
گل دسته ای ندارد گل دان قبر تو ای قهرمان روز های آزاد ما که من گاهی فراموشت می کنم.
می گوید با این عکسی که گزاشتی چه می خواهی بگوی. می خواستم از تارخ نه چندان دور یاداور بشوم همین. می گوید ترجه می دادی در دوران کامونیزم زندگانی می کردی یا کپیتلیزم؟ می گویم از هر چه ازم بیزارم. می گوید در کنج دلت اما نظر دیگری داری. می گویم تو از کنج دل من چه خبر داری. من در همه کنج گوشه و بالاو پایان قلبم خاطره هایم را دوست دارم و از هیچ سانیه آن بیزار یا شرم سار نیستم. حتا گاهی همچنان از آن که به کامساکال -گروه جوانان فدایی کامونست پیوستم افتخار می کنم. ختا به ان جوانانی که زمانی عاشیق بودم و امروز دوستشان ندارم هم افتخار دارم. هر چه گزشته من است افتخار دارم. اما آینده امرا طوری خواهم ساخت که هیچ شباهتی به گزشته ام نداشته باشد.
و شاید آخرین خواسته ام از این دنیا قبل از مرگ داشتن یک شیشه شراب در تابوت خود باشد و یا شاید کوزه ای با عکس های معشوق هایم و یا سیگاری، چه می دانم، شاید دسته گلی باشد. نمی دانم. اما میدانم که از این دنیا با لبخند خواهم گزشت چن پدر بزرگ ام که آخرین درخواست اش یک شیشه شراب بود. این برنامه را که امید دارم بشنوید تنها به خاطر پدر بزرگ ام ساخته ام. پدر بزگرم یک آدت بدی داشت: گزشته آدمان را به رخشان می کشید و می گفت انسان آن است که از گزشته خود دفا کند با کردار نیک امروزیش. و من با او موافقم.