February 21, 2005

دانشگاه
دختری
سر صبح
با نگاه شاد
خواب های شیرین خویش را
به زبان می آرد
و جوانی
از فراز پنجره های تنگ خوابگاه
اوتومول های خوشرنگ سفیران خاریجی را
در خیابان های شهر خویش
می شمارد...
و سکوت
و سخن
و نسیهت
و پند
و آرزوهای گوم شده
در دود خوشبوی سیپند
و پنجره
و سرما
و همان اوستادی که هنگام درس
از ره مهر می گوید مودام
که سواد این روز ها
جاده ی سبزیست که 
به سیاهت 
برساند
 کسرا.

به دانشجویان دانشگاه سمرقند می اندیشیدم و زمان دانشجویی خویش را به یاد می آوردم، وقتی خواستم چیزی بنویسم در این شکل به قلم آمد. احساس نستالجیک خویشرا نتوانستم پنهان کنم. در قریبی این حس میغ آمیخته ی پزمانی ودلتگی هم ضعف و هم زیب انسان است به نظرم.
 


Posted by shahzoda at February 21, 2005 02:18 AM
Comments