January 14, 2006

دختران مدرن تاجیک فمينيست نيستند

این روزها بسیار بیشتر از زنان مدرن مسلمان و یا درست ترش مشرقزمین میشنوم و می خوانم. اما از زمانی که این تکه ی عکسرا دیدم به مدرن و یا با اصطلاح تاجیکی به زمانوی بودن دختران تاجیک و آسیای میانه با امید شده ام. 

زیرا هیچ گریز از سنتهای قدیم خود ندارند و خود آگاه و یا نا خوداگاه به طرح های قدیم شکل نمای جدید و امروزی و دلپسند خود را اضافه می کنند. راه درست را می روند، گرچند آهسته اما پیوسته و بدون تقلید به این و آن.

گاهی به خود می گویم کاش ما زنان شرق به این سنت مدرن و یا پستمدرن اروپایی نرسيم. دوست ندارم زنان تاجیک را مثل زنان اروپايی یکرنگ و يکدست شده ببینم.

زیرا به نظرم در انسان چی مرد و چی زن دو چیز برجسته و متفاوت باید باشد. قلب و لباس. چرا لباس؟ زیرا که حتا شمشیر خوب باید غلاف مناسیب داشته باشد، گرچند کار، دست شمشیر است. 

از عقل چرا نمی گویم؟ شاید به این خاطر که برای یک زندگانی خوب هوش کامیل و آداب را ترجيح می دهم، تا نیمی یا تکه ای از عقل را، چی قدیمی باشد، چی امروزی و یا پستمدرن.

می خواستم به این بحثهای اخیر ملکوتی سهمی گذاشته باشم، اما به خدا من نه قدیمیم، نه مدرن و  نه فمینیست. یک زنی ام که با فرهنگ به خود خاصی  به بار آمده ام و تا اخر شاید به آن صادق بمانم. حتا اگر نشانی از عقبمانده گی در آن باشد. از خود گریز نیست. زمان مارا در جای خود خواهد نشاند، اگر یادمان رفته باشد که جایمان کجاست. حتی اگر زبان قورباغه معيار باشد من ترجيح می دهم همان سوسک باغچه باشم که بوده ام.

January 9, 2006

شنیدن چه نعمت باارزشی است

ساعت 5صبح است و من تا حال بیدارم. این بیداری و یا بی خوابی نتيجه اش آن عنوان شد.

کانال تلوزیونی هیتس The hits را می دیدم و یا دروست ترش می شنیدم. از کودکی از دیدن کلیپ های شبانه بسیار لذت می بردم. اما این شب به یک نکته دقت کردم و خواب به کلی از سرم پرید. به زنی که در گوشه صفحه تلوزیون سرود هارا برای کسان دشوارشنو و یا ناشنو ترجمه میکرد.

شنیدن چی نعمتیست. نمی گویم خداداد، زیرا خدا نه به همه این نعمت را روا می بیند. نمی دانم این بی عدالتی چرا؟
اما این شب را بیدار ماندم و به تمام سرودها با دقت گوش دادم و به آنانی فکر کردم که فقط به نمای گونگ و ساکت برنامه می نگرند و در دنیای خود غرق می تند. در دنیای بی سرو صدا و بی غوغا چی سودای در سر داشته باشند؟ 

می گويید آنانی که حتا قادر به دیدن نیستند چی؟  می گویم آنان دارای قدرت های دیگر اند که ما نداریم. اما یک سوالی که در اصل سبب بی خوابیی من شد، در واقع این است که آیا از همه  قدرت های خود استفاده می برم. نه به اندازه کافی. 

آری، شب های طولانی اند برای بی خوابی اما برای کاری مهم بسیار کوتاه. 

به بیرون ریختن کاغذهای کهنه ی خود شروع کردم و هر آن چی که سال گذشته و یا پریرسال برایم عزیز و نگه داشتنی بوده اند، امسال به آسانی بیرون می ریختم و به کوتاهیی عمر می اندیشیدم. 

می ترسم که بین این همه بالا و پايین ها روزی خودم را نیز هم راه با کاغذ و دفتر و مجله های دوست داشته ام بیرون نریزم.

شاید از حد زیاد به چشمانم وابسته شده ام و به پای هایم. شاید جز این دو چیزی مهم تری در من نیست.

هه، از کجا به کجا رسیدم.  

January 6, 2006

دختری شوخ و دوست داشتنی

برای بنفشه

ما همه جوان بودیم و یا درست ترش کودک بودیم. تمام شادی مان به دست آوردن یک داستان پر ماجرا و خواندنی به زبان تاجیکی بود. با سختی های تمام به دست می آوردیم. دیگر چی جای پنهان کردن دارد، حتا با دزدی هم باشد پیدا می کردیم و تا صبح دو نفر یک کتاب را به پایان می رساندیم.

من البته بسیار کند می خواندم، نه به خاطر این که یک سال کوچکتر از بنفشه بودم، بلکی همیشه و در همه چیز کند بودم. کند به وایه می رسیدم، کند غذا می خوردم و کند کتاب می خواندم، اما همه کاری که انجام میدادم با علاقه و عشق بود. از اين خاطر بود که بنفشه مرا دوست می داشت و از بین همه ی دیگر دختران مرا برای دوستی انتخاب کرده بود.

من هم اورا دوست می داشتم، فقط به خاطر جسارتش. هنوز نیز اورا دوست دارم و هنوز نیز یگانه کسی هستم که اورا دوست می دارم و به کلی اورا درک می کنم. دقیقا برعکس دیگران.

اما هیج وقت به خاطر این دوستی تحقیر نشده ام. زیرا ... با مساله خانوادگی. همان چیزی به همه معلوم... وضع  مالی پدرم خوب بود، بلکه بسیار خوب بود. و این دلیل پوشیده ماندن خطا و یا درست ترش گناه های من می شود.

اما زندگی و مردمی که در دورو بر زندگانیی ما بودند، برای بنفشه این همدلی و بخشندگی را روا نمی دیدند.

بنفشه دختری از خانواده ی کمدرامد و کم پشتیبانی بود. و خود باید به تنهايی بر مقابل این بی عدالتی جامعه می جنگید. و او می جنگید تا جايی که زورش و قدرتش می رسید. اما دیگر سالهای آخر خسته و کنار جوی شده بود. حتا از من.

یک هفته قبل از سال نو مسیحی مادرم در یک صحبت تلیفنی به من گفت که بنفشه قصد بر خودکشی زده است. خودرا زیر قطاری که از کنار محله مان می گذرد انداخته است...

همان ارزوی من و او که وقتی سیزده و یا پانزده سالمان بود، با هم عهد کرده بودیم که اگر به دانشگاه قبول نشدیم، خودرا در همین راه آهن خواهیم انداخت.

خوشبختانه هر دو در امتحانات دانشگاه موفق شدیم و ازآن راه آهن با دل شاد و مغرور می گذشتیم، هر دفعه، آخر هفته که برای دیدن خانواده ی خود می آمدیم.

اما او بعد از بيست سال به این نیت جوانی خود دست زد.

نمیدانم چرا. نه، می دانم چرا...

نمی دانم از این که ده سال است با او در تماس نیستم و میدانم از آن که همیشه دلم با او بود و اورا چون کف دستان خود می شناسم. وضع جامعه را می شناسم، گرچند خبرها و بد گويی های معمولی آدمان معمولی نیز هیچ وقت کنده نبود.

هر چی شنیدم و هر چی از او گفتند، هر چی قدر بد بود مهر مرا نسبت به او بیشتر و به جسارتش عاشیقتر می شدم.

من همیشه در کنار او بودم. زیرا من نیز دقیقا همان کاری را انجام میدادم که او می داد. و مثل همیشه من در کناره بیخطر جامعه بودم و او نبود.

من با بنفشه هم راه و هم تقدیر ام، اما من هنوز از زندگی خسته نیستم و دور از آن مردم عزیزم، که هر چی قدر دوستشان میداری همان قدر در آزار تو می کوشند. مردمی که اسم آنرا جامعه می گویند. من از زهر جامعه دور و آسوده و خوشبخت و در عین حال بیهوده و بی قدر و قيمت شوده ام. اما او هنوز دست به جنگ تاريخی زن و جامعه تنها و دور از هر گونه کمک و دستگیری مانده است. دردناکتر از همه هیچ همدلی حتا از جانب زنان آن جامعه نیز ندارد.

جامعه ی ما تاجیکان از دیگر جوامع مسلمان و یا درست ترش سنتی فرق دارد. یکی اش این است که زنان هیج گاه جانب زنی را در بدبختی و یا سختی نمی گیرند. زیرا ذهن شان پر از خانواده  از نزدیکان خود است. جامعه ی ما- تاجیکان یک جامعه ی خانوادگی ست که من در آن هم حسن و هم عیب می بینم.

بنفشه ی عزیز من قربانی همین جامعه ی عزیزیست که من این جا در غریبی با دلتنگی از آن یاد می کنم و شبها خوابم بیداریست در این رویا ی شیرین با مام وطن.

زن خوب وجود ندارد


زن خوب وجود ندارد. و هر آنی را که شما می شناسید، تاریخ گواه است و بوده است، که کنیزانی اند فدايی و قربانی نزدیکان و جگر گوشه های خود. و این نه تنها در جامعه ی ما تاجیکان سابقه دارد، بلکه در تمام جهان نیز نمونه های خودرا صاحب است.

فکر نکنید که من از درد دوست خود این حرفهارا میزنم، نه، من از تجربه ی کلی تاریخ بشریت می گویم.
مگر چنین نیست، اگر همه آن نامهايی را که برای رویپوش این واقیت بشری به زبان می آرند، نادیده و یا برای چند لحظه فراموش کنیم. معشوق و عشق دیر دیر نمی پاید، زن به عنوان یک همسر، مادر به عنوان یک جوابگر همیشگی برای زاده های خود و چی روسپی و چی نامزد علم و چی تاجر و چی شاعر همه گرفتار تقدیری اند که سخت از آن می توانند خودرا بیرون کشند. و اگر از این ها خودرا نجات داده اند، به عنوان یک فرزند همان کنیزی اند، که تمام نگرانی و تمام برنامه های عمر خودرا در اطراف خوشحالی و خوشبختی دیگران، که نزدیکان و دوستان نام دارند، به اتمام می رسانند. و این راهیست، که پایان آن خالی از آرزو های جوانی و کودکی هر یک زن است.

اگر چنین نیست و زن سرکش است، پس به پند نیچه عمل کنید، وقتی سراغ زنان می روید، تازیانه را فراموش نکنید!

مادرم از آن تازیانه ها زیاد خورده است بر پوست خویش، اما نه به جان خویش، وگرنه رام می شد، رام و غلام پدر و یا شوهر خویش. او که این همه سرکش بود، بلاخره غلام ما فرزندان خویش شد. از این تقدیر مگر جای گریز داشت؟

زنان خوب وجود دارند، اما در نقش های مختلف. در نقش انسانی که همیشه خودرا پایبند روزگار ساخته است، با نامهای مختلف.

در زندگی بسیار دیده و خوانده ام، که بیشتری از مردان زنان مکاره رابیشتر دوست داشته اند و پرستیده اند. هیچ مردی را ندیدیم که از راستی و صراحت زن خود و یا معشوق خود به وجد آمده و یا تحسین کرده باشد. پس مردانند که دنیارا پر از هنرپیشه و مکاره های دانا ساخته اند.

اگر زن هستی و نمی توانی دو روی و یا پنهانکار باشی، دیگر راهت از جامعه و یا از زندگانی باید دور باشد.

بنفشه  ی عزیز من، از راستکاری و از بیزاری شاید به سمت راه آهنی رفت، که هیچ قطار آن صندلیی برای گریز او نداشت. به خود فکر می کنم، مگر می شود جان همه زنانرا از دست جامعه ی مردسالار و زن آزار نجات داد؟ مگر بنفشه دست به خودکشی می زد، اگر یک بلیت برای گریز می داشت؟

چرا همه باید بگریزد؟ گریز نیز بسیار امیدوار کننده نیست، پس نقش خودرا خوب بازی کنیم و پدر و شوهر خود و از آن گذشته فرزند خودرا خوشنود سازیم. این است تصمیم دیگرانی که در پشت دیوار های بلند تقدیر دست از آرزوهای خود کنده نشسته اند.

فقط ماهی مرده با جریان آب شنا میکند


بنفشه یگانه ماهی زنده در آن محل جوانی ما نبود. خیلی ها در بیمارستانهای روحی و یا در بازارهای خودفروشی و یا روحفروشی خودرا پنهان کرده اند.

اما دریا خالی نمیماند، همیشه پر است از قربانیانی که ما به آنها مردم عادی و معمولی می گوييم.

مادرم را خواستم تا به دیدار بنفشه برود. و ماجرارا به من بگوید که چی بود.
مادر مثل همیشه بی پروا از حرف مردم به دیدن او رفت و چیزی که به من گفت این بود.

بنفشه مریض روحی شده است. می گوید مادر خدابیامرزش گویی اورا به خودکشی خوانده است.
اما حالا بهتر است و در خانه ی خواهرش، اولین چیزی که به زبان آورده این است:
خواهش می کنم مرا به خانه ی شوهرم نبرید، چشم دیدن او و فرزندانمرا ندارم!

این حرفها در جامعه ی ما یعنی دیوانگی!

در حالی که من اینرا یک پدیده ای معمولی می دانم، یک پدیده ی که زن ايجادکار از روزگار معمولی به داد آمده است و تنهایي را میپذیرد. آرامش را، یک روز را، یک عمر را می خواهد برای خود.

از تو امید زیاد دارم بنفشه جان! گرچند میدانم که این نوشته ها هیچ گاه به دستت نخواهد رسید.

تو انسان خوب هستی، بلا به پس زنانگی! بلا به پس مردم و حرفشان. اما چرا باید برای این نکته پای خودرا از دست میدادی، نمی فهمم.

پر پروازت میخواهم از این به بعد و عمری برای خود و روح خود.

 

January 4, 2006

واژه و تاجیکستان

vajahe magazin

مجله ی واژه که با سروریی
مهرانگیز رساپور و یا پگاه به طبع می رسد، که زنیست بسیار زنده دل و خوش بیان. من اورا در جلسه های دوستانه دو سی بار دیده ام و شیعر های خوب اورا از زبان خودش شنیده و لذت بورده ام. و جواب او به حافظ که چند روز پیش این جا در سمرقند گذاشتم، مرا واداشت که او را بیشتر دوست دارم و به کار های فرهنگیی وی امید بیشتری پیدا کنم.

قرار است در بخش سمرقندیی این مجله، که از روی برنامه از شماره ی بعدی شروع می شود، با او همکاری کنم. با کمال میل و سپاس این پیشنهاد اورا قبول کرده ام. شاید در روزهای نزدیک در این مجله از شیعر امروز سمرقند، که صد افسوس در چهارچوب تنگ ازبکستان دور و پنهان مانده است نيز بخوانيد.

و این هم از مجله ی واژه که بخش
باارزیشی از ادبیات تاجیکستان دارد.  

January 3, 2006

تجلیل از سال نو در میدان "دوستی" شهر دوشبه

bbc tajiki
/عکسها از بهزاد بلور/

این جا تاجکستان است و  بهزاد بلور، که با دهان باز به دختر تاجیک می نگرد. همان هیجان های جوانی!
ولی به نظرم این عکس را شاید بهزاد نگرفته باشد. آخر خود از خود ... البته در تاجیکستان همه چیز شوده نی است.
طفلک مادر بهزاد از دیدن این عکس نگران می شود. همچنین مادر ایران اسلامی!
از زیبارویان بیشتر در سایت بی بی سیی تاجیکی در این جا ببینید.

در این لینک نیز اگر سر زدید، حط آبی را که با سرلیک است باز کنید تا برنامه ی زنده ی سال نویی را بشنوید.

January 2, 2006

بنفشه های ریشه کن


(به یاد بنفشه ی عزیز که خاطرات دوران کودکی و جوانی ام از حضور مهربان او زنده و روشن است)


بار اول برای خودم میز آراستم. شمع روشن کردم و شراب ریختم. لذت شیرین تجربه های اول در دلم آهسته آهسته زنده می شود. هیجان را دوست دارم. هیجان شیرین، خمار انگیز و ترسناک. و سال هاست این حس را گم کرده ام.

کارد به دست گرفتم و تماشا کردم. سایه های صورتم را در آن می دیدم، اما روشن نه. به پوست کردن خیار شروع کردم، بدون این که دلم کشیده باشد. دانه دانه ریز کردم. خانه از عطر شیرین بهارینش معطر شد. حضور بهار ساخته. حضور بهار دور. 

شيشه آبسلوت تا نیم خالی شد و من هنوز به آن احساس شیرین سرگیچ کننده مستی نرسیده ام. بوی بهار نیز خانه را ترک کرده است. یا این که خیار ها بازمانده و کم نور شده اند.

بهترین خیار عمرم را در کودکی خورده ام. در آن تابستان های سوزان که با خواهران و برادرم و گاهی برادرزاده هایم رو روی جویهای پالیز خیار و گوجه فرنگی می گشتیم و حتا نیمه پخته ای را پیدا می کردیم و گاز می زدیم، قبل از این که دیگری از دستمان دربرد.

یادم رفته که خیارها خار دارند و گوجه ها پودری زردتاب.
یادم نیست که کی بار اول شراب خورده ام. شاید... نه، یادم نیست، چرا دروغی سازم فقط به خاطر این که فراموشخاطریم را پوشیده باشم. یادم نیست. بلی. ولی قبل از آن که ماهانه شدم بود. پس چیزی حدود سیزده یا دوازده ساله گی ست... آن سال های سرشار از هیجان.

می دانی یک زن سی ساله و دور از خیش و تبار و سرزمینی مادری شبیه چیست؟ شبیه کشتی بزرگ و چراغانی ست که در دریاهای بیگانه باشد.

عجب دریای آرامی نصیب من گردیده. عجب تاریک، عجب ساکت و عجب بیکران. 

از جای برخواستم و دست به سوی شمع های کی ها خاموش شده دراز کردم. موجی به پیشانیم رسید... خود را به دست شويی رساندم و بالا آوردم. تجربه ای بد. سبک زانو هایم را از فرش برداشتم و به آینه نگریستم. بعضی تجربه هارا بهتر است که نکرد. اما باز هم پشیمان نیستم.

به خودم خنده ام می اید. آخر چرا این همه دنبال چیزی می گردم. شاید همصحبتی باشد. وای خیلی از مست و از مستی بدم می آید. دنبال قلم می گردم که بنويسم. اما یادم رفته است که من خیلی وقت است  با قلم ننوشته ام. با انگشتانم به روی حرف ها فشار داده ام و تکرار تکرار فکرم را ریخته ام روی حافظه کامپيوتر و تمام. شاید از این جاست که دیگر میل نوشتنم مرده است. هیجان یادداشت برداری ها و درج فکرهای شیرین و گاهی تلخ. 

اما قد راست قلم و قلب سفید کاغذ کجاست.
هه، هه... به خودم می خندم آینه جان نه به تو. یادم آمد که در سمرقند وقتی مست مست می شدم دست به قلم می بردم و یا از خواب شیرین خودرا می کندم و در تاریکی چیزی می نوشتم و قلم ودفترم همیشه پهلویم بود. ولی روز دیگر نمی توانستم خط خودرا بخوانم. و هیج کس دیگر نیز.

حالا باز از این که دنبال قلم می گردم به خودم می خندم، به حال من که جز من کسی نداند، من نخندم دیگر که بتواند خندید. آینه جان!

بیرون سرمای زمستان است و پنجره هارا باز کرده ام. کارم از مستی نیز شاید گذشته است، که سردم نیست. چشمانم خیره می بیند. اما مغزم بیدار است. دیگر این مغز تنها از تیر توفنگ آرام می گیرد.

چرا یک اشتباه را هزار بار تکرار کنم. راه دیگری نیز هست. برای من تنبل و یا مست از پای افتاده که هنوز اصرار بر نوشتن دارد، ضبط صدا یگانه علاج است. اما باز هم یک مشکل دیگری ست نمی توانید آنرا به عنوان سند استفاده کنید، زیرا از بس مستم که صدایم را صبح شاید خودم نیز نشناختم، چی رسد به دیگران.

از خودم دلقک ساخته ام. مگر ما یک لشکر نبودیم. یک لشکر دختران دلیر که با جسارت و دلیری بر مقابل آن جامعه مردسالار و مردخراب  می استادیم؟ بودیم! آری بودیم ولی دیگر حالا چی؟ بودیم و مردیم فرق زیادی ندارد، نه؟ نه!

بلاخره همه سر فرود آوردیم و غلام شدیم.

یادت هست، بنفشه، می خواندیم با صدای بلند و با صدای شیرین و دلیر. در کوچه های تنگ جوانی.
من غلام قمرم!
من غلام قمرم،
غیر قمر هیچ مگو...
بلی غلام شدیم، ولی نه به قمر. ما غلام کمر شدیم.می شنوی؟

این چرا چرخ نمی زند؟ اه، تکمه ای اشتباه فشار داده ام. خوب شد دیدم، وگرنه صبح باز می دیدم که چیزی ضبط نشده و این دیگر خنده دارتر از خوانده نتوانستن خط خود می شود، نه؟
دررا کسی باز کرد؟ با کلید؟
-کیست؟
-شاه جهان؟ چی خبری؟ چی شده؟ خانه از بیرون سردترست چرا؟
- می خوام مریض بشم و خانه بمونم، سر کار نرم.
- مریض تر از این؟ نه، شوخی می کنم. این جا بیا. وای چی قدر مستی. این قدر سنگین نبودی که؟
- با مادر صحبت کردم. میدانی چی گفت؟
-چی گفت؟
-بنفشه خودرا زیر قطار انداخته.
-بنفشه کی؟
- من هم قریب یادم رفته بود که بنفشه کی. بنفشه، گلی آبی خاطرات جوانی من.
-چرا به خودکشی دست زده؟
-هیچ کس نمی داند.
آرام باش خوب پیش می اد دیگه، زندگی...
-کاش برای مرگش می گرستم.
- مگر زنده مانده؟
-دوپاشرا از دست داده. مثل گل های زیبا که ریشه های خودرا از دست می دهند و دیگر هیچ سبز نمی گردند.
- خوب خدارا شکر که زنده مانده.
- نه عزیزم، انسان باید پای هایش را تنها در عوض بال از دست دهد نه چیز دیگر.
-اشتباه نکن، انسان با تخیل راه می رود، عزیزم.
- آری، با تخیلات به هواپیما می نشیند و با تخیلات به زیر قطار می رود. تخیلات تکرارو بیرنگ.

آه، کیست آن که بنفشه های صحرای دلم را بی رحمانه می درود؟ 

پگاه و بخشندگی حافظ


مهرانگيز رساپور- م . پگاه

چنان بخشيده حافظ جان، سمرقند و بخارا را
که نتوانسته تا اکنون، کسی پس گيرد آن‌ها را !
از آن پس برسر پاسخ به اين ولخرجی حافظ
ميان شاعران بنگر، فغان و جيغ و دعوا را
وجودِ او معمايی ست پر افسانه و افسون ١
ببين خود با چنين بخشش، معما در معما را !

بيا حافظ که پنهانی، من و تو دور ازاين غوغا
به خلوت با هم اندازيم اين دل‌های شيدا را
رها کن ترکِ شيرازی! بيا و دختر لر بين !
که بريک طره‌ی مويش، ببخشی هردو دنيا را !
فزون برچشم و بر ابرو، فزون بر قامت و گيسو !
نگر بر دلبر جادو، که تا ته خوانده دريا را ! ٢
شبی گربخت‌ات اندازد به آتشگاهِ آغوشش
زخوشبختی و خوش سوزی ، نخواهی صبح فردا را

شنيدم خواجه‌ی شيراز، ميان جمع میفرمود:
« " پگاه" است آنکه پس گيرد، سمرقند و بخارا را !»

* * *
بدين فرمايش نيکو که حافظ کرد می‌دانم ،
مگر ديگر به آسانی کسی ول می‌کند ما را !

....................
١= وجودِ ما معمايی است حافظ / که تحقيقش فسون است وفسانه
٢= من آب را ورق می‌زنم
و دريا را تا ته می‌خوانم. ( م . پگاه)

از ایران امروز