January 10, 2005


دوستی روباه
 خیلی کودک بودم و هیچ راز پنهانی از کس نداشتم. آن روز ها بسیار خوشبین
و شاد بودم. شیره ی شادیرا میمکیدم و هیچ تمام نمیشود. هر چی در دل داشتم
بر زبان نیزآن داشتم. ودوستان  بسیار.
همه چیز از آن روباه شوروع شود. شبها که از مدرسه می آمدم همیشه اورا میدیدم
که بیخانومان به نظر می آمد و هتا گروسنه. اولها نانی می دادمش و نوازیشش
میکردم.
به من بسیار رام شوده بود و من نیز به او. بلاخر به خانه آوردمش. همین طور
یک دو سال می آمد و میرفت. می آمد و بعضا نمیرفت. وقت های که نمیرفت بسیار
خوشهال می شودم و وقت های که می رفت می دانیستم که بدون شک خواهد برگشت. 
حالا نیم سال است که گذشته است. از من نیگران است.
نمی داند که از آن که مرغهای مرا برده است،
با او چی خواهم کرد.
من نیز نمیدانم که چی خواهم کرد. منی که هم اورا از دست داده ام و هم تمام
مرغانمرا چی میتوانم بکونم. مشکل من مرغ ها نیست، بلکی مرغ دلم است که
او با خود برده است. شاید هدف بدی نداشت، شاید تبیعتش این است.
اما این مهم نیست مهم این است که
مرغ دل مرا برده است. مهری که من با او ورزیدم نتوانست جلوی مکر اورا 
  بگیرد.
این روز ها حزورشرا احساس میکنم. احساس میکنم که مرا نظاره میکند. 
احساس میکنم که از من هنوز دست نبرداشده است و شبها و صبحها می آید
و از پنجره من به داخل نگاه میکند. این بار نمیدانم که چی میخواهد. 
شاید نور خیره چراغ است که اورا به این ترفها میآرد،
وگرنه میدانم خانه دور از شهر ساخته است و از مردوم بیزار است، همچنان که آن
روزها نیز بیزار بود.نمیدانم چرا اینرا مینویسم. شاید برای این که میخواهم از
 مکر در امان باشم.این دفعه هشیار باشم. 
اما دیگر چی ارزیشی دارد.  قفس خالیست و بیرون زمستان است.
باد نوبترا به باران داده است. بهار که شود پرنده ی را رام خواهم کرد.
 پرنده جوز پرواز چیزی دیگر نخواهد آموخت. باز نمیدانم... 

Posted by shahzoda at January 10, 2005 03:05 PM
Comments