August 18, 2007

مثل یک کودک بیباک و شادمان

سالها بود که این قدر میوه نخورده بودم. سالها بود این قدر به دنیای کودکان نزدیک نشده بودم. سالها بود که یک سگ  سفید و زیبای را به آغوش نگرفته  بودم امروز از خرس یاد کردم. سگ سفیدی که خاطرات خوب کودکی ام با قتل آن به پایان رسید.
این روز ها روشن تر احساس می کنم که از مهر، از محبت و از دل بسته گی می ترسم چون سخت می ترسم از دل کندن  

August 10, 2007

و سیگار ترک شد

این روز ها خیلی می خواستم چیزی را که سال هاست با من بوده و با روزگار من سخت پیچیده است از بین ببرم و یا از ته بکنم و بریزم بیرون و هفته ها گشتم تا به این نتیجه رسیدم که :
ترک سیگار کنم.
قوه و یا انرژی بدی را که این روز ها با هر دلیلی در من بزرگ می شود به راه خوب استفاده بردم و حتا مفید. البته ترک سیگار کار سختی نیست و هر روز چندنین بار می شود انجام داد. اما فکر کنم ترک کردم. کی بود آن کسی که می گفت من اراده قوی ندارم؟ یادم نیست. به هر حال اراده را در وقت و زمان خود باید سنجید.
آرامش اجیبی دارم و انگار خودرا از دست دشمنی نجات داده ام. دشمنی که 8 سال با من بود و دیر شب ها مرا از خانه به در می برد تا پاکت دوم را بخرم اگر مغازه باز است و اگر پیدا نمی شد از بی خوابی بی چاره می شدم. 
3 هفته است که ترک کرده ام و  تا امروز نمی خواستم از آن بنویسم چون می اندیشیدم از آن اگر مرا در حال سیگار کشیدن دیدید چه فکری به سرتان خواهد آمد و از این گونه فکر های که ( پدرم همیشه می گفت پروای آنهارا نداشته باشم، یعنی برای مردم زندگانی نکن و با حرف مردم نظر و یا راه ات را تغیر نده) نمی گذاشت تا از این کار مهم حرف بزنم. اما امروز می خوستم یک جمله بنویسم:
هر کاری که فکر می کنی سخت است سهل است.