October 26, 2005

خاطرات بونوئل

خاطرات بونوئل "با آخرین نفسهایم"را می خوانم، که علی امینی نجفی، یکی از آشنایان نادیده که دفعه ای قرار بود به مهمانیی ما بیاید، ولی بعد از چند ماه هنوز نیامده است، ترجمه کرده است.

بین کارهای دیگر و با این که یادم میرود در بیرون، در واقعیت چی چیزهایی می گذرد، در دونیای اسپانیایی او غرق می شوم. اما مغزم پور از خاطرات می شود. بخصوص از خاطراتی که از جوانیهای پدر و کودکیهای خود دارم.

دقیقا مثل زمان کودکی، که کتابهای ماجراجویانه را با سرعت می خواندم و نام ها و اصطلاح های ناآشنا و یا دشوارخوانش را نخوانده رد می شدم، این کتاب را نیز چنین می خوانم. یک در صد از نام های اسپانیائی و  فرانسویی قبلا نشنیده ام را، که در آن با خط دشوارخوان فارسی و یا دروستش عربی نوشته شده است، رد می شوم و دنبال روایت بونوئل می روم، تا جای نگاهم روی کتاب محو و خیره می شود و خود را در دونیای کودکی و جوانی های پدرم می بینم.

این حالت همیشه به من روخ میدهد، اگر کتاب خواندنی و یا خوبی به دستم رسیده باشد. 

و برایم بسیار عجیب تر از همه، چیزهایی است که در ذهنم دوباره زنده می گردد، که تا حال از آنها یا فراموش کرده بودم و یا اصلا در یاد نداشتم.

از کودکی علاقه ی خاصی به خواندن خاطرات داشتم و از روزگار بزرگان لذت می بردم، بدون این که دلیل آن را بدانم. حالا می دانم. آنها چیزهایی را در ذهن من زنده می سازند که من قبلا در خود کشف نکرده بودم. و یا خطاهای خود را پیدا می کردم. گاهی هم کودکانه عادتهای آنها را تکرار می کردم.

حالا، خاطرات بونوئل را می خوانم و با شخصیت پدرم آشنا می شوم. یعنی به او از نگاه خود او می توانم بنگرم.

شاید نتوانم این کتاب را در چند ماه دیگر نیز به آخیر برسانم. زیرا در پایی هر صفحه ای آن نیم ساعت در خاطرات تازه بیدارشده ی خود غرق می شوم. 

هیچ وقت چنین آگاهانه پدرم را دوست نداشته بودم. یا شاید او را نشناخته بودم.

یک خاطرات خوب و یا دروستترش خاطرات یک انسان نجیب نمی تواند تاثیری عمیقتر از این بر قلب کس بگذارد. 

برای این که از امکانات اینترنت استفاده برم این لینک را نیز از سایت لوییس بونویل می آرم. 

October 10, 2005

برای این کودک گریستم.
آری آدم بیدست و پای و ناچیزی هستم من. دستکوتاه و بسیار احساساتی. جای من کوجاست؟

من هم مسلمانم و این ماه رمضان.

چی باید بگویم؟ خدارا شکر؟

اما دلم برای این کودک می سوزد.



October 6, 2005

بعد از این همه، هنوز نیاموخته ام که طوری بنویسم تا کسی نرنجد.

October 3, 2005

آگر زره-زره ریگهای ریگستان جمع نمی شود

دوست عزیز، در ریگستان سمرقند من لینکی گذاشتم، از تو خواهیش این است که به آن یک سری بزنی. من نیز آنرا از یک نا آشنای گرفتم. شاید این تلاش خوشفکران با کومک من و تو به جای برسد.

اگر مخالیف نیستی، ای هر آشناو نا آشنا که گذارت به این شهر کنار افتاده رسید، در پای آن لینک سایه دست خودرا دریغ ندار.

من که خود کاری انجام نداده ام، جز همین که دلم مرا به این نوشتن و این لینک گذاشتن هدایت کرده.

این جای آن است که از آن پاست کارت که تا هنوز دارم بگویم: یک کسی به من در جلسه ای یک پاست کرت   داده بود برای درخواست آزادیی یکی از زندانیان سیاسی و من همیشه می خواستم آنرا به قطیی پاست کنار راه بیندازم، ولی یادم می رفت. آن پاست کارت مرا همیشه وادار می کند به دیگرانی که کاری یا تلاشی به خرج می دهند، کومک کنم.  

اما این فراموشخاطری تا هنوز داغی در دل من گذاشته است. کومک آن است در سری زمان لازیم برسد.

به یاد اکبر گنجی...