September 2, 2007

I Misscaried My Dream

 
وقتی می خواهم بمانی نمی مانی
وقتی می خواهم بروی نمی روی

 صبر مرا امتحان می کنی
 یا توان مرا؟ 

دو روز است که دستان خون آلود
ه خودرا می شویم
و قتل
هنوز ادامه دارد

خواهرم می گوید: نگاه نکن، باز خواب بد خواهی دید.
دستانم را می شویم

چشمانم را می شویم
قلبم را نمی توانم

مادربزرگ می گفت
: خون در خواب نشان روشنایست
در بیداری تاریکیست
و تمام دنیا دور سرات می چرخد

خواهرم دستم را  می گیرد
خدارا شکر
اورا دارم
وگرنه باورم نمی شد که اروپا سبز است
دیشب بود که سراب تمام شد؟ نه؟ و خواهرام گفت:

سرنجام زن شدی، دختر 
تبریک و تسلییت.


***
Sister
Illusion is over
I misscaried my Dream
 Please come to help to stop this Stream
or maybe
to cut the String for ever
Sister
September 2, 2007 2:29 PM
Comments

سلام. خوبی؟ آدم را نگران می کنی. بنويس برايم که همه چيز خوب است تا آسوده خاطر شوم.
***
همه چیز خوب است عزیزم، دارم چیزی را تجربه می کنم که هیچ وقت نکرده بودم.
کمی حالم خوب شد خواهم نوشت
شهزاده

Posted by: Saghar at September 2, 2007 5:46 PM

سلام
خیلی خوشحال هستم که با شما نویسنده و شاعر عزیز تاجیک آشنا شده ام
اما پرسش من این است که چرا نوشته های شما رنگ نا امیدی دارد؟ چرا شاد و پر امید نمی نویسید؟
زنده باشید

Posted by: عبداللطیف عبادی at September 2, 2007 11:46 PM

اینکه خیلی غم انگیزه

Posted by: manouchehr at September 3, 2007 10:06 AM

beautiful!

Posted by: semira at September 4, 2007 9:02 AM

hanoz seyah menegare .
aya dar zendege nor vojod nadarad!?
omedvaram nor omed be zendege shoma ham garma va roshanaee dahad.
mosbat bengar
payande bashe

Posted by: farhad at September 20, 2007 9:55 PM
Post a comment









Remember personal info?