دانشگاه
دختری
سر صبح
با نگاه شاد
خواب های شیرین خویش را
به زبان می آرد
و جوانی
از فراز پنجره های تنگ خوابگاه
اوتومول های خوشرنگ سفیران خاریجی را
در خیابان های شهر خویش
می شمارد...
و سکوت
و سخن
و نسیهت
و پند
و آرزوهای گوم شده
در دود خوشبوی سیپند
و پنجره
و سرما
و همان اوستادی که هنگام درس
از ره مهر می گوید مودام
که سواد این روز ها
جاده ی سبزیست که
به سیاهت
برساند
کسرا.
به دانشجویان دانشگاه سمرقند می اندیشیدم و زمان دانشجویی خویش را به یاد می آوردم، وقتی خواستم چیزی بنویسم در این شکل به قلم آمد. احساس نستالجیک خویشرا نتوانستم پنهان کنم. در قریبی این حس میغ آمیخته ی پزمانی ودلتگی هم ضعف و هم زیب انسان است به نظرم.
Муйсафед шуди охир эй барф то саранчомам чунин диди...
این برف دومتریی که در ایران باریده است مرا به یاد شعر فروغ آورد که جنین شروع می شود:
موی سفید شدی آخر ای برف
تا سر انجامم جنین دیدی...