امروز تنها با خود بودم و تمام تلاشم را به خرج دادم که تنها به خود فکر کنم و با خودم خوب برخورد کنم. یک روز را به خودم بخشیدم. این دفعه خودفریبی نکردم. این دفعه از خودم فرار نکردم و این دفعه هیچ تلاش نکردم که به بقیه مردم عزیزی که در دوروبر منند فکر کنم.
یک ساعت ماساژ گرفتم. بعدش رستوران خوبی رفتم چیزهای خوبی خوردم. بار اول بود که تنهای توانستم رستوران روم. (در سمرقتد پیش می آمدم اما وقتی بود که تنها بودم و بسیار گرسنه.) کیفی خریدم برای خودم و چندین روغن دست و پاو بدن و روی. و مرد عنکبودی -3را دیدم. نه خوب بود نه بد. نمی خواستم اصلا فلم خوب روشنفکرانه ای ببینم. اصلا میخوستم یک انسان معمولی باشم. یعنی خودم... و خیلی هم شیرینی، بستنی و هر چیزی که معمولا نمی خورم خوردم. سگار کم کشیدم و هیچ مشروبی نخوردم. چن به خودم قول داده بودم که با خودم خوب باشم یک انسان خوب باشم. تنها برای یک روز.
اولین بار بود که ماساژ می رفتم و از آن که برای صورت سوراخی درست کرده اند، خدارا شکر کردم وگرنه یا گوشم را از دست می دادم و یا بینییم را. اما از این که به پستان ها بیتوجهی کرده اند اذیت شدم. امیدوارم پیشرفتی در کارشان روخ دهد و برای پستان ها هم دو سوراخ دیگری روی تخت ماساژ بیفزایند. و اصلا چرا تخت ماساژ مردانه و زنانه درست نمی کنند؟
دیروز هم بار اول به حمام آفتاب مصنوعی رفته بودم. بسیار خوب بود. بین این همه کار و اندیشه های پادرهوا داخل یک گور راحت بخش و روشن رفتن احساس عجیبی داشت.
پشت این همه خودخواهی هایم یک دلیل است: من 6 ماه و 5 روز است که در کشور هلند زندانی یم، یعنی حق خروج از این کشور را ندارم و در این زمان طولانی بسیار جشن ها و جلسه های مهمی را از دست دادم که امروز هم یکی از آن روزها بود. باید از همین امکانات این زندان کوچک استفاده کنم. امروز همین هایی که می گویم به ذهنم رسید. فردا امیدوارم کمی خلاق تر شوم و چیزهای مفیدتری را انتخاب کنم. اگر جالیب بود برایتان قصه خواهم کرد.
امیدوارم با این نویشته ها و خواسته های زمینی یم مرا از ردیف روشنفکری خودتان بیرون نکنید. یک روشنفکر اگر در پیی حل کردن مشکلات جامعه است باید آنرا تحربه و امتحان کرده باشد. آن نکته ای که از تخت ماساژ گفتم شاید دلیل سرطان گرفتن بسیاری از زنان شده باشد چن من هنوز درد پستان دارم. یک فکری برای این تختها باید کرد. این تنها قکر تازه بود که به ذهنم آمد. اما می دانم اگر سرطان گرفتم دوستانم به آن حمام آفتاب مصنعی و یا سیگار کشیدنم ربط خواهند داد نه به این تخت ناباب ماساژ. چن انسانیت هنوز به ضررهای ماساژ وقت ندارد که فکر کند. از ماساژ بدتر چیزهای زیادی هم هست در زندگانی که مپرس.
زندگی همان سیبی است که ما هیچ وقت آنرا بیدون این که با آستین و یا شلوار خود پاک نکنیم گاز نمی گیریم.
هیچ یک از این صدها عکسی که از خود دارم و دوست و آشنا هایم از من گرفته اند شبیه من نیست. نمی دانم چرا.
شاید از خودم یک برداشت غیر واقعی دارم؟ شاید هم فکر می کنم زیباترم؟ نمی دانم. اما از زیبای حرف نمی زنم این جا از شباهت می گویم.
امروز باید عکس خوبی از خود انتخاب می کردم. به نظرم همه عکسهای انتخاب کرده ام یک خطای داشت. تا مجبور شدم که یک به آیینه و یک به عکس ها نگاه کنم. در آیینه زشت دیده می شدم و با عکس ها احساس بیگانه گی داشتم. به خود فکر کردم که من چه قدر چهره های متفاوت و زیادی دارم. دلم برای شما سخت. شمای که مرا هر روز با یک قیافه دیگر و متفاوت می بینید. و در واقع مرا نمی بینید. من واقعی و حقیقی را. من باطینی را.
شما مرا با خسته گی هایم، با عصبانیت هایم، بی خوابی هایم، با دیوانه گی هایم، با سکوت های طولانیم، با سلام گفتن های سرد و کوتاهم، با اشتباه فارسی تایپ کردن هایم، با نوشتن های پراکنده ام و با خیلی از این گونه دخشه هایم می شناسید.
من خودرا با گل چینی از خوبی هایم می شناسم. و همه پیچیده گی های ارتباط انسان ها هم فکر می کنم در همین است. اما خیلی اوقات از گناه شما عزیزان نیز تنها به خاطر آن گلچینی از خوبی هایتان که در زهن من مانده است می گذرم. و گاهی شاید به خاطر یک عصبانیت از خوبی های شما فراموش می کنم. و شاید شما نیز.
عکس اگر یک لحظه از زندگانیی واقعی است پس من هر لحظه در حال تغیر یافتن ام؟پس چرا در عکس های قدیمی ترام پیر تر به نظر می رسم و در عکس های جدید ترم جوان تر؟ شاید من عکس هایم را با تارخچه و افکار آن لحظه ام در یاد سپورده ام؟ یا شاید من از من واقعیم دور می شوم و در چهار چوب یک من شاخته و موقت زندانم و زندگانی می کنم. چرا با عکس های خود نمی توانم دروست رابطه برقرار کنم، چنان که با شما و یا با عکس های شما می توانم یک رابطه سالیمی دارم. نمی دانم. شما می دانید؟
کاش یکی از این فیلسوفان روزگار کار ویژه ای در این موضوع بنویسند تا بتوانم این گیره را باز کنم. هرچند نوشته سوزان سونتاگ "راجع به عکاسی" را خوانده ام.
کاش قبل از این که از خودی خود بیشتر از این دور شوم، یک عکس خوبی از خود به دست آرم. حالا کم کم می درک می کنم که چرا آدم ها دوست دارند عکس قدیمیی خودرا تا سالها نشر می کنند و خواننده وقتی با انها رو به رو می شود در واقع آنهارا نمی شناسد، چن از آن عکسی از آن کس دیده یم بیشتر از بیست یا ختا سی چهیل سال گذشته است.
از این عکس من هم سه سال فکر کنم گذشت و من دیگر با آن بیگانه ام. در واقع جز رنگ چشمانم دیگر همه چز در من عوض شده است. و من چنین فکر می کنم.
عکسهای دیجیتال هم دیگر از ما زنان آن لذتی که از پاره کردن عکسهای خود داشتیم گرفته است. زدن تگمه دیلیت کجاو در گلخن سوزاندن و یا تیکه و پاره کردن کجا. اما من می گزارم که باشند. خدا می داند شاید این ها بیهترین عکس ها عمرم باشند.
Protest dedicated to the second anniversary of Andijan massacre is scheduled for Saturday, May 12 from 12pm till 2pm.
Address: Embassy of Uzbekistan, 41 Holland Pk, London, W11 3RP
Demands: International inquiry of Andijan events, freedom to political and religious prisoners. Please do come to support us and bring your friends along. Many thanks for your attention and I do hope to see you.
Craig Murray,
former British ambassador in Uzbekistan and the wirter of "Murder in Samarkand"
___
I have pinned his photo here in the corner, so you can recognise him, if you decide to join him.
It was in Tushinkski Pathe in Amsterdam, when for the first time I was invited to a ladies night. I was a bit of
confused: ladies night in cinema? With all that expierences I have had in England, I was expecting something like a hen-party. Hen-party is where all the mad and energetic ladies gather to celebrate I don't know what, but without man. Women dress as it feels funny and funky and there is no pretention or looking nice or without any complex as they have it infront of an opposite sex. They just gather to have fun and it is all about drinking and dancing till they drop drunk and tierd.
But in Tushinkski it was all about chatting and meeting people, testing new parfumes with a glass of wine in their hands and finaly finding their sits in cinema hall. After the film there was a bag full of gifts waiting them outside at the dour.
I have enjoyed it much better.
So, there is another ladies night coming soon (7th June at 20:45) together with the preview of a Premonition, were Sandra Bullock will be palying a main part. If you are around, give yourself a break and invite a friend. Man are wellcome too!
این شب من از خیابان کنار پنخره امان مراقبت کردم. معمولا این کار مهدیی. بی پرده زندگی می کنیم و یک اطاقی داریم پنجره های بزرگ دارد و یک خیابان سبز در قابهای آن شب و روز نمودار است. باران تا صبح بارید و می بارد.
حرف زیادی ندارم جز این گالیریی عکس های کردستان ایران در سایت رادیو زمانه. بسیار مانند است به زادگاه پدرو مادرم: کوهستان آقسای در 70 کلومتری سمرقند. اما فقیرتر. آسمان همه جا آبیست اما زمین بعضی جاها سبزتر است!
ولی خیلی دلم می خواست از آرایش خانه ها هم عکاسی می شد. دلم می خواست اسم دختران و جوانان آنرا هم می نوشت. دلم می خواست بدانم که آن جا چی گونه عاشیق می شوند؟ دلم می خواست آنجاها سفر کنم. و به خاطر بدحجابی دست گیر شوم و ببینم که بازداشت گاه یعنی چی. دلم می خوست ... مهدی الان بیدار می بود و به من می گفت که این حرف ب با سه نقته کجا رفته که بتوانم بیشتر بنویسم. آری زمین کج است وگرنه من خوب می رقصم!
اولین دوچرخه سوار رد شد و آسمان هم روشن و من نتوانستم تنظیم این کامپوتر را برگردانم سر جاش.
برای مهدی شب زنده داری یعنی کار یعنی آفرینش. اما برای من بیکار کردن تمام قرار های روز بعد. یعنی امروز.
----
و همین طور هم شد. نه به قرار دکترم رفتم و نه به"اپل شاپ" که قرار بد لپ تاپ مک ام را بیارم که برای تعمیر داده بودم. امروز یک آدم تنبلی ام که دوست ندارد به آینه نگاه کند. چن ممکین است به خوش گیلیی خود شک کند. دیشب در رادیو از آن 98 در صد زنانی صحبت شد که از طریق یک نظرسنجیی( که مثل همه نظرسنجی های دیگر مشکوک به نظر می رسد،) معلوم شده که فکر می کنند زیشت اند. ما به این نتیجه رسیدیم که به آن 2 در صد دیگریتعلق داریم و فکر می کنیم انسان های زیشتی نیستیم. اما بی خوابی و خشته گی همه را به آن 98 در صد اضافه می کند. نه؟
"I may have been wrong - that's your call... I did what I thought was right for our country" Tony Blair said day.
I wish Karimov, our long served president ever could have said the same thing in front of his people, but... That's not the point. The point is Karimov admits second part: "I did what I thought was right for our country", but not the first part of the qoute: "I may have been wrong" and that is the main problem: he thinks he is right.
Good bye Blair! I wish you knew that some girls here in Zamaneh think that you are charming, but not me. I have to admit that I prefer to hear your speech rather than tolerate Bush.
10 years was more that enough, though.
Some times I get tierd of swimming against the tide or flow or whatever you call it.