January 24, 2009

زبان تاجیکی، من و یک دنیا کلمه عربی

 

بار اول وقتی برای روزنامه محلی نوشتم چاپ نشد. بار دهوم و بیستم هم. 14 ساله بودم. با امید ان که دل خودرا خالی کرده باشم می نوشتم و برای روزنامه "آواز سمرقند" می فرستادم و می‌دانستم که هیچ وقت چاپ نخواهد شد. روزنامه بزرگسالان بود و شاید من بچه‌گانه می نوشتم. دقیقا مثل الان. من در روزنامه نگاری بی باکی‌اش را دوست داشتم. خطر و ریسکی که باید می کردی تا مقاله خوبی بنویسی و همیشه نگران این باشی که آن مردی که در این دیر شب دنبال تو راه می رود راه گذر است، عاشق توست و یا برای تجاوز و یا قتل تو می آید.

 
از این هیجان و سالم و سلامت به خانه رسیدن خوش بخت می شدم. خوشبخت بودم که حرف‌های کوچکی می زدم از دردهای بزرگ مردم. چیزی تغییر نمی کرد، کسی نه تشویق می کرد و نه نظری می‌داد.
 
تنها فردی که دل اش برای من می‌سوخت مادرم بود. همیشه و همین الان نیز می گوید شهزاده از سیاست ننویس، از خوشی از شادی و از بهار بنویس. البته روی بهار و عشق تاکید بیش تری داشت.
 
اما همیشه از کار روزنامه نگاری لذت می بردم. لذت می بردم از آزادی و دسترسی های کوچکی که کارت خبرنگاری به من می داد. کارتی که در مقابل اش همه درها باز است.
 
زمانی که دوست داری و اشتیاق و کسانی را که همیشه در راه جلوگیری از تو آماده اند و تو همیشه لباس زیر تمیز و مرتب باید پوشیده باشی که اگر زیر ماشین رفتی اگر به تو حمله شد و به ناگه در بیمارستان قرار گرفتی پزشکی که تورا باید معاینه کند حال اش از تو به هم نخورد.
 
من که همیشه به  لباس زیر و جوراب حساسیت داشتم و دارم. روزهای که جوراب ام سوراخ بود و حقوق روزنامه نگاری‌ام همیشه دیر می رسید تا جوراب نوی بخرم، دل ام آرام نداشت.  دل ام آرام نداشت که نکند کسی مرا با جوراب سوراخ ببیند.
 
و لذت می بردم از این روزگار دست تنگی و پر اشتیاق.
 
اما خیلی وقت است که در محیط روزنامه نگاری خارجی قرار دارم و دیگر شرایط فرق کرده است.
 
نگران نان وجان نیستی. این جا روحت است که در شکنجه مدام است. این جا کارت روزنامه نگاری ات کم تر درهارا برایت باز می کند و شاید تنها در دفتر رادیو را.  روزنامه نگاری نشستن پشت میز و کامپیوتر برایم آن شوق و آن ذوق را نمی دهد.
 
من از معدود تاجیکانی ام که در میان ایرانیان کار و فعالیت می کنم و هنوز رسم و عاداتی هست که باید یاد بگیرم. باید هنوز خیلی چیزهارا یاد بگیرم.
 
روزنامه نگاری چند سال گذشته برای من آموختن بوده. از خط تا اصلاح و یک دنیا هم کلمات عربی. من شاید در این چند سال گذشته روزنامه نگار نبودم و برای همین است که از این دوری از مخاطب دوری از مردم و دوری از آن اشتیاق مدام از کار خود راضی نیستم.
 
روزنامه نگاری در هر دوره روزگار ام به شیوه و لحن دیگری بوده است. همیشه از خبر نو و فاجعه نو و از نگرانی تازه و درد قدیم فراموش شده دویده ام تا چیز کی بنویسم تا حرف مردمی را گفته باشم. مطرح کنم و همین.
 
روزنامه بی شک تاثیر گذار است اما متاسیفانه عمر درازی ندارد.
دل ام می خواهد کاری بکنم که حتا اگر خبر اول تغیر یافت سر جای خود باشد. حتا اگر ساخت سیاسی کلی جهان تغییر کرد سر جای خود باشد.
 
از کار بزرگی نمی گویم از کار ساده ولی ماندگار می گویم. مثل آواز خواندن مادر و زنده کردن ترانه های دوران کودکی اش و دایره نواختن اش در عروسی ها و بعدا از طرف خود همان مردمی که با آهنگ و آواز اش رقصیدند محکم شود، ولی لذت ببرد.
لذت ببرد از این که در یاد آن دو نوجوان عاشق و شب عروسی آنها ماندگار شود. شادی را رونق دهد.
 
روزنامه نگاری دور از مردم و دور از میدان روزنامه نگاری دست دوم است. من دل ام برای کار چشم به چشم و پا به پا تنگ است. این روزها در این حال و هوایم. این روزها به نتیجه رسیده ام که اگر بتوانم ذهن خودرا جمع و جور کنم، دنیای خود را آن دنیای تاجیکی خودرا زنده کنم و در میدان های آن دست به دست پدران و مادران، روزگار آنها را جایی ثبت کنم.  فیلم، داستان، ترانه، رساله.... هر چیزی که در توان من باشد.
 
شاید هم در کنار اش چشم به فعالیت اوباما، رحمان، احمدی نژاد و کریموف داشته باشم و از این آمدن و رفتن ها همیشه خواهد بود.
 
و حیف است که آن احساس عمیق اولین بودن در اعلام خبر تازه و اتفاق جدید از من رفته است. دل ام برای موضوع های کهنه می سوزد که ما روزنامه نگاران یاد مان می رود به آن توجه کنیم. شاید هم باز دو سه نفر دیگر پیدا شود و بگوید که تو کجات خبرنگار است و من به او حق می دهم. ما باید کجامان خبرنگار باشد. و چرا این همه خبرها نگاشته شوند و فرستاده شوند به آنتن هایی که معلوم نیست کی ها و در چه حال و هوا به آن گوش می دهند و یا اصلا گوش می دهند؟
 
در این 8 سال دوری از وطن من دو مخاطب داشتم که هیچ گاه موفق نشدند صدای من و گزارش های مرا بشوند. مادر و پدر م و همین طور دوستان و هم شهریانم و هم ده و هم کشوری‌هایم. رسانه که من از آن حرف می زنم از رسانه مورد نظر شما فرق دارد.
 
ولی در هر دوی این رسانه آگاهی از خبر روز مهم است. همان طور که من دنبال خبر روز آمدم و هزاران کیلومتر دور از مخاطب قرار گرفتم. من نوشتنی و گفتنی زیاد دارم ولی دست این رسانه ها کوتاه است برای رساندن آن به گوش مردم من. پس من باید راه دیگری پیدا کنم برای دریافتن شان.
 
گاهی به خود فکر می کنم، باید از خواهر و برادر خود ببرم کاملا و با آنها قهر باشم و همین که پدرو مادر پیر نیز از دنیا گزشت، خودرا بزنم به بیرون از خط هر چه قمز و ممنوع. ولی همیشه کسی خواهی داشت که به خاطر تو ممکن است یا زندان شود و یا ترار. شاید نیمه دوم روزگار ام بیشتر فعال و ناترس شوم. اگر در بند روزگار جدید و فرزندان خود غرق دنیا معمولی نشدم. شاید هم همین گونه یک انسان ضعیف بمانم و هیچ کاری هم نکنم که منجر به ماندگاری نشود و قبل از خود من مرده و پوسیده باشد.
 
وقتی آخرین لحظه به روزگار خود نگاه کنم و چیزی نتوانم پیدا کنم که برای بشریت انجام داده ام، توف بر من و گور من.
 
* آزاده اگر از این چیزی سر دراوردی به من هم خبر ده
January 24, 2009 4:15 PM
Comments

كاش تو دختر من بودي انوقت از وجود تو لزت ميبردم
دستت درد نكند
بنظر من زبان پارسي يكي از بهترين زبانهاست بويژه با گويش تاجيكي سعي ميكنم هميشه به سايت سمرقند سر بزنم سالهاست كه دلم ميخواهد از تاجيكستان ديدن كنم و از سمرقند ولي هيچ اطلاعاتي ندارم از جمله هزينه هتل خرج روزانه جابجاءي وخيلي چيز هاي ديگر.
برايت آرزوي موفقيت ميكنم
m.v.far

Posted by: korosh at January 24, 2009 9:17 PM

سلام
بسیاری چیزهای که از شما تا حال خوانده و شنیده ام برایم جالب بوده.
تخت و بخت تان برقرار باد.

Posted by: کاکه تیغون at January 31, 2009 8:26 PM

سلام. من هم باهات موافقم که روزنامه نگاری در آزادی و وقتی که آدم برای دل خودش کار می کند خیلی جالبه ولی وقتی به یک شغل تبدیل شد و دیگر آن آزادی را ازت گرفت دیگر زیاد جذاب نیست.
البته من این جور از این مطالبت برداشت کردم اگر اشتباه برداشت کردم ببخشید. ولی خب. خیلی قشنگ نوشته بودی.
خوش باشی

Posted by: حامد at February 5, 2009 10:01 AM

خیلی مطلب دنشین و قشنگی بود. برایتان آرزوی موفقیت میکنم.

Posted by: احسان at February 15, 2009 4:08 PM

سلام
وبلاگ خوبيه از همه بهتر شعري كه در بالاي وبلاگ نوشتيد. موفق باشيد

Posted by: a at March 3, 2009 5:27 AM

با سلام
ازاینکه دلتان برای فطرت پاک می تپد بسیار خوشحالم
احساس خوبی نسبت به شما دارم
فکر می کنم ازاین که زیادتر ازمعمول فکر میکنید ومیفهمید غم واندوه خواهیدبرد
من نیز چون شمادوستدار سمرقند وبخارای فراموش شده ام
البته بانظر شماکه رسم الخط فارسی راعربی می دانید بادلیل مخالفم
به امید دیدار
موفق باشید

Posted by: ruhollah at March 7, 2009 6:47 AM
Post a comment









Remember personal info?










Free counter and web stats