1

بعد از سفر بیست و پنج روزه به دوشنبه و بدخشان

دیشب برگشتیم. با یک دل مهر و دو دیده شعلور از دیدار دوستان قدیم و تازه و با صد کیلو بار. صد کیلو باری که از نیم بیشترش کتاب های دوستان و آشناهای تاجیک است و تازه نشر های که دوست داشتم با خود داشته باشم تا با آرامش بخوانم و نیمی دیگرش گیاه های شفابخش از کوه های پامیر که بی اغراق می توان گفت به اندازه یک سال ذخیره یک شمن و یا تبیب مردمی مواد شفابخش دارم، از مومیا تا اوزوکریت.

از سفر گفتنی زیاد است اما اولین چیزی که در برگشت به خانه دقتم را جلب کرد حمله گیاه های خودرو بود و غلبه آنها به گل های باغجه. آن قدر بلند و زیاد روییده بودند که غیرتم آمد و تا همه را از بیخ و بون نکندم خیالم راحت نشد.

دو سه تپه ای از علف و گیاه های بیگانه بلند شد. جایی گوسفندان و بز های جاده دوشنبه به خاروغ در بدخشان خالی که این همه را بخورند و فربیه شوند و شیر دهند و شادی فراوان به صاحبان شان آرند…

عکس های هم در فیسبوک گداشته ام در صورت دلخواه می توانید تماشا کنید.

https://www.facebook.com/media/set/?set=a.10151048755142287.451547.843662286&type=1

1

Ёди ёри мехрубон ояд хаме

Боз Душанбе. Шахри дарахт, шахри мусики.

Шахри орзухои кудаки ва чавонии ман. Шахре ки чанги дохили пойи маро аз он канд, аммо дилбастагихоямро хазоронбаробар кард.

Шахри умеду маркази точикони чахонро баъд аз худуди 10 сол хохам дид ва боз салом хохам кард ба мардуми хамзабон ва хамдил ва ба умеди хамфикриву хамрохихои зиёд солхои дароз муштоки ин сафар будам.

Ба умеди хамрохиву хамдили барои расидан ба ояндаи муштарак ва ояндаи сарсабз.

Салом Душанбе! Дуруд Бадахшон!

5

Iran Travelogue

It was not so easy to choose 15 minutes out of 7 hours of film footage, but I tried my best. These are not all the best shots I had, but they are the most harmless images to the people I have met and had a chance to talk in Iran. I hope to go back there soon again and discover it more.

Beeing in Iran for was a dream which came true after a long time. It was just like traveling back to the times when the Great Persia and Persepolic was shining and Samarkand the city I was born was a part of it.

It was like walking on the fild of my grandmather memories from the time before the Russian Revolution. I had a very mixed feelings. There was time I felt just like at home and also there was a time I felt just like I am in country never been before.

I hope you will like it. It was filmed during my holiday and was edited on my days off work and was offered to radio Zamaneh as my gift from Iran.  

safar be IRAN from radio zamaneh on Vimeo.

 Ин филмро дуст дорам, чун бо ишк филмбардори кардаам ва бо ишку дилтанги кори тадвини онро анчом додаам. Дар Ирон муддати ду хафта будам ва солхо бо он ошнойи доштам. Аммо ин сафар бароям як сафари одди набуд, балки кадам задан буд дар гузашта, дар хоки кадими ва азизи ниёкони худ.

Филми Сафар ба Ирон сохтаи даст ва ё дурбин нест, сохтаи ишк аст ки бояд чавхари онро дар худ дошта бошед, вагарна арзиши онро ончунон ки созандааш ехсос мекунад нахохед дид.

Албатта бароям сахт буд ки дар авкоти фарогат ва аз хуфту хоби худ костам ва онро ба анчом расондам. Ин кор барои лаззати дили худ ва ишки худ ба Ирон ва  мардуми он буд ки нихоятан ба родию  замона такдим кардам ба унвони двстоварди сафари худ.

Умедворам ки дуст дошта бошед.

 

14

سفرنامه ایران بخش پنجم

از حریم تهران تا حرم امام رضا

روح تهران را نه شرقی دیدم و نه اسلامی و نه اروپایی. اما مشهد، شخصیت روشن و درک دقیقی از خود دارد. آرامگاه امام شعیان است. آرامگاهی که مومنان را در روزهای تعطیل از تهران و از دیگر شهر‌های اطراف به سوی خود می‌خواند.

Download it Here!

بار اول در عمر خود حجاب عربی پوشیدم. اول به خاطر این‌که کاری است جذاب برای هر مسافری که دوست دارد خود را به شکل و شمایل مردم محلی ببیند. اما وقتی با کمک دوستان دستانم را به آستین‌های گشاد و دراز آن فرو بردم روح و حالتم تغییر کرد.

دچار دوگانگی شده بودم. به آینه نگرستم. هیچ نشانی از شهزاده نظروای سابق نمی‌دیدم. به انسانی تبدیل شده بودم که نه از شادی‌هایم می‌توانستم چیزی به یاد بیاورم و نه از غم و غصه‌های کوچک و بزرگ خود. به کسی تبدیل شده بودم که می‌دانستم موقتی است و باید به زودی با آن خدا‌حافظی کنم. اما بعد از دیدار از حرم امام رضا.

هر چه نزدیک‌تر به حرم می‌شدیم قلبم تند‌تر می‌زد. بی‌قرار‌تر می‌‌شدم. دلم می‌خواست با شیوه مقبول و رایج عبادت کنم. سر راه زیارتنامه خریدم. اما انگار صدای مادربزرگ به یادم آمد با خدا با زبان دل خود حرف بزن. با خدا مستقیم حرف بزن.

با این‌که نگران دوربینی بودم که در آستین حجاب خود پنهان کرده بودم، چشم از گلیم‌های پررنگ در و دیوار حرم نمی‌کندم. سه رنگ میدان حرم را زیبا کرده بود: زری‌های زرین گنبد‌ها، سرخی گلیم‌های ورودی و سایه‌ی حجاب زنان.

چیزی که به چشم نمی‌رسید، مسافر خارجی بود. چیزی که من عادت دارم در کشور خود در مسجد و مدرسه‌های اسلامی مسافران خارجی را ببینم که در حال عکاسی و فیلم‌برداری‌اند. در ازدحام شلوغ زنانی که در حال عبادت و نیایش بودند و در این راه باز کردن از ازدحام به هم چسبیده که حتا هوا راه به داخل نداشت، به آرامش و سکوتی رسیده بودم.

من به مقصد انگار رسیده بودم. خلوت در جمع را بار اول به طور واقعی تجربه کردم. دیگر مردم را هم مشاهده نمی‌کردم. خودم را در قالبی پیدا کرده بودم که باید برایش کلمه مناسبی پیدا کنم. هیچ نشانی از روزگار پیشین و آینده در ذهن نداشتم و به این مصرع فکر می‌کردم که نمی‌دانم چرا به یادم آمده بود «تو ز خود نرفته بیرون کی به خدا رسیده باشی». بار اول آن را در اجرای احمد ظاهر، خواننده افغانستانی شنیده بودم.

زنی به پهلویم زد. دقیقاً زمانی که با دهان باز به خانم‌هایی نگاه می‌کردم که با پر‌های رنگانگ برای زنان زایر باد می‌زدند. به خود گفتم چه محبتی می‌کنند و صورتم را نزدیک‌تر بردم تا باد بیش‌تری به من برسد. فکر کردم نیت خیر دارند. اما دیرتر فهمیدم که مأموران درگاه امام رضایند و ناظر نظم. آن اشاره‌ها با پر نه به خاطر باد دادن بلکه برای تذکر دادن است و داشتن فاصله از همدیگر!

آری همه مشاهده‌های مسافران درست و نزدیک به واقعیت نیست. اما تجربه‌ها مهم‌اند برای شکل‌گیری اندیشه فرد از مکانی و مردمی. مشهد شهر آرزوهای مادر بزرگم بود. بار اول از مادر بزرگ شنیده بودم که زعفران چیست. در یکی از دعاهای قبل از خوابی برای‌مان می‌آموخت، به زبان آورده بود:

یک درخت است در بهشت
نام آن مرجان، برگش زعفران
نوشتند نام آن پیغمبران‌…

می‌گفت دوران کودکی او تاجران مشهدی زعفران و تسبیح و گیاه‌های مشهدی می‌آوردند و مردم سمرقند چشم و روی آن‌ها را می‌بوسیدند که از درگاه امام رضا زیارت کرده‌اند. چیز‌هایی که با وارد شدن پای روس‌ها به پایان رسید. مگر این‌که در خاطرات پراکنده مردم کهنسال. از عطر مشهد می‌گفت و از کفش‌های نوک تیزی که دوست داشت و از چوب و پاشنه بلند بودند.

سر راه به عطر فروشی‌های کنار راه غرق تماشای شیشه‌های بزرگ عطر محلی بودم و انگار به دورانی برگشته بودم که مادربزرگ قصه می‌کرد. صدای اذان بلند می‌شد و من به دورانی فکر می‌کردم که از میدان ریگستان سمرقند اذان خوانده می‌شد و مردم را برای مدتی متوقف می‌کرد. زمانی که تنها از خاطرات مادربزرگ شنیده‌ام.

بار اول می‌دیدم که «در و دیوار گلپوش» آنی که مادر بزرگ می‌گفت واقعی است و بوده و وی از خود درنیاوده است. دست در آب حوض درگاه امام رضا می‌برم. دنبال نیت و درخواست مهمی می‌گردم، آنی که آمده‌ام از امام رضا درخواست کنم. چیزی به یادم نمی‌رسد.

مادربزرگ می‌گفت لازم نیست روزه و نماز و قران بخوانی فقط همین یک جمله را فراموش نکن: «خداوند یگانه، بخشاینده و مهربان، مردم عالم را در پناهت نگه‌دار!» مادربزرگ تقریباً هر روز نشانه‌های آخرالزمان را می‌دید و از زندگانی در حکومت بی‌خدایی سخت احساس گناه می‌کرد.

اما ایمان را برای ما کودکان عارفانه و صوفیانه بازگو می‌کرد تا احساس سنگینی بار آن را نداشته باشیم و از مسئولیت سخت و سنگینی به نام ایمان فراری نشویم. زن دوراندیشی بود و از همیشه از پایان حکومت شوراها پیام می‌داد. می‌گفت هیچ چیزی با زور و اجبار زنده و پاینده نمی‌ماند.

وطن یعنی مادر

وقتی بار اول مادر مهدی را دیدم، راحت شدم. هیجان‌هایم همه برطرف شد. راحت شدم. در نگاه او جوهری را دیدم که در مادر خود، در مادربزرگ خود دیده‌ام. انگار سال‌ها می‌شناختمش، انگار به خانه خود آمده‌ام. چیزی که پایان نداشت، محبت بود و توجه و خنده و شوخی.

شب‌ها مادر مثل مادر‌بزرگ من به گلخنی تبدل می‌شد که همه دوست داشتند در آن دستان خود را گرم کنند. کیفی داشت از نامه‌های فرزندان خود که از راه‌های دور برایش نوشته بودند. نامه‌های مهدی را می‌خواند و اشک در گونه‌هایش می‌شارید. نامه‌هایی که مهدی نوجوان برای مادر خود نوشته بود. نامه‌های دوران دانشجویی و یا سربازی.

دوربین را روشن می‌کردم و سخنان مادر را ثبت می‌کردم. همین احساس را داشتم وقتی عمه‌اش را دیدم که مرا یاد خاله خودم می‌انداخت. این دو زن در هنر قصه گفتن از گذشته مهارتی دارند که احساس می‌کردم تأثیر بسیاری بر مهدی گذاشته‌اند. آن‌چنان که مادر و مادربزرگ در من داشته‌اند.

فردوسی و فردوس پارسی

آرامگاه فردوسی سنگ‌پوش بود. سنگش را بوسیدم. آرامگاه اصلاً آرام نبود، پر از مردمانی بود که برای زیارت آرامگاه این مرد بزرگ، که توانست حافظه ملی ما فارسی زبانان را روی کاغذ بیاورد. مردی که باعث شد زبان فارسی در بیرون از خاک امروزی ایران زنده بماند.

مردی نقالی می‌کرد و داستان‌های «شاهنامه» را می‌گفت. مردم زیادی دور او جمع بودند، پیر و جوان. به خود گفتم کاش استادم، رزاق غفاروف نیز این سعادت را می‌داشت. از معروف‌ترین پروفسور‌های دانشگاه سمرقند بود که می‌گفت اگر به زیارت خاک فردوسی روم، بی‌حسرت از این دنیا خواهم رفت. اما برایش نصیب نشد و با آرمان و حسرت رفت.

در چشمانم اشک حلقه زد و صدای نقال از بلندگو می‌آمد که داستان زال زر را می‌گفت. یادم آمد از وقتی که مادر‌‌بزرگ یک شب تابستان همه را جمع کرد روی کت زیر درخت پر گل زردآلو و داستان «زال زر» را برای‌مان قصه کرد. این داستان پیش همسالانم که موی زرد مرا عیب می‌دیدند عیبم را به حسن تبدیل کرده بود.

فردوسی در روح ما تاجیکان نیز به مثل دیگر مردم فارسی زبان غرور ملی و فرهنگی دمیده است. داشتن «شاهنامه» در خانه خود برای ما تاجیکان مقیم ازبکستان یک گواهی‌نامه از فارسی زبان بودنمان بود. هر که نداشت، بی‌فرهنگ دانسته می‌شد. در جنگ فرهنگ بین تاجیکان و ازبکان، «شاهنامه» سلاح و متکای ما بود.

جوانی ایرانی سر به روی سنگ فردوسی گذاشته بود و انگار درد دل می‌کرد. اما درد دل من پارسی‌گو در کشور ایران ستیز ازبکستان، کهنه‌تر از این‌هاست. آن‌قدر کهنه که ریشه در «شاهنامه» دارد.

قاصدک هان چه خبر آوردی؟

سر سنگ کوچک و خاکسارانه استاد اخوان ثالث نشستم. یکی از همراهان گفت ما ایرانیان این‌طور زیارت می‌کنیم و دو انگشت خود را روی سنگ گذاشت. دو انگشت به گونه سرد سنگ گذاشتم و گفتم: خبر خوشی ندارم. اوضاع همانی است که دیدید!

اشعار اخوان ثالث را با صدای خود او یکی از دوستان ایران برایم پنهانی به سمرقند آورده بود. یکی از دوستان تاجر که بین سمرقند و بخارا در رفت و آمد بود. سال ۱۹۹۹ بود که صدای استاد اخوان را شنیدم و هیچ‌گاه فراموش نخواهم کرد. صدایی که مرا به اتاق خود در سمرقند می‌برد. صدایی شبیه به شراب گرم در سرمای زمستان.

http://zamaaneh.com/shahzadeh/2009/05/post_123.html

7

سفرنامه ایران بخش سوم

حکومت زبان فارسی

اولین چیزی که دقتم را به خود جلب کرد این بود که همه جا به فارسی نوشته شده بود و همه فارسی حرف می‌زدند. باور کنید در طول سفر ۱۵ روزه خود هیچ کسی را ندیدم که به زبان غیر فارسی صحبت کند. به جز دو نفر مسافران فرانسوی در موزه باستان‌شناسی تهران همه در همه جا فارسی صحبت می‌کردند. برای منی که در کشوری بزرگ شده‌ام که ملت‌های گوناگون با زبان مادری خود از ازبکی تا قرقیزی، تاجیکی، ترکمنی و روسی صحبت می‌کنند، این غیر عادی بود.

Download it Here!

به خود فکر می‌کردم که این همه ترک و آذری که در رسانه‌ها از آن‌ها می‌شنویم کجایند؟ چرا در تهران آن‌ها را نمی‌بینم؟ سوالی که تا به حال جواب آن را پیدا نکرده‌ام. در حالی که لذت می‌بردم از خط فارسی و زبان فارسی و حاکمیت آن بر دیگر زبان‌های محلی، ته دلم چیزی مرا آزار می‌داد. با این عشق به زبان فارسی و شیفتگی می‌دانستم حق دیگر ملت‌هایی که در این خاک عزیز به سر می‌برند به جا آورده نشده است.

از این‌که من با لهجه صحبت می‌کردم و میزبانان من این نگرانی را داشتند که ممکن است حرف آن‌ها را متوجه نشوم و با کمک دست و حرکات‌ نالازم می‌خواستند روشن‌تر صحبت کنند، احساس خوبی نداشتم. احساس می‌کردم گوش مردم به لهجه‌های مختلف عادت ندارد. احساس می‌کردم که به غیر از ایرانی در این جامعه میدان به روی دیگران باز نیست.

بارها در معرفی خود می‌گفتم تاجیک از سمرقند و میزبانم سریع تکمیل می‌کرد که البته ایشان از اروپا آمده‌اند و در آن‌جا بزرگ شده‌اند. شاید برای کسانی که به آن‌ها معرفی می‌شدم ارزش و قیمت من بالاتر می‌رفت با اضافه این نکته‌ها اما برای من برابر با آن بود که اصلیت مرا به عنوان درجه دوم و پایین‌تر از اروپایی می‌دانند.

ما تاجیکان در عمر خود شاید این‌قدر خارجی دیده‌ایم و چشم و گوش‌مان از آن‌ها سیر شده که مردم ایرانی و یا فارسی زبان ندیده‌ایم. برای ما دانستن این‌که مسافر ایرانی و فارس زبان است ارزش و قیمت والاتری دارد. در ایرانیان این‌گونه نبود. احساس می‌کردم و می‌دیدم که در این ماه پرمسافرت، خارجیانی نه در فرودگاه به چشم می‌خورد و نه در شهر.

در پرواز من هواپیما پر بود از ایرانیان و تنها یک جوان خارجی را می‌دیدم که نزدیک من نشسته بود. در فرودگاه نیز در صف کنترل پاسپورت از شش پرواز حدود ۱۰ نفر و یا کم‌تر خارجی به چشم می‌خورد. می‌توانستم حدس بزنم که چه چیز مانع سفر خارجی‌ها می‌شود که با این‌که ایران را دوست دارند دل به سفر آن نمی‌دهند.

وقتی ویزا دریافت می‌کردم همین‌طور که دوستان ایرانی در آمستردام مصلحت داده بودند با زبان انگلیسی صحبت کردم و خود را به نادانی زبان فارسی زدم. کارم اتفاقاً زود و سریع انجام شد. اما در ویزا اسم مرا «شاخزودا نظروف» به جای شهزاده نظروا یعنی مردانه نوشته بود.

خندیدم و خواستم به آن آقای مسئول بگویم که یعنی اجازه دارم بدون حجاب بگردم؟ ولی یادم آمدم که من فارسی بلد نیستم. تشکر کردم و رفتم تا به عنوان آقای شاهزاده نظروف ایران اسلامی را ببینم و از نزدیک تجربه کنم که زن بودن در کشور اسلامی چگونه است.

حالا فهمیدم چرا

مسئول کنترل ترافیک با چوب چراغان در دست، رانندگان ماشین‌هایی را که ماشین‌های خود را بی‌نظم پارک کرده بودند به نظم می‌خواند و مثل درختی در باد به چپ و راست دست تکان می‌داد. کسی به او دقت نداشت، به قول ایرانیان تحویلش نمی‌گرفتند و به کار خود ادامه می‌دادند.

ماشین به راه افتاد و ما غرق آشنا شدن و شوخی و تعریف از دیده و شنیده‌ها. در حالی که تمام حواسم به راه بود و به سبقت‌گیری‌های راننده بود. پرسیدم کی می‌رسیم؟ دوست عزیزمان گفت می‌خواهی زود‌تر برسیم؟ گفتم: تو را خدا نه، آرام‌تر رانندگی کنید. همین که بدون چراغ دادن سبقت می‌گیرید کافی است. همه خندیدند. به جز من.

بعد‌ها بارها دیدم که قاعده و قانون‌شکنی در ایران تفریح مردم است. گاهی چنین به نظر می‌رسد که قاعده‌ای نیست یا گذاشته می‌شود تا رعایت نشود و یا مهم نیست که رعایت شود. یادم آمد که وقتی در آمستردام گواهینامه رانندگی خود را گرفتم، استاد رانندگی‌ام ایرانی بود و با جدیت گفت و تأکید کرد که این گواهینامه برای رانندگی در اروپا و دیگر کشورهای دنیاست به جز ایران.

گفتم چرا؟ گفت قوانین این‌جا با بی‌قانونی آنجا نمی‌خواند و خطرزا‌ست. یعنی نظم بی‌نظمی آن‌ها را به هم می‌زنی. هیچ بار جرأت نکردم در ایران رانندگی کنم و در آرامش هم ماشین سوار نشدم. انگار جانم را کف دستم می‌گرفتم و کمربند ایمنی‌‌ام را محکم می‌بستم.

تحویل سال و سال‌شماری به شیوه نیاکان

همیشه سال نو را در حضور زیبای درخت کریسمس جشن گرفته‌ام در سی و یکم دسامبر. اما از زمانی که با مهدی همخانه‌ام همیشه سفره هفت‌سین آراسته‌ایم و سبزه سبز کرده‌ایم. اما این مراسمی بین دو نفر بود و آن احساس سال نو و تحول سال را در من ایجاد نمی‌کرد. دوست‌داشته‌ترین بخش آن فال حافظ بود.

تا حال نیز سال‌شماری ایرانی را درست یاد نگرفته‌ام و با نظم آن آشنا و همخوان نیستم. احساس عجیبی داشتم از این‌که بار اول در ایران سال تحویل ایرانی را شاهد می‌شدم. برایم انگار در یک سال دو دفعه سال تحویل می‌شد.

ساعت حدود سه بعد از ظهر بود. در خانه‌ی تازه‌عروسی مهمان بودم تا اولین نوروز خود را پیشواز بگیرم. تحویل سال به شیوه نیاکان. میزبانان در حال طهارت و نماز بودند و برای‌شان بسیار مهم بود که سال را با طهارت و نماز تحویل بگیرند. لباس‌های نو و خوب اتو شده در بر کرده بودند.

تلویزیون جمهوری اسلامی، برنامه‌های نوروزی از گوشه و کنار ایران پخش می‌کرد. دوست داشتم ببینم اما میزبان دل به برنامه‌های شبکه های خارجی داشت. دور‌بین را برداشتم و از هفت‌سین فراموش شده در گوشه اتاق زیبا آراسته شده فیلم برداشتم. منتظر بودم با آن مراسمی انجام دهند. اما نشد. تحویل سال هیچ تغییر در حال و شکل سفره هفت‌سین نیاورد. اما حافظ و فال نیک او ما را همراهی کرد.

سخنرانی آقای خامنه‌ای شروع شد. میزبان گفت این سخنرانی بسیار مهم است چون شرایط سال در پیش را روشن می‌کند. وقتی سال ۱۳۸۸ سال اصلاح الگوی مصرف اعلام شد، فهمیدم که منظور میزبان چیست. دو دقیقه از سخنرانی رهبر نگذشته بود که کانال عوض شد به تلویزیون‌های لوس‌انجلسی که من نمی‌شناسم و شاید از قیافه‌ام هم می‌شد حدس زد که برایم جالب نبودند. پرسیدند و من بین ده‌ها کانال بی‌بی‌سی فارسی را انتخاب کردم. اما موسیقی شادی نداشت و مجبور شدیم به برنامه‌های آن طرف اقیانوس برگردیم.


سورنای نواز دوره‌گرد در کرج هنگام تحویل سال

بهانه‌های کوچک خوشبختی در نوروز

در رفتار این دو جوان تازه ازدواج کرده، هیچ نشانی از مردسالاری نبود. جوان هنگام تحویل سال دست همسر جوان خود را بوسید و قبل از تحویل سال همزمان با این‌که کت و شلوار خودرا اتو می‌زد، روسری همسر خود را نیز اتو زد و با احترام به سویش دراز کرد. چیزی که در بین ما تاجیکان کم دیده می‌شود. مردان تاجیک ممکن است که در آشپزخانه به همسر خود کمک کنند، اما لباس او را ندیده‌ام که اتو بزنند.

اما جالب‌تر از همه برایم این بود این زوج تازه عروس برای همدیگر هدیه‌های گران‌بهایی خریده بودند و بعد از روبوسی و شادباش گویی به همدیگر دادند. هدیه‌هایی در حد کیف ورساچی و دولچه‌و‌گابانا. آرزوی آن‌ها برای نوروز سال آینده ماشین آخرین سیستم شد که من از ته دل می‌خواهم به آرزوهای خود برسند.

باید بگویم که قرار بود نوروز در مشهد کنار مادر مهدی باشم که بلیت هواپیما به مشهد پیدا نشد و من نوروز را بدون برنامه‌ریزی از قبل با این دو جوان زنده‌دل و شوخ جشن گرفتم. بعد از هدیه‌گیری، دیدن بزرگسالان خانواده عروس و داماد رفتیم. این رسمی بود که در کودکی دیده‌ام، وقتی مادر‌بزرگم زنده بود. بعد از مرگ او این رسم انگار به کل از بین رفت و یا من دیگر در نوروزی با خانواده خود نبودم. دقیق نمی‌دانم.

به خود فکر می‌کردم که باید اشعار فروغ را دوباره بخوانم. وقتی از این سفر برمی‌گردم. این دو دوست نازنین و جوان من در کرج زندگی می‌‌کنند و در تهران کار. نوروز در کرج آرام و با دو سه ترقه در پشت پنجره جشن گرفته شد. از سخنان رهبر هم دو دقیقه بهره برداشتم. از بیرون صدای کرنی و دف می‌آمد و سور نورزی. دلم پر از هیجان بود از تنگی وقت و باید از بزرگان دیدار می‌کردیم و به سوی فرودگاه روانه می‌شدیم.


هفت‌سین فرودگاه امام

هفت‌سین سنت است یا زینت؟

بزرگ‌ترین و زیباترین هفت‌سینی که تا به حال دیده‌ام همین هفت‌سین فرود‌گاه امام بود. هرچند ده‌ها هفت‌سین‌های دیگر را هم در خانه‌های ایرانیانی دیدم که روز‌های نوروز آراسته بودند. باید بگویم که تماشای هفت‌سین یکی از سرگرمی‌های من در طول این سفر بود.

در گوشه هر خانه‌ای که مهمان شدم هفت‌سین زیبایی با رنگ‌های مختلف روی میز کوچک و یا بزرگ چهره گلگون خود را به سوی من نمایان می‌کرد. اما روز تا روز سبزه‌ها زردتر و رنگ سمنو تیره‌تر می‌شد و هیچ نقشی در روزهای نوروزی نداشت. تنها این‌که در همان گوشه فراموشی در سکوت بنشیند. در بعضی از خانه‌ها حتا شاهد شدم که در زمان تحویل سال نیز دست به سوی هفت‌سین نبردند و هیچ استفاده عملی از آن نکردند. به جز این‌که آرایش خانه‌‌شان باشد.

در تاجیکستان بدبختانه همین را هم نداریم. هفت‌سین در تاجیکستان و کشور‌های آسیای میانه برای جشن‌های بزرگ و بین مردم محل آراسته و همان روز پاک خورده می‌شود! آراستن هفت‌شین هم بین ما تاجیکان معروف است که شراب هم بخشی از آن است.

در ایران در بعضی از خانواده‌ها حتا دیدم که هفت‌سین‌های سال قبل خود را نیز نگهداری می‌کردند و هر سال با رنگ و زینت دیگر هفت‌سین می‌آراستند و بازدید از هفت‌سین همدیگر یکی از شغل‌های زنان خانه است. زنانی را دیدم که برای طراحی هفت‌سین خود روزها از وقت خود اختصاص داده‌اند و تا ۲۰۰ دلار برای آن خرید کرده‌اند. انگار مسابقات زیباترین و فراوان‌ترین سفره هفت‌سین که از قدیم در کشور‌های ما رسم بود به مسابقه گران‌ترین هفت‌سین تبدیل شده باشد.

از این‌که در ذهن خود تحلیل می‌کردم، لذت می‌بردم. به شوق می‌آمدم. از دیدار با مردم محلی ایران. از دارایی و از زیبا پسندی ایرانیان شادمان می‌شدم. دوربین عکاسی را زمین می‌گذاشتم، دوربین فیلم‌برداری را بیرون می‌آوردم. می‌خواستم هر چیزی که می‌بینم ثبت کنم. چون یک جریان عمیق و با سرعتی در تهران وجود دارد که انگار می‌خواهد هر چه قدیمی است و یا نشانی از کهنگی دارد، به کام خود ببرد.

چیزی به من می گفت ممکن است تا سفر دیگر، این‌هایی که می‌بینی به تارخ پیوسته باشند. مهمان‌داران من نیز تمام تلاش‌شان این بود که مرا به جاهای نوساخت، شیک، تر و تمیز و اروپا‌مانند ببرند. تلاشم در دیدن ایران قدیم بود. ایران قدیمی که دیگر در تهران هیچ نشان از آن نمی‌شود پیدا کرد.

تهران چهره مردانه دارد

تهران یعنی بناهای بلند، خیابان‌های پهن و بزرگ که اگر زنان با حجاب را نبینید یادتان می‌رود که در ایران هستید. و این‌که این همه باعث افتخار ایرانیان است، باعث اندوه و مأیوسی من می‌شد. من ایران نخبه‌گان را می‌جستم، شاعران بزرگ، فیلسوفان نابغه را که حتا اسم خیابان‌ها به نام آن‌ها نبود و در و دیوار‌‌ها عکسی از آن‌ها نداشت. هر عکسی که روی دیوار‌های بلند و بزرگ می‌دیدم جوان‌مرگان دوران جنگ ایران و عراق بود.

در زمان شوروی، این سیستم وجود داشت و گوشه‌ای آتش همیشه روشن در مرکز هر شهر و استان به نام همه قربانیان جنگ جهانی گذاشته بودند و عروس و داماد‌ها دور آن دسته گل می‌گذاشتند و می‌گذارند. اما در تهران با وجود این‌که چنین جا‌‌های مقدس وجود دارد، باز می‌دیدم که عادت غالب این است عکس‌های تک‌تک شهیدان را در دیوار‌ها آویخته‌اند، تا مردم چهره او را به خاطر بسپارند.

این عکس‌ها برای من چهره تهران را طور دیگر جلوه می‌داد. انگار به شهر مردان و جوان‌مردان شهید وارد شده‌ام. باورم نمی‌شود که این‌جا بگویم هیچ عکسی از زنی و یا دختری در در و دیواری ندیدم.


مرکز خرید «سمرقند» در تهران

زنانگی در تهران

در روز نوروز که وارد این شهر شده بودم هیچ نشانی از زنان معروف به زیبایی و شهلا چشمان ایرانی نمی‌دیدم، شاید به این دلیل که در خانه‌ها سرگرم آمادگی برای جشن نوروز بودند. بعدها دیدم که واقعاً زنان ایرانی یک زیبای یکدستی دارند که می‌توانم بگویم معیار خاص ایران است و برعکس زنان آسیای میانه دیرتر پیر می‌شوند و جوانی و تر و تازگی دیرپایی دارند.

تر و تازگی و رسیدگی مفصل زنان ایرانی و توجه آن‌ها به زیبایی بدن خود بسیار چشم‌گیر بود. شب‌های مهمانی با خود داشتن کفش‌های پاشنه بلند و یا دم‌پایی‌های راحت در کیف‌های دستی یکی از چیز‌هایی بود که برای من آشنا نبود. مهمانی رفتن برای خانم‌ها آداب متفاوتی داشت. مهمان‌دار حتماً اتاقی را مخصوص مهمانان زن می‌گذاشت که لباس‌شان را عوض کنند و خود را مرتب کنند. این اتاق معمولاً آینه بزرگی دارد با وسایل متعدد آرایش.

خانواده‌ها را کنار هم می‌دیدم که پیر و جوان در کنار هم خوش‌گذرانی می‌کردند، جوک‌های اس‌ا‌‌م‌ا‌‌س به همدیگر می‌گفتند، چیزی که در اروپا کم پیداست. نبودِ بار یا کلاب‌های مخصوص رقص و بازی، اصلاً احساس نمی‌شد. چون مهمانی‌های خانوادگی جای خالی آن‌ها را کاملاً پر کرده است. مهمانی‌ها به راحتی و در کمال کمک دست جمعی برگزار می‌شد، چیزی که در ما تاجیکان کم پیدا می‌شود. زن مهمان‌دار تاجیک به همان شیوه قدیمی و سنتی تا آمدن و رفتن مهمان آرام نمی‌گیرد. اما زنان ایرانی از مهمانی‌های خود لذت می‌بردند و در کمال آرامش و شادمانی با جمع مهمانان همراه بودند.

پوشیدن دست‌کش در آشپزخانه عادت جا افتاده‌ای بود بین زنانی که شانس حضور در خانه‌هایشان را داشتم و بارها شاهد شدم که هر زنی را دیدم یک دستیاری دارد که به او در کار خانه کمک می‌کند، حتا اگر صاحب خانه زن و خود خانه‌نشین باشد. با این همه در بیرون از خانه، در شهر زن بودن تجربه دیگری داشت.

دنبال نوار بهداشتی گشتم. اول این‌که در مغازه‌ها پیدا نمی‌شد، خود ناراحت کننده بود، اما در داروفروشی که پیدا شد، با آن طوری برخورد می‌کردند که کاش چنین جنسی نمی‌فروختند. دو مرد فروشنده از سوال من که نوار بهداشتی می‌خواستم، ناراحت شدند و هر دو به داخل رفتند، بدون این‌که به من جوابی بدهند.

زنی با چند دقیقه تأخیر آمد و با روی نه چندان شاد یک نوار بهداشتی را در پلاستیک سیاهی انداخت و به روی تخته گذاشت. با این‌که به من برخورده بود، با خود فکر کردم که اگر هر بار رفتار این‌گونه باشد بهتر است که همین الان بیشتر از نیاز خود بخرم و گفتم: خانم می‌شود دوتای دیگر بگذارید؟

چیزی که به چشم نمی‌رسید فقر بود

باور نمی‌‌کنم اما چشمانم چنین دید که در تهران گدا وجود ندارد. تهران اولین شهر دنیا بود که کسی را ندیدم در خیابان بخوابد. این یعنی که پلیس با شیوه سختی مردم نادار را از کوچه و خیابان‌های پایتخت بیرون کرده است. یکی از دوستان می‌گفت که همین مردان و کودکانی را که می‌بینی گل می‌فروشند، گداهای سابق‌اند.

ماشن ما به سرعت باد می‌اید و آخرین لحظه پشت چراغ قرمز می‌ایستد. با این‌که با دو دست محکم به گوشه‌ای چسبیده‌ام، می‌بینم که کودکی هشت، نه ساله نزدیک می‌شود و شروع می‌کند به شستن ماشین، در حالی که یک دست به سوی راننده دارد.

ده، نه، هشت، هفت ثانیه، چراغ قرمز زود به صفر می‌رسد و کسی فرصت دست بردن به جیب نمی‌کند. کودک بین ماشین‌های شتابان با دست خالی می‌ماند. باز کودکی را دیدم که برچسب زخم می‌فروخت. اما هیچ زنی را ندیدم که گل بفروشد و یا شیشه ماشین بشوید. زنان نادار چه کار می‌کنند؟ کجایند؟ نمی‌‌دانم. اما ذهنم را به خود مشغول کرده‌اند.

روز اول نوروز است و دو سمت خیابان‌ها پر است از دستفروش‌هایی که از بسته شدن مغازه‌ها استفاده می‌کنند و جنس‌های ارزان خود را با قیمت بالاتری می‌فروشند. اما راه ماشین‌ها را بسته‌اند از بس بی‌نظم کنار خیابان بساط خود را پهن کرده‌اند.

مهمان‌دار جوان من با خجالت می‌گوید که این تنها این روز این طور است، روز‌های دیگر این جاها کسی نیست و اجازه ندارند. این را بارها می‌بینم که ایرانیان از فقر و ناداری شرم می‌دارند. تا می‌توانند ناداری خود را پنهان می‌کنند و یا هر چه دارند تا آخرین برای مهمان خرج می‌کنند. دقیقاً مثل تاجیکان. اما تاجیکان نه از فقر خود شرم می‌دارند نه از فقر دیگر همشهریان خود. شاید عادت کرده‌اند به فقر فراوان. و شاید دارایی را حسن آدمیزاد نمی‌دانند. از اخلاق سوسیالیستی شوروی است یا از خلق و خوی صوفیانه‌شان؟ شاید هر دو.

از ترافیک معروف خبری نبود

روز اول نوروز در خیابان‌های تهران ماشن سوار می‌گشتیم و من می‌پرسیدم شما به این می‌گویید ترافیک؟ می‌خندند و می‌گویند که شش میلیون مردم از تهران رفته‌اند و هفته دیگر برمی‌گردند. تا ان وقت صبر کن. از شنیدن شش میلیون به خود می‌آیم. من در تهرانم و این شهر ۱۲ میلیون جماعت دارد. ۱۲ میلیون!

به خود می‌گویم: احسنت به این مدیریت. اما باز به خود می‌آیم و می‌گویم: چرا باید این همه مردم در یک شهر جمع شوند. مدیریت نادرست! فراموش کردن شهر‌های دیگر؟ رسید‌گی بیش‌تر به شهرهای اصلی و دست کم گرفتن شهرهای کوچک‌تر و استان‌ها؟ نمی‌دانم.

اما احساس می‌کنم که در تهران زیستن برای ایرانیان برتری دارد. لهجه تهران خود انگار می‌تواند جایگزین مدرک دانشگاه باشد. شش میلیون نفر در روزهای تعطیلی خود برای بازدید خاک باپهنای کشور خود رفته‌اند. ایرانیان سفر کردن را دوست دارند. ایران را شاید در طول یک عمر نیز نشود سیر دید.

پیش چشم خود می‌آورم که شش میلیون نفر دور ایران سفر می‌کنند. کاری که ما تاجیکان نمی‌کنیم. سفر برای ما سفر به کشور دیگری است. از زمانی که شوروی از هم پاشید کسی به کشورهای سابق شوروی سفر نمی‌کند، مگر این‌که دست تنگی داشته باشد و دنبال کار سیاهی، یا نتوانسته باشد ویزا دریافت کند.

شهزاده سمرقندی

http://zamaaneh.com/shahzadeh/2009/05/post_117.html

5

سفرنامه ایران بخش دوم

به سوی ایران با ایران‌ایر

نوزدهم مارس، دو روز قبل از نوروز به سوی اسخیپول، فرودگاه آمستردام، رفتم. با هزار نگرانی، هیجان و شادی وارد فرودگاه شدم. بیشترین هیجانم در پوشیدن حجاب بود که بارها در خانه جلوی آینه تمرین کرده بودم و شیوه‌های راحت‌تر و یا بهتر روسری به سر کردن را برای خودم انتخاب کرده بودم.

Download it Here!

باید بگویم که سال‌ها فکر حجاب اجباری احساس بد ترس را در من بیدار می‌کرد که شاید مهم‌ترین دلیل برای نرفتن من به ایران بود. اما چند روز قبل از سفر در وبلاگ خود نوشته بودم که عشق ایران به نفرت از حجاب غلبه کرد. هرچند ترس و نگرانی با من بود.

از این‌که تنها بدون مهدی به زادگاه او می‌رفتم و او را در آمستردام تنها می‌گذاشتم دلم شاد نبود. اما در خود فکر می‌کردم که شاید در این سفر تنهایی حکمتی هست و شانس دیدن ایران با چشمان خود و بدون شرح و توضیحات مهدی و یا مقدمه‌چینی‌ها هم می‌تواند تجربه‌ای باشد. هرچند برایم سخت بود که تنها به دیدن خانواده همسر خود بروم.

هرچند جامه‌دانم پر از هدایا برای خویشان بود و سفر هم کاملاً خانوادگی طراحی شده بود، اما احساس من، ذهن من فراتر از آن می‌رفت و به‌هیچ‌وجه نمی‌توانستم به این سفر از دید یک عروس نگاه کنم. عروسی که بعد از چند سال ازدواج به تنهایی دیدن خانواده همسر خود می‌رود. نه. من به عنوان تاجیکی دلداده فرهنگ ایران باستان بار اول به سوی آن سرزمین سفر می‌کردم.

وقتی همه سوار هواپیما شدند مهماندار هواپیما با زبان فارسی بعد از فرستادن صلوات اعلام کرد که به احترام اسلام ناب محمدی خانم‌های محترم روسری‌های خود را به سر کنند. یکی از روسری‌های خود را در جیب بارانی سیاه رنگ خود جا کرده بودم و منتظر همین اشاره بودم، آهسته و با احتیاط و واقعاً با احترام به سر کردم. وقتی سر بلند کردم و به اطراف نگریستم، دیدم تنها من بودم که به درخواست مهماندار اعتنا کرده و روسری به سر کرده‌ام.

زن جوانی که در رده دوم می‌نشست و با کودکی در دست مشغول آرام کردن بچه بود انگار صدای گوینده را نشنید. دو سه نفری هم که معلوم بود شنیده‌اند، اعتنایی نکردند و فقط با تمسخر به من نگاهی کردند. به خود گفتم کاش اصلاً با روسری وارد هواپیما می‌شدم. احساس عجیب شرم‌آوری در من رشد می‌کرد. تفاوت بین من و آن زنان با به سر کردن روسری برجسته شده بود.

یاد دوران مدرسه کردم که وقتی همه از کلاس فرار می‌کردند و برای دیدن فیلم هندی می‌رفتند، من در کلاس می‌ماندم و استاد نهایتاً هم مرا به خانه می‌فرستاد. وقتی خانه می‌آمدم مادر می‌گفت چرا زود از مدرسه آمده‌ام و وقتی ماجرا را می‌فهمید می‌گفت بهتر بود با همکلاسی‌هایم به سینما می‌رفتم.

می‌گفتم آن‌ها از کلاس فرار کرده‌اند. می‌گفت آدم باید به نفع گروه و دوستانش عمل کند نه برای برآوردن قانون. گاهی قانون و آداب جمع به هم نمی‌خوانند و هر دو هم جداگانه درست‌اند، اما وقتی همزمان اتفاق می‌افتند، آن وقت سخت است و باید بین آن دو یکی را انتخاب کرد. دلم با خانم‌هایی بود که روسری به سر نکردند، اما رعایت قانون هر کشور هم واجب است. دچار دوگانگی شده بودم. احساسی که تا آخر سفر با من بود و هر روز گسترش پیدا می‌کرد.

یکی از جذابیت‌های سفر برای من این است که در هر کشوری باشم تلاش می‌کنم حتا با شکل و شمایل و شیوه لباس پوشی محلی آن‌ها لباس بپوشم تا احساس بیگانگی و توریست بودن نداشته باشم. وقتی هواپیما در فرودگاه امام خمینی نشست، بقیه خانم‌ها تنها هنگام خارج شدن از هواپیما روسری‌های خود را بیرون آوردند و کامل‌تر و حرفه‌ای‌تر از من به سر کردند.

در طول پرواز خوابم نمی‌برد با وجود این‌که دو سه شب قبل از سفر خوب نخوابیده بودم. چشم و گوش به مسافران دیگر نشسته بودم. با عینکی دودی به چشم در حال مشاهده بودم. مردی کنار من نشسته بود که قبل از پرواز با موبایل با ایران صحبت می‌کرد و در حال خبر دادن به همکاران خود بود که جنس‌ها را همه را پیدا کرده و با خود می‌آورد و لطفاً به فرودگاه بیایند و در بردنش کمک کنند.

به نظر از تاجرانی می‌رسید که مدام در حال رفت و آمد بین ایران و هلند است. مهماندار مرد هواپیما هر دفعه که برای خدمتی نزد ما می‌آمد از او می‌پرسید که خانم چه می‌نوشند و یا برای غذا چه میل دارند! و آن مرد هم هر بار می‌گفت خانم با من نیست و مهماندار یا نمی‌شنید و یا برایش این‌طوری راحت‌تر بود تا بخواهد با من مستقیم صحبت کند.

و من باید بین بگو مگوی آن‌ها می‌پریدم و می‌گفتم که چه می‌خواهم. دو سه صندلی جلوتر مرد خوش صحبتی نشسته بود که با چندین نفر رشته صحبت باز کرده بود و می‌گفت که وقتی دفعه اول بعد از ۳۰ سال به ایران سفر می‌کرد چه قدر می‌ترسید و حالا راحت است و می‌داند که نه هر چیزی که از ایران می‌گویند درست است.

راستش من هم می‌ترسیدم. با شوخی به دوستان گفته بودم که می‌روم دوستان ایرانی را در اوین از تنهایی درآورم و یا اگر دیدن من به اوین آمدید سیگار بیاورید. در اروپا ایرانیان من را همیشه با ایرانیان نسل دوم که در خارج از کشور بزرگ شده‌اند اشتباه می‌گرفتند و با من برخوردشان بسیار خودمانی بود.

خود را همیشه ایرانی احساس می‌کردم و در طول هشت سال زندگانی در اروپا بین دوستان ایرانی احساس بیگانگی نداشتم. اما در هواپیما احساس می‌کردم که فرق من با دیگر مسافران در حال افزودن است و دلیل آن را درست متوجه نمی‌شدم. تفاوتم با مسافران بدون این‌که کلمه‌ای به زبان آورده باشم گویا هر ثانیه ‌بیشتر می‌شد. تا نگاهم به جوان انگلیسی زبانی افتاد. در نگاه او چیزی بود که من درک می‌کردم. نگرانی، کشف و هیجان نگاه او را از بقیه متفاوت می‌کرد. من خود را با آن جوان همسان دیدم. در نگاه او چیزی بود که من با پوشیدن عینک دودی پنهان کرده بودم.

از این‌جا تا آخر سفر فهمیدم که هر کاری بکنم ایرانی نبودن من مثل آب روان برای مردم محلی روشن است. تنها من بودم که احساس خوب خودی بودن داشتم، هرچند باید برای هر کسی که صحبت می‌‌کردم توضیح می‌دادم که درکجا چنین خوب فارسی یاد گرفته‌ام!

فکر می‌کردم آن جوان خارجی دفعه اول است که به ایران سفر می‌کند اما وقتی او را در پشت پنجره دریافت ویزای فوری در فرودگاه دیدم، می‌گفت که بارها در ایران بوده و در رشته بانک و طراحی سیستم بانکی در شهرهای مختلف ایران کار و زندگانی کرده است. اما این دفعه برای دیدن دوست و آشنای قدیمی خود آمده بود و منتظر دریافت ویزا.

خانمی آذربایجانی هم با چشم پراشک به همراه مادر پیر خود منتظر بود که کسی به حرف‌هایش گوش کند. دیدم که در پر کردن فرم ویزا که به انگلیسی و فارسی نوشته بود به کمک نیاز دارد. کمکش کردم. روسی خوب حرف می‌زد. یک گروه مسافران هندی هم به صف ما پیوستند و از ما زودتر ویزا گرفتند و رفتند.

فرصتی بود که از خانم آذری بپرسم چرا گریه کرده. گفت خواهرم همین چند روز پیش در تصادف اتومبیل جانش را از دست داد. دختر کم‌سنی دارد که از او میراث مانده. خیلی می‌خواهم او را با خودم ببرم، اما شوهر خواهرم موافق نیست. گفتم به نظرت بهتر نیست که دختر با پدرش باشد؟ گفت پدرش نیست، پدرش را، یعنی خواهرم شوهر اولش را چند سال پیش از دست داده بود و برای همین مجبور شد دوباره ازدواج کند.

زبانم به هیچ کلمه نمی‌رفت، تنها کاری که کردم گذاشتن دست بود روی شانه‌های آن زن جوان آذری که دست به کمر مادر پیر خود اشک‌هایش را پاک می‌کرد. هنوز پای به خاک عزیز ایران نگذاشته بودم، اما قدم به قدم پیچیده‌تر از آن جلوه‌گر می‌شد که فکر می‌کردم. به آن دختر آذری فکر می‌کردم که دوست دارد با چه کسی باشد؟ و به این‌که آیا پای او به دادگاهی خواهد رسید و دادگستر نظر او را خواهد پرسید یا خیر؟

وقتی بعد از گرفتن ویزا از کنترل پاسپورت می‌گذشتم، دیدم که مادر کهن‌سال او را به خاک ایران راه دادند ولی آن خانم آذری را نگه داشتند برای پرس و جوی بیشتر. نگاه نگران و امدادطلبانه آن زن تا چند مدت با من بود. نگاهی که مرا وادار کرده بود هنگام تقاضا برای ویزا به مرد مسئول با زبان انگلیسی صحبت کنم و تأکید سر این‌که من از کشوری اروپایی به ایران آمده‌ام و نه از کشور‌های همسایه. شاید رفتار خوبی نباشد، اما دل هر کس می‌خواهد احترامی که به شهروندان اروپایی گذاشته می‌شود به او نیز روا باشد. چنان‌که هنگام کنترل پاسپورت با زبان فارسی حرف زدم و از لبخند و برخورد محترمانه محروم شدم.

این از آن رفتار‌هایی است که در کشور ازبکستان نیز زیاد به چشم می‌خورد و صحبت با زبان انگلیسی فصیح احترام فرد را به طرز چشمگیری بالا می‌برد. با این همه فکر و احساسات بالا پایین در ته دل خشنود بودم که نهایتاً ویزا گرفته‌ام و راهم به خاک ایران باز شده است و دیگر خطر رد ویزا و برگشتن به آمستردام رفع شده بود.

وقتی قبل از سفر راهنمای «لونلی پلانت» در‌باره سفر به ایران را می‌خواندم، نوشته بود که بعضی اوقات ممکن است که بدون دلیل مشخصی تقاضای ویزای شما رد شود و از فرودگاه بدون این‌که پای‌تان به خاک ایران برسد به کشور خود برگردانده شوید. حالا به نظر می‌رسید که راهنمایی این شرکت جذب توریست در حق ایران منصفانه نبود و برعکس نقش ترساندن و عوض کننده نظر مسافران خارجی را بازی می‌کرد.

اما در مورد تحریم بانکی و داشتن مقدار پول نقد کافی حق با آن‌ها بود که من هم همان را انجام داده بودم. هیچ یک کارت حساب بانکی خود را همراه نیاوردم و دربرگشت به نفع من تمام شد. وقتی با کلی اضافه بار برمی‌گشتم، کارمند ایران‌ایر مجبور شد تخفیفی به من بدهد که برایم باورنکردنی بود. وقتی به در خروجی فرودگاه نزدیک شدم، چهار نفر از اعضای خانواده منتظر من بودند و با اولین نگاه مرا شناخته بودند. نگاه و شادی همه ما آن‌گونه بود که انگار سال‌ها همدیگر را می‌شناسیم و این دیدار اولین ما نیست.

هرچند بین خنده و شادی و سلام علیک و تبریکات نوروزی ذهن من درگیر آن بود که آیا دست بدهم برای سلام و یا روبوسی کنم. با چه کسی می‌توانم دست بدهم و با چه کسی می‌توانم روبوسی کنم. سریع به این نتیجه رسیدم که با خانم‌ها روبوسی کنم و با آقایان فقط دست بدهم. گل‌هایی که برایم آورده بودند با شیوه‌ای آراسته بود که من جای دیگری ندیده بودم. شبیه تابلو و آمیخته با کاغذهای رنگین و گل‌ها همه رو به یک سمت.

بعد از آشنایی و عکسبرداری و صحبت تلفنی با مهدی در آمستردام که تا آخرین لحظه نگران ویزا و پرواز من بود، چشمم به هفت سین صحن فرودگاه افتاد که مثالش را جایی ندیده بودم. با کمال شرمندگی همه را منتظر گذاشتم و از آن فیلم گرفتم. بزرگ‌ترین و زیباترین هفت سینی بود که تا به حال دیده‌ام. باید بگویم که تماشای هفت سین یکی از سرگرمی‌های من در طول این سفر نوروزی بود.

شهزاده سمرقندی

http://zamaaneh.com/shahzadeh/2009/04/post_115.html

5

سفرنامه ایران بخش یک

بعد از ۷۰ سال

همیشه آرزو داشتم به ایران سفر کنم و با عقب انداختن آن شوق و ذوق آن افزون‌تر می‌شد. همیشه که می‌گویم یعنی تمام عمری که تا به حال دیده‌ام. البته وقتی کودک بودم از پدر بارها خواسته بودم به جای این‌که به سفر هند وعده دهد به ایران به سرزمین رزم‌های رستم و سهراب ببرد.

Download it Here!

می‌گفت ایرانی وجود ندارد، فردوسی افسانه‌های مردمی و قدیمی را گردهم آورده است و روایت‌های شاهنامه با تاریخ واقعی ما فارسی زبانان رابطه‌ای ندارد. پدر البته این حرف‌ها را یا به خاطر نجات یافتن از اصرار‌های من می‌گفت یا از روی دلواپسی‌های حزبی خود تا زیاد به فکر ایران نباشیم.

نمی‌دانم. او کمونیست فدایی بود که زیاد سفر می‌کرد اما بعد از فروپاشی شوروی در زادگاه خود، سمرقند ازبکستان مسقر شد و رو به قرائت و از بر کردن قرآن و نماز خواندن آورد. اما مهم این است که من تا سال‌ها باور می‌کردم که ایرانی و تورانی وجود ندارد. تا زمانی که جنگ ایران و عراق به اوج خود رسید و تلویزیون شب و روز از دو کشور اسلامی‌ای گزارش می‌داد که باعث ناآرامی منطقه شده بودند.

صحنه‌هایی که تلویزیون از ایران نشان می‌داد، صحنه‌های ترکش مین و مردان تیر و تفنگ به دست و زنان سیه‌پوش با کودکان گریان و بی‌خانمان بود. صحنه‌هایی که مادرم را مخالف هر چه اسلام و مسلمانی کرده بود و پدر با شرمندگی می‌خواست خود را سفید کند و می‌گفت این ایرانی نیست که فردوسی می‌گوید.

واقعا سنی نداشتم و به نظرم خاطرات مادربزرگ مستند‌تر از کتاب‌های تاریخی مدرسه‌مان بود و شاهنامه‌ای که «ساتم اولوغزاده»، نویسنده نامدار تاجیک به نثر برگردانده بود، محبوب‌ترین کتاب من بود. باید بگویم که من تنها نبودم. این حس مشترک تقریباً همه تاجیکان است که بارها شاهد بازنویسی‌های تاریخ نیاکان خود بوده‌اند و اعتماد زیادی به تارخ‌نگاری ندارند.

بارها پیش آمده که خود را به مریضی زده‌ام و به جای این‌که به مدرسه بروم برای چندمین بار داستان رستم و تهمینه و سیاوش و بیژن و منیژه خوانده‌ام. داستان مرگ سهراب انگار جدایی تاجیکان از دیگر همزبانان را معنادار می‌کرد.

تا این‌که نوارهای ترانه‌های گوگوش در کشور‌های اتحاد شوری پخش شد و به دست ما تاجیکان ازبکستان نیز رسید. گوگوش، گویا خواهر سهراب بود که با صدای دلنشین و همچنان با زبان فارسی می‌سرود و از ایرانی خبر می‌داد که برای ما دور و گم شده بود: من آمده‌ام وای، وای! من آمده‌ام! و عشق را در دل ما تاجیکان به فریاد می‌آورد‌.

عشق آمیخته با آرمان و جدایی‌ها. هر چند گوگوش یک‌بار هم به تاجیکستان، سمرقند و بخارا سفر نکرد و پاسخی به این محبت و علاقه تاجیکان نشان نداد. عشق انگار یک‌طرفه بود. همین‌طور، من از حافظ ناراحت بودم که چرا سمرقند و بخارا را به خال هندوی ترک شیرازی بخشید.

خلاصه، با عشق ایران خیالی به کار روزگار ادامه می‌دادم و در هر فرد ایرانی که در خارج از ایران می‌دیدم پاره‌ای از فرهنگ امروزی آن را پیش خود کشف می‌کردم. این همه تا زمانی ادامه داشت که مقیم اروپا شدم و دوستان زیاد ایرانی پیدا کردم. از ایرانیان خارج‌نشین که هر کدام با دلایل مختلف دور از ایران زندگی می‌کنند.

با شناخت ایرانیان، شوق دیدار ایران از نزدیک بیشتر و بیشتر شد. دیگر هیچ بهانه‌ای نداشتم برای به تعویق انداختن سفر به این کشوری که این همه عمر آرمان پدر و مادرانم بود. هرچند نگرانی‌های دوستان همیشه وجود داشت و می‌خواستند سفرم را برای زمانی دیرتر و دورانی مناسب‌تر به تعویق اندازم.

چیزی در دلم می گفت که باید بهار همین سال ایران را ببینم. می‌خواستم نوروز امسال در ایران و خاک نیکان باشم و بودم! در ایرانی که حافظ در خاک آن خفته است. فردوسی، سعدی و خیامی که در غم و شادی‌های ما تاجیکان همیشه همراه و پشتیبان بوده‌اند.


گوگوش، خواننده و بازیگر ایرانی

بی‌اعتنایی گوگوش به تاجیکان

یادم هست که استاد تاریخ‌مان می‌گفت هیچ قانون و مذهبی حق ندارد جلوی آواز خواندن زن را بگیرد، به خصوص اگر آن خواننده، گوگوش باشد. دهه ۸۰ بود و در اتحاد شوروی شایعه شده بود که جمهوری اسامی ایران، خواننده محبوب تاجیکان، گوگوش را در حبس خانگی نگه می‌دارد تا جایی آوز نخواند و گذرنامه او را گرفته‌اند که نتواند کشور را ترک کند.

خیلی‌ها در محل ما این نوع آوازه‌ها را باور می‌کردند، همچنین بحث سنگسار زنان یکی از داغ‌ترین موضوع‌های زنان بود. در دوران کودکی من که به دهه ۸۰ و دوران شوروی درست می‌آید، ترس از جمهوری اسلامی به اوج خود رسیده بود و تا به حال هم ادامه دارد و حتا می‌شود گفت که عمیق‌تر شده است.

ترس و نگرانی از اسلام‌گراهای افراطی و کشور‌های تبلیغ‌گر دین اسلام بین کشور‌های آسیای میانه به خصوص در ازبکستان به حد اغراق رسیده و هر کسی که به کشور‌های اسلامی سفر می‌کند از جانب دولت مشکوک به حساب می‌رود. از این خاطر مجبور بودم که به پدرو مادر خود خبر ندهم و بدون دعای آن‌ها آماده سفر شوم.

بعد از پرس و جو از دوستان ایرانی که مرتب به ایران سفر می‌کنند، به ایران‌ایر زنگ زدم تا قیمت بلیت هواپیما را بپرسم. خانم خوش‌برخوردی پشت تلفن بود. گفتم بلیت می‌خواهم رزرو کنم چون هنوز ویزا ندارم و در پی گرفتن ویزا هستم. با اطمینان خاطر گفت که اگر سفر دو هفته‌ای باشد می‌توانم در فرودگاه ویزا بگیرم.

گفتم من شهروند ازبکستان هستم. گفت فرقی ندارد برای شهروندان همه کشور‌ها این قانون رواست. بلیت را خریدم. هر چند در دل شک داشتم و دوستان هم تایید می‌کردند که باید دقیق‌تر از سفارت بپرسم. زنگ زدم به سفارت ایران در لاهه.

مردی گوشی را برداشت و با صدای آزرده خاطری سلام مرا جواب داد. برخورد بسیار بدی داشت و من تعجب می‌کردم که چرا. یکی از دوستان که متوجه شده بود من با سفارت ایران صحبت می‌کنم مثل باد از جای جهید و صدای پخش رادیو زمانه را کم کرد. نفهمیدم چرا.

خلاصه شخص مسئول در سفارت گفت فردا با همین شماره ساعت نه صبح زنگ بزن و به سوال من هم جوابی نداد که در واقع تاییدی بر گفته کارمند ایران ایر می‌خواستم. گوشی را که گذاشتم به دوستم گفتم چه مرد بد‌اخلاقی آنجا نشسته بود.

با خنده گفت عزیزم به سفارت جمهوری اسلامی زنگ زده‌ای و همزمان به موسیقی جینگول مستان گوش می‌دهی. خُب معلومه! هنوز نمی‌توانستم به عمق شوخی او برسم و اصلاً جدی نگرفتم. چون واقعاً نمی‌فهمیدم که موسیقی پاپ چه ربطی به سوال من دارد.

صبح دوباره به سفارت ایران در لاهه زنگ زدم. سر ساعت نه و این دفعه هیچ صدای موسیقی پشت صحنه نداشتم. صدای شخص مسئول، اما همچنان ناراحت و طلبکارانه بود. گفت شما شهروند ازبکستانی پس چرا به ما زنگ زدی؟

باید به سفارت ایران در ازبکستان زنگ بزنی. گفتم این قانون کشور شماست و می‌توانید تایید کنید که ایران‌ایر اطلاع درست می‌دهد یا خیر. صدا با عصبانیت گفت خانم به هر چه که ایران‌ایر می‌گوید نباید باور کرد و خداحافظی کرد و گوشی را گذاشت.

اختلاف زمان با ازبکستان و پایان ساعت کاری، کار مرا باز به یک روز دیگر انداخت. روز جمعه بود و باید تا دوشنبه صبر می‌کردم که بدانم من ویزا می‌خواهم یا نه. در حالی که پروازم سه روز بعد از آن یعنی روز پنج‌شنبه بود. بدی‌اش این بود که به دوستانم در ایران نمی‌توانستم جواب روشنی بدهم که آیا بالاخره راهی می‌شوم یا نه.

دوستان این طرف هم چند تاشان گفتند ایران رفتن دل و جگر می‌خواهد. خودت را سرگردان نکن. الان وقت سفر به ایران نیست. واقعاً نمی‌دانستم کی وقت سفر به ایران بود. روز دوشنبه زنگ زدم به تاشکند و کنسول سفارت ایران در تاشکند که اصرار در روسی حرف زدن داشت و با زبان روسی شسته رفته‌ای که تا به حال بین ایرانیان کم دیده‌ام صحبت می‌‌کرد، تایید کرد که اگر سفر کوتاه و در حد دو هفته است می‌شود ویزا را در فرودگاه امام خمینی دریافت کرد.

با شوق به شرکت هواپیمایی ایران‌ایر زنگ زدم و بلیت خود را تایید کردم. کم سفر نمی‌کنم، اما این‌ بار اول بود که می‌دیدم باید بیلت خریده شده را تایید کرد. روی بیلت هم نوشته شده است که تا ۷۴ ساعت قبل از پرواز باید زنگ بزنید و بیلت خود را تایید کنید وگرنه ممکن است بیلت به کس دیگری فروخته شود و شما با جامه‌دان‌های خود در دست در فرودگاه بمانید.

از خانم پیشخدمت می‌پرسم که چرا این‌طور است؟ می‌گوید تنها ما نیستیم که این قاعده را داریم، شرکت هواپیمایی ترکیه هم دقیقاً همین نوع قانون را دارد. با خودم فکر می‌کنم که درست است که مسافر زیاد سوال می‌کند، اما باید به قاعده و قوانین هر کشور احترام بگذارد، هرچند آن نادرست و یا نامناسب باشد.

پروازم را هر چه نزدیک‌تر به جشن نوروز خریده بودم. از ۱۹ مارس تا دوم آوریل. به همین سادگی و راحتی، آرزوی یک عمر خود را برنامه‌ریزی کردم. دوستان ایرانی مصلحت می‌دادند که بهتر بود با هواپیمایی هلندی کی‌ال‌ام بروم.

اما سفر من به ایران برای شناخت و آشنایی بیشتر با ایران و مردم آن بود و بهترین راه، استفاده از خدمات هوایی ایرانی برای این کار بود. می‌توانستم از همان ساعات اول سفر، خود را در ایران ببینم.

از رادیو زمانه
http://zamaaneh.com/shahzadeh/2009/04/post_113.html
6

دو سه روز در نمایش گاه کتاب فرانکفورت

نمایشگاه کتاب  فرانکفورت از 10 تا 14 آکتابر ادامه داشت. از روز دوم توانستم در آن شرکت کنم. بسیار دیدنی و جالیب بود. چونان جالیب و دیدنی بود که حتا از در خانه جای کزاشتن کیف آرایشم هیچ  نگرانی نداشتم. درواقع برایم مهم نبود که با چه صورتی در جمع حاضر می شوم چون دلم شاد بود و دیدنی چونان زیاد بود که زمانی به این چیزهای کمارزش وقت نداشتم. هرچند در یک روز معمولی امکان ندارد که بدون آرایش به کوچه بروم.
نگاهم از کتاب به کتاب می رفت و از غرفه به غرفه دیگر قدم می زدم. و اگر دوربین فیلم برداری دستم نمیبود ترجه می دادم گوشه بشینم و کتاب بخوانم.

به زودی در سایت رادیو زمانه از این تصویر ها خواهید دید. اما غرفه ازبکستان برایم شرم آور بود. هیچ کتابی نداشت که بتوانم بخرم. هیچ کتابی به جز کتاب های بدسیفت درسی برای کودکان مدرسه. ولی نقشه ازبکستان را خریدم تا به دیوار خانه آویزان کنم و به خط های آن خیره شوم. خط های که مرز شهرهای عزیز وطن را پیش نظرم می آورد.

با دوستان کهن و جدید ایرانیی خود دیدار کردم و چند دوست دیگری هم از بخش ارمنستان و گرجستان پیدا کردم. بسیار گشتم تا مطمین شوم که هیچ نماینده ای از افغانستان و تاجیکستان در این نمایشگاه حضور نداشت. و راست می گفت مهماندار. هیچ نماینده ای از این دو کشور عزیز حضور نداشت. لابود برایشان گران است خرج راه و یا شاید کتابی برای ارزه بینلمللی نداشتند. 

  بخش ایرانی ها فعال به نظر می رسید اگر آنرا  با کشورهای گرجستان و یا ارمنستان مقایسه کنم. اما اگر آنرا با کشور ترکیه و یا چین مقایسه کنم هنوز راه درازی دارند تا به این کشورها برسند. از خانوم لاهیجی که تازه با این کس در آن این نمایشگاه آشنا شدم، بسیار خوشم آمد. زنی روشن فکر و روشن بیان است. کمتر کسی را دیدم هم روشن فکر باشد و هم روشن بیان. به نماندگی از ناشیران و زنان فعال ایران خانوم لاهیجی بسیار نظررس بود و وزیر خاریجه آلمان که از غرفه های کش.ر ها دیدار می کرد در غرفه خانوم لاهیجی بیشتر ماند تا با او حرف بزند. چون از گفتار خانوم لاهیجی در روز افتتاهیه نمایشگاه تحت تاثیر قرار گرفته بود.

خوب، تا سال آینده منتظیر می مانم تا ببینم که چه تغیراتی در این غرفه ها و یا نوع ارزه کتاب های این کشورها و کشورهای غایب و جدید روخ خواهد داد.

1

ازبک‌ها و نوستالژی شوروی

چند سال پیش سفری در وادی فرغانه داشتم که بخش اعظم آن در شرق ازبکستان است. بخش‌‌های از شمال تاجیکستان و چند ولایت جنوبی قرقیزستان هم در این دره‌ی بسیار زیبا و تاریخی و پر جمعیت موقعیت دارد. به جز ده‌ها اقلیت قومی در این وادی به‌طور عمده ازبک‌ها، تاجیک‌ها و قرقیزها از زمان‌های قدیم کنار هم به سر می‌برند. اما…در این وادی سری به منزل پدر شریک‌درس دانشگاهی‌ام در روستای اشت ولایت سغد (مربوط به شمال تاجیکستان) زدم. عمک (عمو) حسن، مرد مسن و دبیر بازنشسته است. در آسیای میانه تا کنون به دو پسر دوقلو به اساس باورهای دینی حسن و حسین اسم می‌گذارند. عمو حسین، برادر دوقلوی همین عمو حسن تاجیکستانی در شهر قوقند وادی فرغانه‌ی ازبکستان به سر می‌برد که میانه‌ی این دو محل فاصله زیادی هم نیست.

تاج‌نار نعمت، ازبکستان

0

Сафари Ирон

Чанд вакт буд, ки Нурали мудири чадиди рузномаи “Точикони Дунё” бо хамрохии Фарзона хонум ба Ирон сафар карда буданд. Барои чашни шеъри форси ё чизе дар робита бо шеър ва адабиёт, ки ман иттилоъоти бештар аз ин надорам.

Хушхол будам, ки Фарзона хонум аз он мухити танги хонавода бо ин бахона то чанд муддат рахои меёбад.Чунон ки худаш вакте дар Хучанд дида будамаш мегуфт, сафар барояш мухим аст. Ман мегуям сафар барои хама мухим аст, агар талоши худшиноси ва дунёшиноси дар кор аст.

Имруз ки ба модар ба Самарканд занг задам, мегуфт Дилшода аз сафари Ирон баргаштааст. Худ ба худи бо ин хама иттилоъоти каме ки дар даст доштам ба худ фикр кардам, хатман барои хамин чаласа ва чамъомад даъват будааст.

Дилшодаро хеле дуст дорам барои хузни модарзодаш, барои табиати ором ва таслимияташ ба такдир. Барои талоши беандозааш ба шеъргуфтан ва офариниш.

Интизори номае аз ин дустон хастам, то тачрубахояшонро бо ман ба хам бинанд. Аз Ироне ки ман хануз бо чашми басар надидаам, бигуянд ва бинависанд.

Намедонам чаро ёди Самиро Махмалбоф кардам, ки мусохибаашро аз радиои Озоди бахши точики шунидам. Шояд таззоди байни дидори Дилшода аз Ирон ва дидори Самиро аз Точикистон аст. 

Ва ёди сафари Ахмади Дониш кардам, ки аз кохи императури Русия дидор мекунад ва дар шархи занони рус ба амири Бухоро ононро ба фариштагоне шабех мекунад ки шабхо бо либоси сафеди ба фаршхои чун оина мучалло овезон дар базми ашрофон пайдо мешуданд ва рузона аз назархо топадид мегаштанд… Аммо холо мо точиконро чизе ё чое нест ки ба ин хад дар хайрат ва тааччуб гузорад. 

Ба назарам мо точикон дар ин аср тамоми сифоти бихишти ва дузахвори хастиро тачруба кардем. Танхо чизе ки тачруба накардем осоиш ва оромиши зехни ва равони ва аклии мост.
Замони бедории мост ва шинохти дуруст ва пазириши хушёрона…

صفحه ها ... 1 2