوصوص افسانه هایش که می گفت کودکی هایش را به یادش می آرد. جوانیی بسیار کووتاه اش را  که  با شانزده ساله گی ازدواج کردن و با تولد اولین فرزندش در هفتده ساله گی به پایان می رسد. اما می گفت همیشه خواب آن شهزاده ی را می دیده که که به سراغش آمده است. بعد ها این ارمان خود را به ما دخترانش منتقیل کرد. هر شب با شوق و اندوه از شاه زاده ی می گفت که بسیار مهربان و زیباست و روزی به ناگاه خواهد  آمد و از بین ازدهام مردم دست دختر زیبا و مهربانی مثل خودرا  خواهد گرفت و برد به کشور دوردست خویش…

سال های که ما چهار خواهران بسیار کوچک بودیم و پدرم که همیشه در جلسه های تولانیی حزبی در ماسکاو می ماند، مادرم شب های دراز با نقاشی خودرا سرگرم میکرد و شب را روز. یک صبح که از خواب بیدار شدم، دیدم که در چهارچوب کومد بزرگ نزد تلفن مان با رنگ های آبی قوی غمگینی را در میان آب پرتلاتوم دریا ی نقاشی کرده است. بسیار زیبا بود. بسیار دلنشین، که حتا همین حالا نیز آنرا  چونانی که بود در یاد دارم و پیش نظر می آرم.  یادم است وقتی پرسیدمش که چرا این مرغ در میان دریای خشمگین غمناک استاده است و خودرا  به ساحل نمیگیرد. گفت این شاه دختری است که جادو گری بدکار اورا به این شکل دراورده است. نجاتش در دست شاه پسری است که دیر یا زود می آید و اورا  از این تلسم جادو نجات می دهد. و این مادر من بود که چهار فرزند در سی و پنج ساله گیی خود داشت و  هنوز امید بر وصل شاه زاده ی که خواهد امد و او را خوشبخت خواهد کرد. 

در اندیشه ی ما شاه و شاهزاده گی یک مفهوم بینیازی دارد، یک مفهوم آزادی از قیدو بند پوچ روزگار. زیرا به همه این زهمت و کار به دولت چنانی که مردم می گوند یک چیزمان دو نمی شود و  همیشه مارا دست کتاه و دور از آرزوهای ساده و معسومانه امان نگه می داشت. شاه در ذهن ما یک دست بخشنده یست که  نیرو از آسمان می گیرد و هر چی زمینیست بر او دسترس است. درک کودکانه و خیالیی که با هیچ منطق زمینی سنجیده نخواهد شد. گویا کودکانیم که هیج گاه بزرگ نمی شویم و هیج گاه باور های خودرا ویران نمی کنیم. شاید مارا چنین به بار آورده اند یا شاید ما گولخورده های ادبیات کلاسیک خویش هستیم که مرتب گفته اند هر چی زمینیست دل بر او مبندید و هر چی آسمانیست و خیالی موعتبر دارید…

و ما نیز حرف بزرگان را بر زمین نگذاشته یم و با افسانه ها و ارمان های آنها تمام عمر خودرا رفته یم. و گرچند روزهای پرکار و خسته کننده داشته یم، شب های شیرین و خواب های شاه زاده هارا دیده یم و شاهانه از جای برخواسته یم. شاه زاده گانیم گویا که مارا جادوگر زمان بر فقیر ترین مردمان عالم برگردانده است. از این جاست که ما بر ظاهیر دیگریم اما بر باطن دیگر. نسل فراموش شدهیم که هیچ شاهی و شاهزاده ی پاکدل و بی ریا به سراغمان نیامده است که مارا از بند جادو زمان برهاند.

حالا دیگر به خود می اندیشیم  و درک کرده یم که نجات ما در دست ماست. اما ارمان شاهزاده هنوز در دل ها یمان خوفته است. مثل مادر من که فراتر از بنجاه رسیده است اما همان افسانه را به نبیرگان خویش می خواند و چندین بار دیده ام که از گوشه ی چشمانش قتره های نازوک اشک می شارد…

قوی سفیدی که چشم بر راه است. به راه شهزاده ی خود.      

16

هنری که میتواند هم تند و هم ظریف باشد

ملیکه فارسی با اجرای یک مرد تاجیک
این خانوم زیبا مرد است، یعنی هنرمند تاجیک ی است  که نقش ملیکه برفی را بازیده است نه به آن خاطر که زنان تاجیک در تیاتر فعالیت ندارند بلکی اين نقشرا جزو کسی نتوانيسته بخوبی او انجام ديهد.

 آنهای که می خواهند لهجه صاف تاجیکی دوشنبه را بشنوند آنرا می توانند در این جا در سایت تفریحیی بی بی سی تاجیکی پیدا کنند. 

10

بعد بست سال

نویشته دوست عزیز سلیمانرا میخواندم که یاد اولین تجربه خود در نویشتن فارسی کردم.
پدرم یک کتاب آموزیش خط فارسی آورده بود از شهر دوشنبه که هم خودش از آن استیفاده کند و هم مارا به آموختن آن شوقمند سازد. اما وقت آزاد بسیار کم داشت از آن که کارهای حزب شوروی تمام وقت اورا بند می کرد. دو سی روز با من نشسته از آن کتاب خواندیم ولی تا به قسم آموزیش حروف رسیدیم اورا به سفر کاری به ماسکاو دعوت کردند و من خودم ماندمو آن کتاب. یادم نیست که چند ساله بودم، گمان میکنم که هشت يا ده بیشتر نبودم.

هر روز یک حرف از آن الفبا میخواندم و کلمات نو آموخته ام را در یک پلاکت بزورگ با رنگهای نقاشیی مادرم مینویشتم و در دیوار خانه خود میآویختم. به این گونه تا بيست و بیشتر از آن کتابرا فراوردم.

پدرم از سفر برگشت و دیوارهای مرا از نویشته های فارسی پر دید. با رنجیده خاطیری گفت که چرا منتظر نشوده ام تا او هم بیاید و با هم بیاموزیم. و مادرم که حاضیر بود گفت خوب است که این همه آموخته ام و باید از عمکم (عمو) پرسید که آیا تا این جا دروست آموخته ام یا نه.

عمکم در تاجکستان درس خوانده بود و از روی علاقه شخصی فارسیرا نیز در آنجا آموخته بود. یک روز که آمده بود به مهمانیی ما مادرم اورا به خانه من آورد و من در حال با خط فارسی نویشتن بیتهای دوستداشته ی خود بودم. پر از شوق و شادیی آموختن و بزرگ شودن. پر از نیروی کشف کردن.

عمکم به چهار طرف دیوار با تبسوم مغرورانه ی مینگریست و من با چشمان پر از جرقه به او. خودایا چی قدر سربلند و خوشبخت بودم که پیش او دانیش خودرا و قابیلیت خودرا ارزه میکردم. عمکم دیرکتور مغرور و سربلند مدرسه امان بود که فکر میکرد در محل جوز او کسی دانشمند نبود. حالا من در دهساله گی میخواستم به او شاه بگویم و متمعین که حتما مات خواهد شود. 

به من نگریست و من چشمانشرا از آن بلندیی قامتش با دشواری میدیدم اما خودرا دلیر و سربلند وانمود میکردم، حالا به استعداد من قایل خواهد شود!

یک نگاه تمسخورامیز به مادر کرد و به من گفت:

خط فارسی …  از راست به چپ نویشته میشود…! و از در بیرون رفت. میدانست خوب میدانست که به من چی زربه ی زده بود. من همه را از چپ به راست نويسته بودم! 

تمام نویشته هایمرا پاره پاره کردم، دفترمرا و آن کتاب آموزیش خط فارسیرا نیز  که بسیار کهنه بود و به مان سبب آن صحفه یرا که قایده ی از راست به چپ نویشتن این خطرا میگفت  نداشت.  

از این واقعه حدود بست سال گذشته است و من دوباره باز از پی این آرزوی خود کمر بسته ام. خوب است که حالا بجای عمکم شما دوستان مهربانرا دارم.

اما دلم به وقتهای تلف کرده ام میسوزد…

14

جلسه های که برای من همیشه با اشنای ها و دوستان جدید میانجامد

همیشه از نشستهای فرهنگیی ایرانی یان مقیم لندن لذت بورده ام.  گفتوگوها، صحبتها، نمایشات فلم جدید و کهنه، مستند یا داستانی و گاهی  هم شب های شعر و رومانخوانی. این ها همه چیزها ی اند که ما تاجکان ازبکستان از لذت آن محرومیم.

برای من این جلسات بیشتر از آنی ارزش دارند که برای خود ایرانیان داشته باشند. آنها به این گونه گردهمایها عادت کرده اند. ما تاجکان مشتاقیم. ما که میگویم منظورم باز همان تاجکان دور افتاده ی  سمرقند، بخارا، فرغانه، سرخاندریا، قشقه دریا و تاشکند است. ما شاید در یک پنجساله یک بار نیز نمایش فلم داستانی و یا مستندی را با زبان مادریی خود میتوانیم دید. جلسات بحس های ادبی و یا هنری که  از واقعیات ذنده گیی ما بگوید،  دیریست از یادهای مان فراموش شوده است. جوز رقسو مسیقی و آهنگ. چون آب دریای هستیم که در جای استاده ی خود در خود میجوشیم و باز آرام میگیریم. و همه چشم هامان به آسمان است که شاید کبوتری از بام ما بالزنان پرواز کند.

ما از دیدن خاریجیان و از همصحبتی با آنان سربلند و شاد میگردیم. گویا اتفاق مهیمی در ذندگیی ما روی داده  باشد. ما از آن که می بینیم کسی به عالم ما شوقمند شوده است دوباره ذنده میشویم و دل هایمان دوباره آرزو هایشرا به یاد میارد و اندیشه هایمان راه میرود تا خود را به جای برساند. وگرنه باز خودرا در پای کارهای روزمره افتاده میبینیم و آرزوهای بلندمان را کم کم فراموش میکنیم.

حالا شاید کمی روشن کرده باشم که چرا توجوه شما ایرانیان به ما تاجکان، همفرهنگان خیش این قدر مهم است. چون ما همه در دل با سیستیم شوروی میجنگیدیم و حالا که از بین رفته است به خود بسیار سوال میدیهیم که چی؟؟؟ حالا که شوروی نیست چی به دست آمده است؟؟؟

آهسته آهسته بسیار چیزها به دست آمده اند: آشنایی واقعی و رو به رو با همفرهنگان خیش، با دنیای بیرون، با دنیای غیر روسی. 

حتا در بین ایرانیان نیز دیگرگونی ها و آشنایهای بیشتری از ما به نظر میرسد که من یک سال پیش کمتر می دیدم. دیگر کمتر می پرسند که آیا سمرقند در افغانستان است؟ و بسیاری هاشان حتا میداندن که سمرقند و بخارا در ازبکستان است و به این دو مراکیز قدیم فرهنگ فارسی در این یک سده آخر چیها گذشته است و حالا نیز در چی شراعتی به سر میبرد.

همه ی این هارا گفتم تا بتوانم از این گویم که در یک نشست دوستانه فلمساز شناخته ی ایرانیی مقیم آمریکا بهمن مقصودلو و برادرش گفتند که دلشان میخواهد به تاجکستان بروند و دوست دارند آنجا کارهای فرهنگی انجام بدیهند. و من گل گل شکوفته بودم وقتی می دیدم که آنها از شنیدن آهنگهای تاجکی و به خصوص صدای دولتمند لذت میبردند و در چشمان شان شوعله های تازه ی پیدا میشود، ترحهای جدیدیرا میدیدم که در قلب شان تخم میگذاشت.

در قلب من نیز عشق و محبت بر ایرانیان روشنفکر و هنرمند افزون میشود. این آشنای با استاد بهمن مقصودلو و نویسنده ی رومان همسایها   مرحوم احمد محمود از تریق فلم مستند جدید آقای مقصودلو  به روی من باز یک پنجره ی تازه یرا بر ایران و ایرانیان باز کرد. دوباره به ادبیات دلگرم شودم.     

0

Иржи Бечка хам даргузашт

Сари субх компутерро равшан кардам ва хабаргузорихоро мурур. Хабархои бад ва озуранда мисли хамеша бештар аз хабархои хуб буданд. Аммо радиои Озоди хабари сиёхе дошт: Иржи Бечка аз олам даргузашт….
Иржи Бечка, акс аз Мехдии Чоми
Холо ки боз дубора пушти кампутер нишастаам, ду руз гузаштааст, аз он ки Иржи Бичка аз донишмандон ва пуштибонони забони точики дар чахони хорич дигар хаёт нест. Ин мард ки ман уро чун устодам шодравон Раззок Гаффоров аз сутунхое сарбаланди илми забоншиноси медонам, хамчун бисёре аз донишмандони дилсуз ва пуштибони забон ва адаби точик даст аз сари ин забон ва миллат бардошт ва окибат ором гирифтанд. Майдони забоншиносии точик дигар ба марзи ороме мемонад, ки иттифоки мухимми илми дар он кам рух медихад ва танхо марги нобахангоме онро ба чунбиш меорад ва боз ором мегирад. Чи дар дохили кишвар ва чи дар хоричи Точикистон вучуди ин мардони дониш ва суннати устувори забоншиноси руз то руз кам мешаванд ва дар ин даврони мухимми тачаддуди забоний забони точик забондонони хешро мураттаб аз даст медихад ва касоне сари кор меоянд, ки тачрубахои нокофи доранд ва ё шогирдони ин устодонанд…

Чанд руз аст, ки факат хабари бохтан ва талафот аз ин майдон меояд. Дар назарам чунин мерасад, ки гуё ба майдони илму хунар дигар касе ворид намегардад, чуз барои бардоштани пои тобути устоде.  

Гузориши Сайти Би-Би-Си Форсиро дар ин чо бихонед.  

6

Аз Самарканди чу канд

                         Нигохе ба шеъри муосирии Узбакистон

Доктор Иброхими Худоёр дар маколаи худ, ки дар сайти Фарханг ва Пажухиш ба табъ расидааст, тахкике аз торихи баъд аз инкилобии шеър ва фарханги форси дар Узбакистон намудааст, ки чолиб донистам онро дар сахфаи худ чой бидихам.

Маколаи мазкурро аз сатри зер пайдо кунед.
Сайти итнернетии мачаллаи
Фарханг ва пажухиш

Албатта шояд нашавад ба хамаи назари у рози буд, аммо умдатан дуруст ва санчида гуфтааст. Доктор Иброхими Худоёрро бори аввал дар Самарканд дидаам, он замон масъулияти ройзани фархангиро дар сафорати Ирон дар Узбакистон ба ухда дошт. Марди донишманд ва дурандеше мебошад, ки хамчунин дар баробари андешаи вазоифи худ ва нигаронихояш аз давлати Узбак мо донишчуёни ташнаи кутуби форси ва адабиёти муосири ирониро гох-гохе чанд бо маводи фарханги таъмин менамуд. Камина шахсан нашри муътабар, яъне чопи сифати олии девони Хофизро аз тарики эшон сохиб шудаам.

Умедворам ирониёни донишманд ва дурбину дурандеш ба амсоли эшон бозхам ру ба омузиши бештар аз Осиёи Миёна намоянд, то аз вазъи имрузии мо ва заъфу ниёзи бештар огох гарданд. Мо точикон, ки хануз дар муаррифии комил ва дурусти хеш ба хоричиён ва хатто хамзабонон камтачрубаги ва дасткутохи мекунем. Чи кабул фармоем ва чи на, мо точикон аз хар чахор тараф канда ва дур мондаем. 

نگاهي‌ به‌ شعر معاصر فارسي‌ ازبكستان‌  
از سمرقند چو قند


دكتر ابراهيم‌ خدايار

6

Хати форси чи гуна дар Точикистон гум шуд
(Эхсони Зарвон)

Пас аз пирузии инкилоби сусёлисти дар Русия давлати шурави, ки дар пайи ин инкилоб таъсис шуд дар соли 1919 мусаввабаеро ба номи мубориза барои махви бесаводи содир кард.

Бештар дар ин бора
дар сахифаи Би-Би-Си Форси Точикистон бихонед.

چگونه خط فارسی از ميان تاجيکان گم شد؟

صفحه ها ... 1 2