این روزها بسیار تلاش می کنم بنویسم. من وبلاگنویسی را نوشتن نمی دانم. نمی دانم چرا با این وبلاگ رابطه خوبی پیدا نکردم. باید یک روز جارو بزنم و گردگیری کنم. آن وقت شاید بتوانم نفس تازه ای در این جا بکشم و وقتی نوشتن نفسم بند نیاید و همه نوشته ام را پاک نکنم.
این حس را با اتاق ام داشتم تا پرده ای نو برایش خریدم و کتاب هایم را جا به جا کردم و الا راحت شدم و می توانم در آن ساعت ها بشینم. ولی کاش وقتی بیشتر می داشتم و می توانستم برای خود بنویسم. وقتی می نویسم حالم خوب می شود حتا اگر چیزی خوبی نباشد و باز دوباره و سه باره حذف اش کرده باشم. انگار نوشتن ورزشی است. ورزش روه فلج که می خواهی به حرکت دراوریش. گاهی جواب می دهد و گاهی نه..
امروز خواهرم ماهزاده سی ساله شد. رادیو زمانه دو سال پیش در همین روز پخش آزمایشی داشت و من هنوز سی و دو ساله ام، تا چند مدت دیگر
دو سه ماه بود که فکر می کردم وبلاگ "سمرقند" که مال بنده است، در ازبکستان و دقیقتر اش در سمرقند فلتر شده است. چون هیچ خواننده ای از آن سو دریافت نمی کردم و دوستان در باز کردن آن مشکل داشتند.
اما امروز دیدم که استاد ادش استد به آن لنک داده اند.
در یک فرصت دیگر نوشته های استاد را به فارسی برگردان خواهم کرد.
اما برای دوسانی که خط سرلیک می خوانند ÷یشنهاد می کنم این دو وبلاگ را بخوانند:
http://gerbisherdor.blogspot.com/
http://nonisamarkand.blogspot.com/
اولی از استاد ادش استد نویسنده تاجیک و دومی از اکبر ÷یروزی شاعر شمرقندی که من از هر دویشان بسیار آموخته ام و س÷اسگزارم.
ادش استد همیشه مرا تشویق می کرد که داستان بنویسم و ÷یروزی به شعر گفتن هدایت ام می کرد.
با دانستن این که این دو استاد ممکن است نوشته های مرا بخوانند به نوشتن دوباره گرم شدم.