
پنج دقیقه به دوازده تمام کشور گوش به صدای ساعت کريملین میداد. دنگ-دنگ، دنگ-دنگ... من همیشه معتقید بودم که صداست که اینقلاب را میاورد، صداست که در دلها شوری را برمی انگیزد و دستهارا بالا می بردارد. مثل صدای زنگوله، مثل صدای ساعت که در سکوت یک کشور عزیم صدا میدهد و زمانرا با خود میکشاند.
همیشه به این صدای فسونکار ساعت کریملین گوش میدادم. سر به شانه های مادرو خواهرانم میگذاشتم و در دل آرزوهایمرا تکرار میکردم. مثل این که صدای بال مرغ بخترا میشنیده باشم.
در کشور عزیز همه همین طور سال نو را پیشواز میگریفتیم. تا نیمشب پوشت میز پر از دستپخهای شیرین و خوشتعم مینشستیم و جام بر جام میزدیم، زیر صدای مسحورکننده ی ساعت کریملین ارزوهایمانرا به زبان میاوردیم و پیرانسالان دست بر دوعا باز میکردند اول آمین و بعد جامهای شامپانرا به هم میزدیم، تمام دشمنان و بدخواهان خویشرا دوست میخواندیم و از گناه بعضی دوستان میگذشتیم. دقیقا مثل جشن نوروز خویش. و بعد بچهای محل چرخهای کهنه ماشینهارا که قبلا جمع کرده میماندند آتش میزدند و همه از آتش میجهیدیم و دور آن میرقصیدیم. تا صبح کارمان همین بود. این شبها بود که دختران عاشیقکوشی میکردند و جوانان خودنمايی.
ما رسم داشتیم که دقیقا در ساعت دوازده از بلندیی بجهیم و تا پایمان به زمین نرسیده آرزوی خودرا به زبان اریم. آخرین دفعه که در این جشنهای عزیز دست بر گردن مادر و پدر عزیز و برادر مهربان و خواهران زیبای خود بودم، من ارزومرا فریاد زده بودم: خدایا، مرا پیش محبوبم بر!!!
حالا در لندنم پیش محبوب خویش، خدارا شکر، اما آرزوی ایمساله ام را میخاهید بیدانید: خدایا مرا هیج گاه از کشور خویش و مردوم خویش دور مکن!!!
دلم میخاهد به مادرم تبریک گویم به پدرم بیگویم که ایمشب خواب اورا میدیدم نگرانم نباش، خوب و خوشحالم، اما دسترسی بر انترنت ندارند. زنگ خاهم زد اما میدانم که خط تلفان این روزها بسیار مشغول است، زیرا کسانی چون من تاجک دورافتاده در جهان خاریج هذاران هذار اند.
سال نو میلادی مبارک!

آگر میدانستیم که در کجا خواهیم درگزشت، وطن برایمان معنای دیگر میداشت و یا کامیلا معنای نمیداشت. آگر این زنان میدانستند که به سرشان چی خواهد آمد و این لباس برایشان کفن خواهد شود، شاید نانی یا شرابی میخوردند شکمسیری و کودکانشان را و مردانشان را سخت میبوسیدند و شاید برای اولین و آخیرین بار به همدیگر میگفتند: دوستت دارم!
ANDREY. Oh, where has all my past life gone to?- the time when I was young and gay and clever, when I used to have fine dreams and great thoughts, and the present and the future were bright with hope? Why do we become so dull and commonplace and uninteresting almost before we've begun to live? Why do we get lazy, indifferent, useless, unhappy?... This town's been in existence for two hundred years; a hundred thousand people live in it, but there's not one who's any different from all the others! ...
... People here do nothing but eat, drink and sleep. ... Then they die and some more take their places, and they eat, drink and sleep, too- and just to introduce a bit of variety into their lives, so as to avoid getting completely stupid with boredom, they indulge in their disgusting gossip and vodka and gambling and law-suits. The wives deceive their husbends, and the husbends lie to their wives, and pretend they don't see anything and don't hear anything... And all this overwhelming vulgarity and pettiness crushes the children and puts out any spark they might have in them, so that they, too, become miserable, half-dead creatures, just like one another and just like their parents!...
from THREE SISTERS
ANTON CHEKHOV