بر این درو پنجره تنها باد ناخن می زند
و تنها شبباده است که پای به داخل می نهد آرام
و مهربان دست می برد
به پرده های شفاف روزگار من
تنهای زیباست آری می دانم
می دانم
اما ای
مرد سرگردان
مرا به من برگردان
می خواهی اصلا دیگر هیچ حرفی نزنم و برای همیشه بیدار بمانم؟ می خواهی دیگر خودم نباشم؟ می خواهی همیشه در خوش حال کردن هر کی دورو برم هست خودرا خرج کنم؟ می خواهی همیشه بخندم؟ می خواهی دیگر حرف دلم را نگویم؟ می دانم که نمی خواهی و می دانی که در توانم نیست. می دانم که می دانی:
می بخشم نوررا
تاریکی را
می بخشم غم را، غصه را
قهررا و اوقات تلخ را
می بخشم وصل را
می بخشم همه خوب و بد را
می بخشم شور را و شوق را
می بخشم تیر خورده بر زخم را
می بخشم خشم را
می بخشم، می بخشم هر چه از راه رسد
می بخشم
اما عشق را
هیچ وقت!
همیشه مخالف نشر این گونه تصاویری از هنر مندان هستم.
درستی که واقعیت است، اما در یاد دوستداران یک هنرمند خوب است که چهره دوست داشتنی و مانده گار او بماند. من سیمین دانشوررا با این چهره در خاطر خواهم سپرد.
ما آدمان همیشه کشیش به سوی زیبای داریم و این تنها واقعیتیست که می پذیریم. چن راه دیگری نداریم. گاهی به خاطر نا خوب رویی هنر و یا استعداد کسانرا به هیچ برابر می کنیم. ما دوست داریم مجذوب شویم و دوست داریم دورو برمان پور باشد از زیبای و آرمش.
گاهی به خود می اندیشم که اگر فروغ زنده می بود، شاید! شاید چنین محبوب نمی ماند. شاید اورا به خاطر تغیراتی که با سلیقه ما همخوان نیست نمی بخشیدیم. ما چهرا جوان و زیبای فروغرا دوست داریم. ما فروغ را به خاطر جاذبه اش دوست داریم و عاشیقش شدیم. وگرنه از حزن و دلتنگی هایش به داد می آمدیم اگر از نزدیک می دیدیم اورا و یا هم خانه اش می بودیم.
سیمین دانشور مادر بزرگ و یا سیاست مداری نیست که ما به دیدن تصویری چنین از او نیاز داشته باشیم و یا بدون این عکس به واقعیت باورمان نشود.
شاید اشتباه می کنم.
خیلی وقت است این طرفا نمی آیی
خدارا شکر که نمی بینی
خیلی وقت است
اون طرفا نمی روم