نوروز هم گذشت. بدون هیچ تغیرات و دیگرگونی در من و در روزگار هر روزه ام. چر،ا یک تازه گی به روزگارم افروزه شد. اعتیاد به شطرنج.
ولی چرا این همه انتظار تغیرات هستم و چرا تغیرات و یا تازه گی این قدر برایم مهم است نمی دانم.
انگار از استادن می ترسم. ترس شاید درست ترین کلمه باشد. بله می ترسم از این که همینی که هستم بمانم. هرچند می دانم که چنان نماند وچنین نیزنخواهد ماند.
این روزها احساس می کنم که بعضی جای ها خودم را به اصطلاح دوستان" بچپانم". این حس را دوست ندارم و این حس باعث شده که خودرا کنار بکشم. بیخودی و بیدلیل کنار بکشم. از ترس این که ناخوسته نباشم.
چند وقت است که نمی نویسم. چون می ترسم این همه ترس خودرا آشکار کنم و حق هم داشتم حالا که خودتان می بینید. ولی بگذارید بنویسم تا سبک شوم. دراین روز روزگار که افرادی مثل خیرت ویلدرز از آزادی بیان سواستفاده می کنند، من چرا استفاده نکنم.
فکر کنم از همین روی راست حرف زدنم است که به این روز افتاده ام. یا راست حرف می زنم و یا نمی زنم.
از سکوت بیزارم. از بی حرفی بیزارم. اما بعضی اوقات سکوت را ترجه می دهم. بعضی اوقات ترجه می دهم آن کسی باشم که از انتظار می رود. ولی از روی سازش است نه ضعف.
این روزها خیلی تلاش کردم که از این فکرها بیایم بیرون و خودرا با فیلم دیدن سرگرم کردم. از پرسپالیس تا 27 لباس و " فتنه" و سنتوری. از همه این فیلم ها چیز های آموختم. چیزهای که قبلا می دانستم ولی فراموش کرده بودم.
به خصوص از فیلم فتنه. چون خیلی از مسلمانانی را دیده ام که از دین و اسلام با کراهت حرف می زدند وتا این فیلم روی انترنت آمد به مدافعان دین اسلام تبدیل شدند. درست است چون این جا باید از خود در مقیاس و حد گسترده تری حمایت می کردند.
احساس می کنم این روزها ایمانم در خطر است. ایمان کوچک اما مهم. فرهنگ و وطتنی که تنها به سیم های تلفان و پنجره گوگول چت محدود شده. ایمانی که در گوشه قلب خودم زندان شده.ایمانی که احساس می کنم تنها به درد خودم می خورد.
با منیژه صحبت می کردم خواننده تاجیک. می گفت همه ترانه هایش را دوست دارد.. می گفت همه کارهایش را با عشق و دلبستگی انجام می دهد.
این جواب را باراول می شنیدم به مثل مادری خرف می زد که از فرزندان خود می گوید. هنوز از گوگوش با محبت و مهر حرف می زند.
در حالی که من این حسرا از دست داده ام. نمی دانم چرا دیگر شگفتزده نمی شوم. به شوق و زوق نمی افتم. و حتا بهار هم هیچ نفوذی در من نداشت.
تمام تلاشم به جای های گمنامی بسته است. به جای های که حتا برایشان اسم ندارم.
این حس گنگ را دوران نوجوانی داشتم. وقتی فکر می کردم که هنوز وقتش نیست. هنوز آن ساعت من نرسیده که من یکشبه به یک انسان دلخواه خودم تبدیل شوم.
این حرف هارا می زنم و خنده ام می آید. چه کودکانه اند. ولی تقریبا همین گونه است حال و هوای دلم. این روزها احساس می کنم که به همان دوران نوجوانی ام برگشته ام. دورانی که همه را باید از اول شروع می کردم. دورانی که باید یک جای خالی را پور می کردم و گوشه برای خود می ساختم.
این حس مرا به گوشه کشیده. این حس جمع و جور کردن خودم از گوشه و کنار این شهراز دست باید و شاید های روزگار. از کلاس های بیهوده و تلاش های بی آخر. تا بنشینم به گوشه خودم و بنویسم.
من زمانی زبانم لال می شد و حال حرف زدن و شوخی نداشتم، می نویشتم، شب تا روز می نویشتم. اما این روزها مثل سگ خانگی که به ناگاه در خیبان مانه باشد دنبال گوشه خود می گردم. دنبال گوشه که بوی خوش وطن آید از یاداشت های زرد و کهنه ام. بوی کودکی و نوجوانی هایم. بوی آرامش.
امیدوارم که این نوشته را تا به آخر نخوانده باشید و از سطر دوم خودرا از این وبلاگ دلگیر به یگان وبلاگ باحالی برده باشید.
اگر هم که تا آخر خوانده اید متاسیفم به نور چشمی که این جا ریختید.
هرچند روی چشم من است هر زره آن.
خیلی وقت است که ننوشتم و دوستان نگران حال من شده اند. من خوبم. شاید زیادی خوبم که دل ام حتا برای نوشتن تنگ نمی شود. زمانی زیاد می نویسم که دلتنگ و یا نا آرام باشم. این روزها به یک آرامشی انگار رسیده ام که حتا بی پسپورتی و دوریی سه ساله از مادر و پدر و عزیزانم هم آن قدر مرا نگران نمی کند. با ارامش شاهمات بازی می کنم و خودرا با شاهمات بازی و یابه قول دوستان ایرانی و پدرام شطرنج سرگرم می کنم.
به هر حال. امشب مهمان داریم و صحبت خوبی. ولی یک سوال دارم. چرا دو شمع در یک فضا و زمان شبیه هم نمی سوزند؟ تمام تلاش ام را کردم که به شمعی که در سوختن تنبل تر است کمک کنم که بیشتر بسوزد و با جفت خود هم قد شود، نشد. هم چنان تنبلانه می سوزد و انگار جای برای عجله ندارد.
بله. این است داستان من دراین روزهای تنبلی که انگار با آمدن بهار تغیری نخواهم کرد