0


Ба макони нав сар занед
مکان نو سمرقند

0

صدرالدین عینی؛ روشنفکر تاجیک و مخالفان امروزش

این مقاله برای اولین بار در بخش ناظران می گویند بی بی سی فارسی چاپ شده است

شهزاده سمرقندی

شصت سال پیش در تاریخ ۱۵ ماه ژوئیه ادیبی بخارایی در شهر دوشنبه، پایتخت تاجیکستان درگذشت که او را به شیوه رییس‌جمهوران شوروی با شکوه و پرجماعت به خاک سپردند. تمام فارسی‌زبانان آسیای میانه در سوگ او داغدار شدند. مردی که در عهد امیر بخارا به خاطر همراهی با جنبش "جدیدیه" به چوب خوردن محکوم شد ولی بعد از اجرای حکم ۷۵ ضربه چوب جان نباخت و به بدترین زندان ارگ بخارا انداخته شد. سیاهچال زیرزمینی که روی زخم های او شپش راه می‌رفت و مدفوع همبنداkش بر عفونت هایش می افزود. اما او بی‌هوش و نیم‌هوش زندانیان را به باور و امید دعوت می‌کرد که این روزها به زودی پایان خواهد یافت؛ اراده و امید خودرا از دست ندهید.

در این روزهای سخت زندگانی، صدرالدین عینی همچنان اصلاح‌طلب بود و باور داشت که با راه اصلاحات می‌شود وضعیت سیاسی و اجتماعی امارت بخارا را بهبود بخشید. عینی که تازه به جنبش جدیدیه پیوسته خود را پایبند نظریه‌های احمد دانش و صدر ضیاء، از روشنفکران بانفوذ آن دوران می‌دانست. وی تنها زمانی از اصلاح‌طلبی دست کشید که تنها برادر او به قتل ‌رسید. آن زمان او به ارتش روس ‌پیوست.

صدرالدین عینی بیش از این که ادیب و شاعر و روزنامه‌نگار باشد سیاستمدار بود. او در داخل کشور همراه با مردم خود بودن را به ترک کشور ترجیح داد و تمام عمر خود را در راه باسواد کردن مردم نادار و ستمدیده صرف کرد.

عینی در یادداشت هایش از وصیت پدرش می نویسد که گفته بود: به هیچوجه ملا نشو، آخوند نشو، «مدرس» بشوی میل خودت. وصیتی که عینی تا آخر عمر دنبال کرد و تمام فعالیت خود را به آموزش و فرهنگ و معرفت اختصاص داد. اما در دوران او همه اینها همراه با سیاست بود و او نیز ناچار سیاستمداری می‌کرد. سیاست او یکی به نعل و یکی به میخ زدن بود و یا به قول تاجیکان طوری رفتار می‌کرد که هم لعل به دست آید و هم یار نرنجد. یار که دولت شوروی بود اما بارها از او رنجید گرچه به خاطر نفوذ و اعتبار او بین مردم از مجازاتهای رایج مثل تبعید و زندان در حق او خودداری می‌شد.

عینی تا آخر عمر به این سیاست خود ادامه داد. مهمترین نوشته او «نمونه ادبیات تاجیک» که ریشه‌های ادبیات کلاسیک تاجیک را به شفاف ترین شیوه معرفی کرده است، بارها ممنوع‌ شد اما عینی با این که مجبور بود در اختراع ملت جدیدی به نام تاجیک و راه اندازی خط سیریلیک با سیاست روز همکاری کند، با نوشتن این کتاب می‌خواست بگوید «آب اگر صدپاره گردد باز با هم آشناست».

شصت سال بعد در ساحل آرام امروز

بعد از فروپاشی شوروی دیگر نه همه این سرگذشت‌های صدرالدین عینی و همراهان او در یادهاست و نه شرایط آن دوران؛ شرایطی که این گروه روشنفکران را مجبور به گرفتن تصمیم های دشواری می کرد که شاید در شرایط آرام و معتدل آنها را به ذهن خود راه نمی دادند. عینی هرچند چارچوب شعر را شکست و به نثر رو آورد اما در شکستن چارچوب دولت روز نه توانش را داشت و نه می توانست جانبازی کند. یکی از سیاست های دیگر او این بود که باید زنده ماند و مفید بود نه اینکه کشته شد و مردم را تنها رها کرد.

اما حالا که بیش از بیست سال می‌گذرد که تاجیکستان دیگر جمهوری شوروی نیست و فرهنگستان مستقل و زمین مستقل دارد، بسیاری ها او را مقصر می‌دانند که گویا او باعث محدود شدن زبان تاجیکی-فارسی به سطح محلی شده و قطع رابطه با فارسی ایران و افغانستان را زمینه چیده است.

بیایید برگردیم به زمانی که صدرالدین عینی و گروه روشنفکران تاجیک که خود را در اواخر قرن نوزده درس‌ آموختگان مکتب احمد دانش و صدر ضیا می دانستند. این دو چهره شناخته شده آن دوران با استفاده از نفوذ خود بین مردم و هم بین آخوندها و هم ارگ بخارا اولین گام های اصلاح طلبی را بر می داشتند.

زبان آن است که مردم بفهمند

بحثی را که احمد دانش در باره به چالش کشیدن زبان مغلق و پر از مبالغه و مدح سرایانه آن دوران شروع کرد به فعالیت های عملی صدرالدین عینی بعد از دو دهه انجامید.

زبان نوشتاری تاجیکان آن دوران محدود بود به اسناد رسمی مالی و ملکی و نامه نگاری های دولتی امارت بخارا و شعر و تذکره هایی که مردم عادی نمی توانستند بخوانند.

در سال هایی که صدرالدین عینی و دیگر جدیدی ها (که دیرتر خودرا معارف پروران تاجیک نامیدند) شب و روز برای باسواد کردن مردم عادی و راه اندازی مدارس سبک جدید تلاش می کردند، زبان خلق را اساس گرفتند و به مردم نوشتن و خواندن زبانی را آموزاندند که قابل درک و فهم فوری مردم باشد.

در زمانی که ثروتمندان، اطرافیان امیر بخارا و آخوندهای زمان مخالف باسواد شدن مردم عادی و توزیع کتابهایی به غیر از قرآن بودند، صدرالدین عینی و همراهانش روزنامه «شعله انقلاب» چاپ می کردند و از طریق پسربچه های مدارس خانگی خود بین خانواده ها توزیع می کردند. پسربچه هایی که می توانستند این روزنامه ها را هم برای مردان و هم برای زنان بخوانند و شرح دهند.

صدرالدین عینی و همراهانش برای این مردم که از آنها با عناوین خلق رنجبر و ستمدیده یاد می کردند، مردمی که برخی شان هنوز "برده" بودند، از آزادی و حق انتخاب و اعتراض می گفتند.

بحث هایی که این روزها دامن گرفته در دوران عینی نیز شنیده می شد. بین جدیدی های آن دوران و معارف پروران بعدی این بحث وجود داشت که دانش مردم را باید ارتقا داد یا سطح نگارش و بیان روشنفکران را پایین آورد؟ این نوع بحث ها معمولا به این نتیجه می انجامید که باید اول از مردم ملت ساخت و بعد برایشان علم و دانش و معرفت آموخت.

مردمی که نمی تواند اسم خود را بنویسد، مردمی که حق انتخاب زمان خورد و خواب خود را ندارد چگونه باید بیدل بخواند، احمد دانش بخواند یا تهذیب الصبیان، ضروریات دینیه و ترتیل القران بخواند؟ – این کتاب های درسی بود که در دهه اول قرن نوزده برای مدارس اصول جدید نوشته شده بود.

این تحولات دوران را محمدجان شکوری، دانشمند فقید تاجیک، متاثر از انقلاب سال ۱۹۰۵ روسی می داند و همین طور متاثر از روزنامه های نسبتا آزاد روسی و ترکی که از طریق آذربایجان به بخارا می رسید.

برنامه های ناتمام معارف پروران تاجیک

برنامه بعدی معارف پروران تاجیک در دو دهه بعد ارتقای دانش و سطح فرهنگ و معارف مردم عادی بود تا به تاسیس تاجیکستان در سال ۱۹۲۹ رسید. حالا که تلاشهای آنها ثمر داده بود و بعد حدود پنج سال مرزبندی های تازه در آسیای میانه از جانب روسها کشور جدید و کوچکی به نام تاجیکستان سر برداشته بود، زمان ادامه بهبود دادن ساختار آموزشی بود اما این برنامه با فرارسیدن جنگ جهانی دوم بزودی ناتمام ماند.

ناتمام ماندن این برنامه معارف پروران تاجیک باعث شد که روند رشد فرهنگی و تاریخی تاجیکان متوقف شود که بی شک اگر ادامه پیدا می کرد حالا فاصله به این بزرگی بین سه شاخه اصلی زبان پارسی موجود نبود.

اگر آن برنامه ادامه پیدا می کرد، مردم عادی دیگر مثل قبل ساده و آسانپرست نمی ماند و طبقه متوسطی ایجاد می شد که جای خالی اشراف زادگان و محققان علوم دینی و دنیوی با مرور زمان پر می شد.

تغییر فرهنگ مردم

چنین به نظر می رسد که در حال حاضر نیز در جامعه تاجیک روشنفکران هنوز برای مردم عادی و با همان شیوه قدیم قرن نوزده می نویسند ولی رابطه آنچنانی با مردم ندارند. چون مردم امروز تاجیک مثل قبل دیگر بیسواد نیست و بی توجه به سیاست کشور و منطقه هم نیست. مردم عادی در دوران عینی به عنوان رعیت و یا "فقرا" یاد می شدند (در ازبکستان هنوز هم به جای شهروندان فقرا می گویند). مردم امروزی تاجیک، به خصوص انبوه مهاجران کاری آن، جهانبینی و تجربه های وسیعتری از روشنفکران تاجیک دارند که در وطن با نیم نان خشک قناعت کرده اند. امروز مردم عادی دیگر فقرا نیستند. مردمان پیچیده و با علاقه و دانش و آرزوهای بلند آماده کشف دنیا و جهان های دیگر هستند.

روشنفکران امروز تاجیک، ادیبان و شاعران محترم تاجیک باید رهنما و هدایتگر این مردم باشند و زبان این مردم را صیقل دهند و برایشان ادبیات بنویسند. نوشته های صدرالدین عینی و دیگر ادیبان آن دوران بیشک نیازهای مردم امروز تاجیک را براورده نمی تواند. اما آنها هنوز برای همان آدینه و داخنده و گلنارهایی می نویسند که استاد عینی با آنها همسایه بود.

معارف و فرهنگ تاجیک امروز هم مثل دوران عینی آمیخته با سیاست و فرصت طلبی های سیاستمداران است. و این است که ادیبان و روشنفکران و شاعران تاجیک گوشه گیر و تنها خوار شده اند. نه نوشته خود را می خواهند منتشر کنند و نه دریافته جدیدی را می خواهند با دیگری بحث کنند. نیروی زیادی ندارند از بس کیسه ها خالی ست. غم نان هست و گوش مشتاقی هم نیست.

عینی مقصر بود؟

با این حال چنین به نظر می رسد که چشم های بسیاری از فرهنگیان تاجیک همچنان بعد از یک قرن به دنبال نیمه خالی پیاله است. به دنبال نیمه کنده شده، به دنبال نیمه ریز و پاش خورده، نیمه ای که دیگر شاید هیچ وقت جزئی از تاجیکستان نخواهد شد. پرسش اصلی این است که این فرهنگیان برای آن نیمه ای که به طور رسمی و قانونی از آن تاجیکان است، چه کاری کرده‌اند یا قرار است انجام دهند تا وضع زبان و فرهنگ تاجیکی رو به بهبود آورد؟ چه کسانی می توانند کمک کنند که دور از سیاست و قدرت مانده‌اند و توان تلاش و امکان تاثیرگذاری خودرا دوباره چون در دوران عینی و حتی در دوران لایق شیرعلی به دست آورند؟

نکته دیگر این است که آن روشنفکرانی که امروز از ساده نگاری عینی می نالند و او را باعث عقب ماندگی امرزوی تاجیکان می دانند، باید خود به این سوال پاسخ دهند که چرا از همبستگی با ریشه های خود که ایران و افغانستان است می ترسند؟ چرا از واژه ها و تعبیرهای تهرانی و کابلی هراس دارند؟

اگر زبان تاجیکی ضعیف و ناکارامد است پس چه باید کرد؟ روسی نوشتن را ادامه داد یا همین زبان را جرعه جرعه با پذیرفتن واژه های رایج فارسی ایران و افغانستان آنرا باز دوباره غنی کرد؟

اصلاح‌طلبان زبان تاجیکی امروز

شصت سال از مرگ صدرالدین عینی می گذرد. شصت سال فرصت داشتیم تا برنامه های معارف پروران تاجیک قرن نوزده را ادامه دهیم که ندادیم. جنگ، فقر، استبداد شوروی، آزار همسایه ها و نگرانی های زیادی از اسلام و اسلامگراها وجود دارد اما بهانه های مشابهی در دوران عینی هم وجود داشت. ولی تلاش هایی که در آن دوران انجام شد با تلاش های بعد از فروپاشی شوروی قابل مقایسه نیست.

بعد از مرگ لایق شیرعلی که با همراهانش تلاش کرد دوباره وحدت ملی تاجیکان را مستحکم کند دیگر چه اتفاق جدید رخ داده که طرح برنامه ریزی شده و دقیقی تنها در راه ارتقای زبان تاجیکی فارسی باشد؟

تنها می توانم از مجله «زبان پارسی» در این سالهای آخر یاد کنم که به همت جمع کوچکی از جوانان تاجیک منتشر می شود. این مجله همان کاری را می کند که روزنامه های عینی و همراهانش می کرد: باسواد کردن مردم. اما این بار نه در سیریلیک بلکه پارسی، همان خطی که از ما با زور گرفتند و پیوند ما را با همزبانان و تاریخ مان گسستند.

مجله زبان پارسی مجله کوچکی است و چند شماره ای از آن بیشتر منتشر نشده اما آیا می دانید که چه قدر بحث و طعنه ها پشت سر این مجله به پا می خیزد هر وقت که توزیع می شود؟

جدیدیان و بعدا معارف پروران اول قرن بیست گروهی از روزنامه‌نگارانی بودند که از طریق ترکیه عثمانی، امپراتوری روس و جمهوری آذربایجان صنعت روزنامه‌نگاری می آموختند و در امارت بخارا ایده های جدید پیاده می‌کردند. امروز نیز گروهی از روزنامه‌نگاران تاجیک‌ اند که این سنت را پی می گیرند. اما این بار از رسانه‌های کشورهای همزبان ایران و افغانستان به پرسش‌های خود پاسخ می‌جویند.

خوشبختانه در تاجیکستان امروزی کسی را به خاطر اصلاح طلبی و یا آموزش خط فارسی مجازات نمی کنند اما وضعیت برای تاجیکان ازبکستان بی شباهت به دوران عینی نیست. دانستن خط فارسی و ارتباط با کشور های فارسی‌زبان کافی‌ست که با برچسب "اسلامگرای افراطی" سر از زندانهایی شبیه ارگ بخارا درآورید. از اینجاست که بوی اصلاح‌طلبی در بین آنها شنیده نمی‌شود.

اما در تاجیکستان هم با وجود آزادی‌های کوچک و شرایط ارتباط با رسانه‌های دیگر فارسی زبان مخالفت با آموزش خط فارسی و برگشتن به خط نیاکان در این بیست سال گذشته کاهش نیافته ‌است. تلاش تک و توک روزنامه‌نگاران و ادیبان بدون برنامه ریزی فرهنگستان تاجیکستان به جای نخواهد رسید.

خط موقت و فرهنگ موقتی

به عنوان کسی که با نوشتن این مقاله ممکن است نزدیکان خود را در ازبکستان با خطر مواجه کرده باشم، سوالم از آنهایی که صدرالدین عینی را مقصر ناسلامتی زبان تاجیکی می دانند این است که بهتر نیست به جای حمله به مردی که شصت سال پیش جان به جان آفرین داده و اما در چارچوب بسیار محدود زمان توانسته برای ما فارسی زبانان اسم جدید، خط جدید، کشور جدید و ادبیات نوین بسازد، به فرهنگستان و دولت تاجیکستان فشار بیاورند که کاری برای بهبود وضع زبان و ادبیات امروزی تاجیکان انجام دهد؟

عینی تا آخر عمر با خط فارسی نوشت وهیچ گاه خط سیریلیک را جدی تمرین نکرد. چون همیشه امید داشت که این خط نیز مثل خط لاتین موقتی است. بله خط سیریلیک برای ما فارسی زبانان آسیای میانه موقتی ا‌ست؛ چسبیدن به خط موقتی هم فرهنگ، ادبیات و هویت موقتی به همراه دارد.

تا کی موقتی و اجاره‌‌نشین عقیده‌های شوروی باشیم؟ تا کی با گذشتگان خود از دور با فاصله افتخار کنیم اما هیچ گاه به میراث آنها برنگردیم، استفاده نکنیم؟ تا کی حرف بزنیم و عمل نکنیم؟ از کدام ۷۵ ضربه چوب می ترسیم؟

0

یادداشت نسیم خاکسار در باره رمان زمین مادران

نزدهم نوامبر همین سال در زادروز سی و هشت عمر دومین رمانم «زمین مادران» منتشر شد. این رمان از رنج و شادی و آرزوهای مردم سرزمینم در دوران شوراها می گوید و زمینی که مایه سربلندی، سرگرمی همه روزه و همه فصله و هم دلیل گرفتاری های این مردم است.

دیروز نسیم خاکسار، نویسنده ایرانی مقیم هلند یادداشتی برایم فرستاد در باره این رمان که این جا منتشر می کنم. با تشکر از نسیم خاکسار و با اجازه ایشان این یادداشت را در وبلاگم منتشر می کنم:

شهزاده عزیز سمرقندی، رمان ات را خواندم. قول داده بودم وقتی خواندم خبرت کنم. در این یادداشت مختصر خلاصه ای از داستان‌ات را می نویسم که بدانی آنرا چطور خوانده ام.


رمان، زمین مادران، داستان دختر جوانی است به نام مهتاب، که به وقت زاده شدن مادرش او را چون کدوی سبزی می دید و دایه‌اش او را آفتاب صدا می زد. این کدو- آفتاب- مهتاب، بعدها در دوران بلوغ و یا نوجوانی از سوی کارگردانی که قرار است از زندگی مادر او فیلمی بسازد، انتخاب می‌شود نقش مادرش را در این فیلم بازی کند. فیلم درباره این زن قهرمان، مادر اوست، که  در دوران سوسیالیسم هشت فرزند بزرگ کرده و در کالخوز پنبه در یکی از شهرهای تاجیکستان – سمرقند- با رنج و زحمت کار کرده است. مهتاب که از مادرش چیزی نمی دانسته یا کم می دانسته با شروع ساخته شدن فیلم و انتخاب او به عنوان بازیگر این نقش، کم کم از راه خواندن یادداشتهای مادر و راهنمائی کارگردان که چگونه مثل مادرش به زندگی و زمین و غوزه های پنبه نگاه کند با زندگی مادرش بیشتر آشنا می شود. و مادر را از دوره جوانی و ازدواجش با پدر و به دنیا آوردن بچه هایش و آبستنی او دنبال می کند و  تصویرهایی از زادن خودش می بیند که چگونه هنگام کار مادر روی زمین، به دنیا آمده بود . و همه اینها را در وجودش بارها و بارها در طی رمان تکرار می کند. مادر مهتاب، جهان بی عشقی داشته است و یا عشقی ناکام در پیوند با شاعری داشته که مهتاب هیچ از آن نمی‌داند. مادر  نوع زندگی اش را در جریان این رمان و ساخته شدن این فیلم به وجود مهتاب می‌برد. مهتاب نیز در طی فیلمبرداری عاشق کارگردان می شود. کارگردان اما عاشق دختری دیگر به نام ناتاشاست که دستیار و مسئول تدوین فیلم اوست.


ناتاشا نیز کارگردان را دوست دارد و عاشق اوست. مهتاب که غرق در عوالم جوانی خودش است و نگاهی رمانتیک به جهان دارد، بی توجه به عشق ناتاشا و میخایل به هم، عشق به کارگردان، میخایل، را در وجود خود راه می دهد و بالنده می کند. او بعدها با دیدن نگاههای عاشقانه ناتاشا به میخائیل و بوسه ای که میخایل بر دستهای او می زند متوجه عبث بودن عشق خودش به میخایل می شود. و این ضربه از شکست در عشق چنان کاری است که او را به بیمارستان می کشاند. مهتاب دچار بیماری گسستگی ذهن می شود و پاره ای از حافظه اش را از دست می دهد. ناتاشا که متوجه عشق او به میخائیل شده چون خواهر یا مادر و یا پرستاری مهربان در تمام مدت بیماریش از او مواظبت می کند تا او بهبود یابد. بعد از آن یکباره غیبش می زند. بعد از مدتی بسته ای پستی از سوی ناتاشا به دست مهتاب می رسد. مهتاب  در بسته ی پستی نوشته و یادداشتهای روزانه خودش را هنگام بیماری پیدا می کند.  او با خواندن نوشته هایش، تلاش می کند ناتاشا را پیدا کند. به محلی می رود که در آن بستری بود و در همان اتاقی که از آن با ناتاشا خاطره داشت اطراق می کند.


مهتاب در این جستجو،  از نو زندگی خودش و ناتاشا و زندگی مادرش را چون تصویرهایی تکه تکه شده از واقعیتهای یک زندگی بزرگتر پیدا می کند. و از عشقی که بین میخائیل و ناتاشا وجود داشته، می رسد به تراژدی زندگی مادرش، تراژدی جامعه ای سوسیالیستی که زندگی مادر و کودکی او را دربر می گرفته و اکنون بر باد رفته است.


شهزاده عزیز، این خوانش مختصر من از این کار است. ساختار کار که بر بنیاد تصویرهای فیلم و نامه ها و عکسها گذاشته شده  و مثل فیلمی سینمائی به گذشته و حال برمی گردد ، فضای جذاب و زیبائی در رمان ساخته است. فیلم طلای سفید که مهتاب نقشی در آن دارد و فیلم ساخته شده کارگردان است، نمایش دیگر همین تراژدی است. کشتی به ریگ نشسته در بیابان، هم ماجرای پایان زندگی زنی است با مدالهای قهرمانی بر سینه که به پیری رسیده است و تجربه های تلخی را پشت سر گذاشته است، هم پایان عشق عبث مهتاب است به کارگردان روسی، روسی ئی که در پایان کتاب سرطان گرفته و در بستر احتضار افتاده، با چهره ای خشک و بیجان. اما در وجود مهتاب آینده ای دیگر نوید داده می شود. مهتاب که برای دیدار با ناتاشا به لهستان رفته است در آخرین روز سفرش با لوکاس آشنا می شود. هرچند معلوم نیست که چه مدت با او باشد، اما مهم نیست. مهم این است که او آموخته است از پا نیافتد و با گامهای استوار رو به آینده پیش برود. آیا میخایلی که در بستر بیماری افتاده " با لبان خشک" همان زمین سوسیالیسم است که بی آب مانده؟  یا روسیه ای است که زمانی وصل بوده به تاجیکستان و اکنون دور افتاده از آن ، در انتظار مرگ است؟ دختر آیا در وجودش نگاهی نو دارد از عشق به خاک و  نگهداری از زمین مادران؟  


رمان پرسش های از این گونه را زیاد برابرت می گذارد که حُسن کار است.

شهرزاد جان دستت درد نکند. به نظر من زمین مادران ، رمان خوبی است. باز هم بنویس از آشتی کودک و زمین و بیباک جلو برو در نوشتن.

نسیم خاکسار

 

دسامبر 2013
0

زمین مادران من


رمان «زمین مادران» را با دو خط فارسی و سیریلیک نوشتم گذاشتم دو سه هفته دم بگیره و بعد با دید و نفس تازه بازخوانی کنم. نفهمیدم که چه طور از آن موقع تا به حال سه سال و هفت ماه گذشته!

البته نسخه سیریلیک آن در ماه مه همین سال در مجله «صدای شرق» منتشر شد. ولی نسخه فارسی آنرا همچنان در حال دمخوردن نگه داشته ام. ناشیر که دوست عزیزم حسین ستاره است هر بار می پرسد هنوز یک هفته که وعده دادی نرسیده؟ من هم می گویم هفته دیگر.

از این که برای کار دوست داشته ام به دردهای عزیز و شیرین مادرانم وقت ندارم دلگیر می شوم.
دلگیر می شوم که رمانی را به پاس خاطر زنان زحمتکش سرزمینم نوشته ام این قدر طول داده ام تا بازخوانی کنم.

باید بگویم که بازخوانی دفعه چهارم یا پنجم خواهد بود. ولی هنوز بازخوانی بازخوانی هارا هم دوست دارم انجام دهم تا کار وقتی به دست خواننده می رسد بیغلط و روان و خواندنی باشد.

امیدوارم که روزگار آرامش و وقت بیشتری به من دهد که باز بتوانم غرق نوشته هایم بشوم و کمتر درگیر رویدادهای زودگذر.

0

عباس حکیم

با پیشنهاد و لطف حسین نوش آذر Hossein Nushazar مجموعه داستان های کوتاه عباس حکیم را که با عنوان «عیسی می آید» جمعاوری شده، امروز صبح به پایان رساندم. کتابی ست که می تواند خلاصه و فشرده یک روزگار باشد که در جامعه که حق و حقوق کودک و انتخاب شخصی هنوز جا خودرا پیدا نکرده و باید هر بار با معصومیت و تلاش های کودکی راه و رویش برای خود پیدا کند. داستان با این که از هم جدا و مستقل اند اما رابطه نازوکی بینشان پیدا ست. رابطته بین گرایش های جنسی فرد و سوالهای بیپایانی در کودکی وارد ذهن انسان می شوند و ممکین است که هیچ پاسوخ روشن و دقیق پیدا نکنند، مگر این که نویسنده ای با جسارت قلم به دست بگیرد و بی طرفانه روایت کند. بدون استفاده از واژه های فخرفروشانه و عاقلنمایی در حالی که حرف حساب برای گفتن نیست.

هم قلم و هم بیان این نویسنده دوست داشتم هرچند این نویسنده شناخته ای به نظر نمی رسد و همانند دیگر نویسندگان خوب فارسی نویس ما که در گمنامی به سر می برند و تنها برای پیدا کردن آرامش درونی خود می نویسند.

چیز زیادی از این نویسنده در اینترنت نمی شود پیدا کرد اما در کتاب «صد سال داستان نویسی ایران» حسن میرعابادینی یک پاراگراف را به این نویسنده اختصاص داده که در یک پاراگراف خوب نمی شود از توانایی ها و ویژگی خاص یک نویسنده نوشت…

0

بار هستی

بار جاذبه زمین
سنگین است
آنچنان سنگین که حتی
بال فرشته مرمرین
که در باغچه است
شکسته است

(۱۴-۰۷-۱۰۲۳)
***

Бори ч,озибаи Замин
Сангин аст
Ончунон сангин ки х,атто
Боли фариштаи мармарин
Ки дар бог,ча аст
Шикастааст

(14-07-2013)

0

Адабиёти Исталинии Бозор Собир

وقتی لایق شیرعالی مرد
کمر ملت شکست
با شعر بازاری بازار صابر
گرند نیمه خمی که داشت
این ملت
شکست 
روی زانوان اش
افتاد
چون هدیه سرخ سال هفتاد

سبک ادبیات استالینی
مبارک باد
در کشور سامانی
تنها می شود
خوشبینانه گرست
واژه های فارسی
همه افسرده اند

(شهزاده)

Вакте Лоик Шерали мурд
Камари миллат шикаст
Бо шеъри бозории Бозор Собир
Гардани нимахаме ки дошт
Ин миллат
Шикаст
Руйи зонувонаш афтод
Чун хадяи сурхи соли хафтод

Сабки адабиёти Истолини
Муборак бод
Дар кишвари Сомони
Танхо мешавад
Хушбинона гирист
Вожахои форси
Хама афсурдаанд

(Шахзода)
13 Июль 2013

с

… ادامه نوشته

0

من

در بهار است
عمر تو
آن قدر بهاری
که فاصله زیاد نیست
بین تیروکمان لبخند و
 رعد و برق
نگاه
تو

0

نیاز از نوسازی


گاهی زمین این قدر کوچک است
این قدر حقیر است
که می شود در آغوش گرفت
می شود در کف دستان
غجیم کرد
دور انداخت

و از نو ساخت

(شهزاده)

*غجیم یعنی مچاله کردن
—————-
Замин ин кадар кучак аст
Ин кадар хакир аст
Ки мешавад дар огуш гирифт
Мешавад дар кафи дастон
Г,ич,им карду
Дур андохт

Ва аз нав сохт

(Шахзода)

0

راهی هست

راهی هست
بین مردم و گندمزار
راهی هست
بین میدان محدود گندمزار و صحرایی
 بی پایان پنبه
راهی هست
بین باران و خشکی
که من از آن
 می گذرم
با عذاب زنگزده وجدان

می گذرم
از کنار زمان

صفحه ها ... 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11