0

یادداشت نسیم خاکسار در باره رمان زمین مادران

نزدهم نوامبر همین سال در زادروز سی و هشت عمر دومین رمانم «زمین مادران» منتشر شد. این رمان از رنج و شادی و آرزوهای مردم سرزمینم در دوران شوراها می گوید و زمینی که مایه سربلندی، سرگرمی همه روزه و همه فصله و هم دلیل گرفتاری های این مردم است.

دیروز نسیم خاکسار، نویسنده ایرانی مقیم هلند یادداشتی برایم فرستاد در باره این رمان که این جا منتشر می کنم. با تشکر از نسیم خاکسار و با اجازه ایشان این یادداشت را در وبلاگم منتشر می کنم:

شهزاده عزیز سمرقندی، رمان ات را خواندم. قول داده بودم وقتی خواندم خبرت کنم. در این یادداشت مختصر خلاصه ای از داستان‌ات را می نویسم که بدانی آنرا چطور خوانده ام.


رمان، زمین مادران، داستان دختر جوانی است به نام مهتاب، که به وقت زاده شدن مادرش او را چون کدوی سبزی می دید و دایه‌اش او را آفتاب صدا می زد. این کدو- آفتاب- مهتاب، بعدها در دوران بلوغ و یا نوجوانی از سوی کارگردانی که قرار است از زندگی مادر او فیلمی بسازد، انتخاب می‌شود نقش مادرش را در این فیلم بازی کند. فیلم درباره این زن قهرمان، مادر اوست، که  در دوران سوسیالیسم هشت فرزند بزرگ کرده و در کالخوز پنبه در یکی از شهرهای تاجیکستان – سمرقند- با رنج و زحمت کار کرده است. مهتاب که از مادرش چیزی نمی دانسته یا کم می دانسته با شروع ساخته شدن فیلم و انتخاب او به عنوان بازیگر این نقش، کم کم از راه خواندن یادداشتهای مادر و راهنمائی کارگردان که چگونه مثل مادرش به زندگی و زمین و غوزه های پنبه نگاه کند با زندگی مادرش بیشتر آشنا می شود. و مادر را از دوره جوانی و ازدواجش با پدر و به دنیا آوردن بچه هایش و آبستنی او دنبال می کند و  تصویرهایی از زادن خودش می بیند که چگونه هنگام کار مادر روی زمین، به دنیا آمده بود . و همه اینها را در وجودش بارها و بارها در طی رمان تکرار می کند. مادر مهتاب، جهان بی عشقی داشته است و یا عشقی ناکام در پیوند با شاعری داشته که مهتاب هیچ از آن نمی‌داند. مادر  نوع زندگی اش را در جریان این رمان و ساخته شدن این فیلم به وجود مهتاب می‌برد. مهتاب نیز در طی فیلمبرداری عاشق کارگردان می شود. کارگردان اما عاشق دختری دیگر به نام ناتاشاست که دستیار و مسئول تدوین فیلم اوست.


ناتاشا نیز کارگردان را دوست دارد و عاشق اوست. مهتاب که غرق در عوالم جوانی خودش است و نگاهی رمانتیک به جهان دارد، بی توجه به عشق ناتاشا و میخایل به هم، عشق به کارگردان، میخایل، را در وجود خود راه می دهد و بالنده می کند. او بعدها با دیدن نگاههای عاشقانه ناتاشا به میخائیل و بوسه ای که میخایل بر دستهای او می زند متوجه عبث بودن عشق خودش به میخایل می شود. و این ضربه از شکست در عشق چنان کاری است که او را به بیمارستان می کشاند. مهتاب دچار بیماری گسستگی ذهن می شود و پاره ای از حافظه اش را از دست می دهد. ناتاشا که متوجه عشق او به میخائیل شده چون خواهر یا مادر و یا پرستاری مهربان در تمام مدت بیماریش از او مواظبت می کند تا او بهبود یابد. بعد از آن یکباره غیبش می زند. بعد از مدتی بسته ای پستی از سوی ناتاشا به دست مهتاب می رسد. مهتاب  در بسته ی پستی نوشته و یادداشتهای روزانه خودش را هنگام بیماری پیدا می کند.  او با خواندن نوشته هایش، تلاش می کند ناتاشا را پیدا کند. به محلی می رود که در آن بستری بود و در همان اتاقی که از آن با ناتاشا خاطره داشت اطراق می کند.


مهتاب در این جستجو،  از نو زندگی خودش و ناتاشا و زندگی مادرش را چون تصویرهایی تکه تکه شده از واقعیتهای یک زندگی بزرگتر پیدا می کند. و از عشقی که بین میخائیل و ناتاشا وجود داشته، می رسد به تراژدی زندگی مادرش، تراژدی جامعه ای سوسیالیستی که زندگی مادر و کودکی او را دربر می گرفته و اکنون بر باد رفته است.


شهزاده عزیز، این خوانش مختصر من از این کار است. ساختار کار که بر بنیاد تصویرهای فیلم و نامه ها و عکسها گذاشته شده  و مثل فیلمی سینمائی به گذشته و حال برمی گردد ، فضای جذاب و زیبائی در رمان ساخته است. فیلم طلای سفید که مهتاب نقشی در آن دارد و فیلم ساخته شده کارگردان است، نمایش دیگر همین تراژدی است. کشتی به ریگ نشسته در بیابان، هم ماجرای پایان زندگی زنی است با مدالهای قهرمانی بر سینه که به پیری رسیده است و تجربه های تلخی را پشت سر گذاشته است، هم پایان عشق عبث مهتاب است به کارگردان روسی، روسی ئی که در پایان کتاب سرطان گرفته و در بستر احتضار افتاده، با چهره ای خشک و بیجان. اما در وجود مهتاب آینده ای دیگر نوید داده می شود. مهتاب که برای دیدار با ناتاشا به لهستان رفته است در آخرین روز سفرش با لوکاس آشنا می شود. هرچند معلوم نیست که چه مدت با او باشد، اما مهم نیست. مهم این است که او آموخته است از پا نیافتد و با گامهای استوار رو به آینده پیش برود. آیا میخایلی که در بستر بیماری افتاده " با لبان خشک" همان زمین سوسیالیسم است که بی آب مانده؟  یا روسیه ای است که زمانی وصل بوده به تاجیکستان و اکنون دور افتاده از آن ، در انتظار مرگ است؟ دختر آیا در وجودش نگاهی نو دارد از عشق به خاک و  نگهداری از زمین مادران؟  


رمان پرسش های از این گونه را زیاد برابرت می گذارد که حُسن کار است.

شهرزاد جان دستت درد نکند. به نظر من زمین مادران ، رمان خوبی است. باز هم بنویس از آشتی کودک و زمین و بیباک جلو برو در نوشتن.

نسیم خاکسار

 

دسامبر 2013
0

عباس حکیم

با پیشنهاد و لطف حسین نوش آذر Hossein Nushazar مجموعه داستان های کوتاه عباس حکیم را که با عنوان «عیسی می آید» جمعاوری شده، امروز صبح به پایان رساندم. کتابی ست که می تواند خلاصه و فشرده یک روزگار باشد که در جامعه که حق و حقوق کودک و انتخاب شخصی هنوز جا خودرا پیدا نکرده و باید هر بار با معصومیت و تلاش های کودکی راه و رویش برای خود پیدا کند. داستان با این که از هم جدا و مستقل اند اما رابطه نازوکی بینشان پیدا ست. رابطته بین گرایش های جنسی فرد و سوالهای بیپایانی در کودکی وارد ذهن انسان می شوند و ممکین است که هیچ پاسوخ روشن و دقیق پیدا نکنند، مگر این که نویسنده ای با جسارت قلم به دست بگیرد و بی طرفانه روایت کند. بدون استفاده از واژه های فخرفروشانه و عاقلنمایی در حالی که حرف حساب برای گفتن نیست.

هم قلم و هم بیان این نویسنده دوست داشتم هرچند این نویسنده شناخته ای به نظر نمی رسد و همانند دیگر نویسندگان خوب فارسی نویس ما که در گمنامی به سر می برند و تنها برای پیدا کردن آرامش درونی خود می نویسند.

چیز زیادی از این نویسنده در اینترنت نمی شود پیدا کرد اما در کتاب «صد سال داستان نویسی ایران» حسن میرعابادینی یک پاراگراف را به این نویسنده اختصاص داده که در یک پاراگراف خوب نمی شود از توانایی ها و ویژگی خاص یک نویسنده نوشت…

0

آخرین سامورای امارت بخارا

دیشب خواب دیدم سامورایی بودم و به عنوان نماینده امارت شکستخورده بخارا به تهران رفته بودم، به دیدن آزیتا همدانی که در مقاله اش به صدرالدین عینی، پایگذار ادبیات و کشور تاجیک حمله کرده بود. تنها چیزی که از صحبت با ایشان در یاد دارم این است: لطفا به همراهان تان بگویید و خودتان هم بدانید که صدرالدین عینی جدایی طلب نبود، بلکه نجاتدهنده نیمه دور افتاده ایران بود. اگر باور ندارید، بیایید ببرمتون اول قرن و خودتون ببینید که بیچاره با آن گروه کم تعدادی که داشت چه ها کرد و چی ها دید هم از پان ترکیست ها و هم روس های استثمارگر!

این هم از اولین خواب طولانی و عمیق هشت ساعته من بعد از مدت ها بی خوابی و شبگردی ها. قرص خوابی که مهدی داد از من رمانتیک سامورایی درست کرده بود!

حرف دلم را زدم در خواب هم که شده زدم و امروز کمی حالم خوب است. تا نیرو بگیرم بروم به دفاع قهرمان ملت ام. در حال خواندن این مقاله همش به این فکر می کردم که این دو نویسنده چرا با معیار های امروز تاریخی قرن پیش آن هم دوران شوروی بررسی می کنند؟ ولی به این فکر نکرده بودم که ما تاجیکان را با وضعیت کردها شبیه می داند.

ما تاجیکان جدا نشدیم! حتی بعد از بخشیده شدن به خال هندی زیباروی ترک، بلکه مارا با زور گرفتند و ما زیر دم شمشیر و تیر و تفنگ دوباره خودرا ساختیم! و وقتی پای لشکر روس به خاک سمرقند و بخارا رسید ایران آن قدر هم احساس خودی نمی کرد که واکنش نشان دهد. سرش به ایالات های سرکش دور و برش سخت مشغول بود! ما ما مثل پیردختران روی دستش مانده بودیم که باید خود برای خود سرنوشت انتخاب می کردیم و کردیم. خوب و بد، کم و کاست، ریز و پاش داشت البته، تجاوز هم زیاد بود و سازش هم…

شما فکر می کنید که خوب این حرف تازه ای نیست، ولی مثل این که افرادی هم هستند که همین ساده را هم نمی فهمند و در تاجیکستان عنوان دکترای ادبیات هم می گیرن!

من همان رمانتیک عاشق دار و درخت سمرقند و خیابان های خلوتش هستم. نمی ذارند، مجبور می کنند که در خواب هم شده سامورای بشم.

2

روحیه روستایی دولت آبادی را دوست دارم

Рухияи рустоии Давлатободиро дуст дорам

Махмуд Давлатободи нависандаи факиди эрони аст ки фикр кунам соли 2005 дар Ландан дида будамаш. Марде буд бисёр дилнишин ва хушсухбат. Худ ки нобига аст ва рафтору кирдори як нобигаро дорад.

Суханрони дошт дар чамъи дустони зиёди эрони мукими Ландан. Чамшеди Барзгар аз дустон ва хамкорони собикам мучри барнома буд ки худ аз шоир ва нависанда ва аз шогирдони устод Давлатободи аст. Аз тарики у буд ки баъд аз барнома фурсати дидор бо устод ба ман муяассар шуд.
Аз Самарканди буданам хушхол шуд ва гуфт ман аввалин Самаркандие хастам ки мебинад.
Ман хам аз рохат харф заданаш эхсоси рохати кардам ва гуфтам: Шумо танхо зохиран ба Максим Горкий шабохат доред ё корхоятон хам аз у тасир гирифта. Гуфт Горкий аз он классикхои рус аст ки у бисёр хонда ва дуст дорад, хатман ин алока тасирхое хам дошта дар корхояш.
Ин гуфтгуи муфассали Чамшеди Барзгарро дидам  ки барои Би Би Си форси анчом дода ва гуфтам хайф аст бо шумо дустон ба хам набинам.
Ин гуна устодони насри форси ангуштшморанд. Кадр бояд шинохт аз ин устод ва хуб бояд аз у омухт то фурсат аст.
محمود دولت آبادی نویسنده نامی ایرانی است که فکر کنم سال  ۲۰۰۵در لندن در یکی از شب های داستان خوانی اش با او آشنا شدم. مردی بود بسیار دلنشین و خوشبیان و خوشصدا. 

دولت آبادی نابغه است و نابغه وار رفتار می کند. سخنرانی که تمام دوستان زیاد ایرانی مقیم لندن دور اورا گرفته بودند، من هم.
اما از حضور جمشید برزگر دوست عزیزم استفاده کردم که مجری برنامه بود و خود از شاگردان استاد است بخواهم که مرا با استاد اشنا بکد. و از این راه فرصت بیشتر گفتگو با استادرا پیدا کرم.

 اولین جمله استاد یادم نخواهد رفت که گفت، من اولین سمرقندی ای هستم که می بیند.
من هم از این راحتی استاد شیردیل شدم و گفتم، شما تنها چهره تان شبیه مکسیم گارکی، نویسنده روس است یا کارهایتان هم به کارهای او شباهت دارد؟
خندید و جوانمردانه ترین پاسوخ را داد:
من هم مثل بسیاری از ایرانیان از کلاسکانی مثل گارکی زیاد آموختیم و کارهایشان را گفته و برگشته خواندیم که این علاقه نمی توانسته ا بی تاثر باشد.
قرار بود با هم گفتگو های زیادی داشته باشیم وقتی به آلمان دیدن پسرشان آمدند اما تا به حال دیگر این فرصت دیدار پیش میامد. نمی دانم تا به حال استاد سمرقندی دیگری را دیدند و از سمرقند و سمرقندیان پرسان شدند یا خیر…
به هر حال…

گفتنی زیادی ندارم به جوز این که از شما خواهش بکنم این گفتگو را ببینید و گوش بدهید. استادانی چون دولتآبادی در ادبیات فارسی انگشت شماراند و باید فرصت وجود آنهارا غنیمت بدانیم، قدر بشناسیم و از آنها خوب بیآموزیم.

همین.
 
 
3

It is sad when Great people die and there is no one to replace Them

معمار استقلال تاجیکستان درگذشت

صبح روز سه شنبه ۲۱ آوریل، طاهر عبدالجبار، رهبر جنبش مردمی "رستاخیز" و اولین نویسنده طرح اعلامیه استقلال تاجیکستان، در سن ۶۳ سالگی در اثر بیماری سرطان در زادگاهش ناحیه اشت، درگذشت.

آقای عبدالجبار در طی چند ماه اخیر از بیماری سرطان رنج می برد و تلاش های پزشکان برای نجات جان او چه در تاجیکستان و چه در ایران نتیجه ای نداد.

قرار است جسد وی در گورستانی در زادگاهش در شمال تاجیکستان به خاک سپرده شود.

http://www.bbc.co.uk/persian/world/2009/04/090421_ez_taher_abdojabbar.shtml

Даргузашти Тоҳири Абдуҷаббор, раҳбари ҷунбиши истиқлолхоҳии Тоҷикистон ва раиси созмони мардумии «Растохез», қабл аз зуҳри рӯзи сешанбе ҷомеаи Тоҷикистонро лаҳзае такон дод ва сукут бахшид.

http://www.ozodi.org/content/article/1612675.html

2

دوباره گرم شدم

دو سه ماه بود که فکر می کردم وبلاگ "سمرقند" که مال بنده است، در ازبکستان و دقیقتر اش در سمرقند فلتر شده است. چون هیچ خواننده ای از آن سو دریافت نمی کردم و دوستان در باز کردن آن مشکل داشتند.

اما امروز دیدم که استاد ادش استد به آن لنک داده اند.

در یک فرصت دیگر نوشته های استاد را به فارسی برگردان خواهم کرد.
اما برای دوسانی که خط سرلیک می خوانند ÷یشنهاد می کنم این دو وبلاگ را بخوانند:

http://gerbisherdor.blogspot.com/

http://nonisamarkand.blogspot.com/

اولی از استاد ادش استد نویسنده تاجیک و دومی از اکبر ÷یروزی شاعر شمرقندی که من از هر دویشان بسیار آموخته ام و س÷اسگزارم.
ادش استد همیشه مرا تشویق می کرد که داستان بنویسم و ÷یروزی به شعر گفتن هدایت ام می کرد.

با دانستن این که  این دو استاد ممکن است نوشته های مرا بخوانند به نوشتن دوباره گرم شدم.

5

کتاب های غیر بهداشتی من

نمی دانستم که امروز روز جهانی ادبیات کودک است. در بخش خبری زمانه خواندم. چندلحظه در دنیای کودکی بودم تا برگشتم به واقعیت امروز.
از کودکی با کتاب رابطه عاطفی داشتم. کتابهایم را بیشتر از خواهرانم دوست میداشتم. اما حالا هیچ کدام از آن کتابها را با خود ندارم و حتا عنوان های بعضی ازآنهارا نیز فراموش کرده ام، ولی دلم با خواهرانم آسایش می گیرد.
نمی دانم کهدیدم دیگر شد و یا آرزوهایم. ولی هنوز یادم هست که می خواستم چاپخانه ای داشته باشمو کتاب های خوشرنگ چاپ کنم.

از کودکی با منطق بزرگسالان که نسبت به کتابداشتند مخالف بودم. این که چرا برای من و خواهرانم جوراب و لباس جداگانه می خریدندولی هر پنج باید از یک کتاب استفاده می کردیم. هیچ وقت هیچ وقت دوست نداشتم کهکتابم را به کسی دهم. حتا برای یک شب و یا یک ساعت. ولی راه دیگری نداشتم. باید باخواهران و دوستانم قسمت می کردم.

چه دعوا ها و ناراحتی هایی با خواهران ودوستان سر یک کتاب پیش می امد. همیشه فکر می کردم که چرا ما این قدر حساسیت سراستفاده کردن و نکردن وسایل بهداشتی نشان می دهیم، لیکن در رابطه با کتاب هیچ قاعدهای نداریم.

فکر می کردم کتابهای من از نظر بهداشتی برای دیگران ممکن استخطرناک باشد. کتابی که در حال خواندنش بودم با من از کوچه و خیابان ها گذر می کرد،در دست شویی خانه یا مدرسه ساعت ها می ماند، از بس جای خلوتی بودند این دست شویی هابرای خواندن! اشک هایی که روی ورقهای آن می ریختم و شبهایی که روی آن می خوابیدمحتما از نظر بهداشتی کتاب را آلوده می کرد و برای ما کودکان میکروبدارترین چیزهابود. ولی من باکی نداشتم. از کتابهای قدیمی و چرک گرفته تا کتابهایی با رنگ های تندو تیز و ناخوب دوری نمی کردم. تنها باکم این بود: به کتابهایم دست بزنند. کتابهایمرا ببرند.

یادداشت می کردم هربار کسی از من کتابی می برد. همه کتابهایم رادوست می داشتم. بعضی از آنهارا همین گونه به خاطر این که کتابند دوست می داشتم.

کتابدار خوبی می شدم اگر راهنمایی ام می کردند. ولی برعکس به دست و دل بازبودن هدایتم کردند. به این که خودخواه نباشم و با هم تقسیم کنیم هر چه که دارم وندارم. و من عادت کردم به دادن کتابهایم به هر کسی که نیاز داشت و یا درخواست. همینگونه مهر کتاب از دلم کم شد. شاید دیگر کتابها آن ارزشی که داشتنند از دست دادهبودند.

شاید این حس که کتابی که دوست داشتم بخوانم وجود ندارد مرا ازشیدایی کتاب بیرون کشید. شاید این حس در کودکی در آدم قوی هست و تعداد چیزهای مقدسزیادند وقتی کودک هستی و وقتی بزرگ می شوی زیر هر چه مقدس و یا مهم است می زنی. نمیدانم. می دانم که دیگر آن کتابخانه بزرگ پدرم وجود ندارد چون من و خواهرانم همه آنرا به این و آن دادیم که بخوانند، بفهمند که منظورم چیست و به چه می اندیشم.

و دیگر این روزها در آن محله کودکیم کودکان به کتاب ایمان ندارند و یا بهیک یا چند کتاب بخصوص ایمان دارند.

یادم می اید با بنفشه شب و روز برایروزنامه محلی می نوشتیم و از ده نوشته مان یکی چاپ می شد و ما این روزنامه را تاسالها نگهداری می کردیم. تا روزی دیدن دوستم بنفشه رفتم و دیدم که در نبودی اومادرش تمام روزنامه های جمعاوری کرده او را می سوزاند تا تنور نان خود را گرم کند. با گریه از دوستم دفاع کردم اما مادر از نان های شیرین و خوشرنگ سمرقندیش که می گفتما شکم سیرها به قدر آن نمی رسیم برای کودکانش می پخت.

بنفشه نویسنده خوبیمی شد و من همیشه می خواستم نوشته هایش را چاپ کنم. دوست داشت تشویقشکنم.

دوست داشتم مرا هم تشویق کنند و در گوشه بنشانند و بگویند: بنویس توخوب می نویسی! اما همیشه برعکس بود: بلند شو بیا بیرون!

همیشه کتابهای خوببه زبان روسی بود و وقتی از پدرم می پرسیدم که چرا؟ می گفت ما تاجیکان نویسنده هایخوب نداریم.

من که می دیدم می خواندم و می دانستم نوبسنده های خود راداشتیم و داریم. اما دستگیری و تشویق مردم برای شناخت و قدردانی از آنان رانداشتیم.

مردم ما آن زمان کتاب روسی می خواندند حالا انگلیسی. من بعضی اوقاتدر تعجب می مانم که چرا هردو را نمی خوانند. این «چرا» نشریات "سغدیان" را ورشکستکرد. کتابهای کوچک و کمرنگش را کسی نمی خرید و از آن طرف دولت برای کتاب های تاجیکیمجوز نمی داد.

آخرین کتابی که این نشریات بیرون داد "صبر سنگ" من بود کهتنها به خاطر این که به این نشریات کمک کنم و به دوستانم بگویم که می شود کتاب چاپکرد به دست چاپ داده بودم.

و همین گونه دو نشریات موجود ورشکست و بسته شد. چون که جوانان دیگر برای برپا نگه داشتن آن چیزی نمی نوشتند که نشر شود تا نشریاتزنده بماند.

ما تشویق می شدیم که کتاب ناب بنویسیم. کتابی که تا به حالنوشته نشده باشد. پس ما جوانان از شرم ننوشتیم. از ناقص بودن کارمان ترسیدیم. ازاستاد نبودن خود شرمیدیم و میدان را دوباره به دست استادانی دادیم که امید زیادی بهاینده ندارند. استادانی که پیر و افسرده و نیازمند و گرفتار سیاست روزند.

ما جوانان را به بیرون راندند انگار از میدان خطر باری مارا دور کردهباشند. ما کودکان امیدبخش وطن بودیم و امید زیادی نبخشیدیم.

نسل دیگری کهدر راهند چه گونه خواهند بود نمی دانم. نسلی که اتاق هاشان نه از کتاب بلکه ازعکسهای کارگری در مزرعه های دولتی پر است. با چهره هایی در افتاب سوخته و لاغر.

در سمرقند دیگر کتابی خوشرنگ و با زبان دل و زبان مادرشان نشر نمی کنند. دیگرکتاب مقدس نیست. دیگر دانش در کتاب ها نیست. دیگر کم کسی به گذشته فکر می کند همهبه آینده فکر می کنند. دیگر خانه ها کوچک است جایی برای کتاب نیست، حتا برای فرزندیهم جای ندارند. خانه مثل دل ها کوچک شده اند.
ولی خیلی دوست دارم یک چاپخانه داشته باشم در سمرقند. نه به خاطر این که عاشقکتابی به زبان تاجیکی و خوشرنگ هستم، بلکه به خاطر این که کودکان و نوجوانان تاجیکبه آن نیاز دارند. چنان نیاز دارند که یادشان رفته کتاب می تواند نو باشد، کتاب میتواند با زبان تاجیکی باشد با زبان مادری خودشان باشد. کتاب می تواند مال خودشانباشد. کتاب می تواند برای کودکان باشد و شوق آور باشد با خط های بزرگ وخوانا.

0

Purify your thoughts

Always aim at complete harmony of thought and word and deed. Always aim at purifying your thoughts and everything will be well.
Mahatma Gandhi
 (1869 – 1948)
2

Катл дар Самарканд

Хамин имруз хондани ин китобро ба охар равондам. Дилам пур аз хотираи талхи худ аз Самарканд аст. Ба Крег Марей нависандаи ин китоб навиштам. Умедворам ки номаамро бечавоб нагзорад. 

12

خاطرات بونوئل

خاطرات بونوئل “با آخرین نفسهایم”را می خوانم، که علی امینی نجفی، یکی از آشنایان نادیده که دفعه ای قرار بود به مهمانیی ما بیاید، ولی بعد از چند ماه هنوز نیامده است، ترجمه کرده است.

بین کارهای دیگر و با این که یادم میرود در بیرون، در واقعیت چی چیزهایی می گذرد، در دونیای اسپانیایی او غرق می شوم. اما مغزم پور از خاطرات می شود. بخصوص از خاطراتی که از جوانیهای پدر و کودکیهای خود دارم.

دقیقا مثل زمان کودکی، که کتابهای ماجراجویانه را با سرعت می خواندم و نام ها و اصطلاح های ناآشنا و یا دشوارخوانش را نخوانده رد می شدم، این کتاب را نیز چنین می خوانم. یک در صد از نام های اسپانیائی و  فرانسویی قبلا نشنیده ام را، که در آن با خط دشوارخوان فارسی و یا دروستش عربی نوشته شده است، رد می شوم و دنبال روایت بونوئل می روم، تا جای نگاهم روی کتاب محو و خیره می شود و خود را در دونیای کودکی و جوانی های پدرم می بینم.

این حالت همیشه به من روخ میدهد، اگر کتاب خواندنی و یا خوبی به دستم رسیده باشد. 

و برایم بسیار عجیب تر از همه، چیزهایی است که در ذهنم دوباره زنده می گردد، که تا حال از آنها یا فراموش کرده بودم و یا اصلا در یاد نداشتم.

از کودکی علاقه ی خاصی به خواندن خاطرات داشتم و از روزگار بزرگان لذت می بردم، بدون این که دلیل آن را بدانم. حالا می دانم. آنها چیزهایی را در ذهن من زنده می سازند که من قبلا در خود کشف نکرده بودم. و یا خطاهای خود را پیدا می کردم. گاهی هم کودکانه عادتهای آنها را تکرار می کردم.

حالا، خاطرات بونوئل را می خوانم و با شخصیت پدرم آشنا می شوم. یعنی به او از نگاه خود او می توانم بنگرم.

شاید نتوانم این کتاب را در چند ماه دیگر نیز به آخیر برسانم. زیرا در پایی هر صفحه ای آن نیم ساعت در خاطرات تازه بیدارشده ی خود غرق می شوم. 

هیچ وقت چنین آگاهانه پدرم را دوست نداشته بودم. یا شاید او را نشناخته بودم.

یک خاطرات خوب و یا دروستترش خاطرات یک انسان نجیب نمی تواند تاثیری عمیقتر از این بر قلب کس بگذارد. 

برای این که از امکانات اینترنت استفاده برم این لینک را نیز از سایت لوییس بونویل می آرم. 

صفحه ها ... 1 2 3