دو روز است که از شهر عزیز خویش برگشته ام. چونان بیمار و چنان افسورده دل که زبانم از بیانش ناتوان است. گویا... نه نمی توانم خودرا مجبور کنم تا چیزی بنویسم که کمی هم باشد ذهنم خالی گردد.
من از دیدار شهر بیماری برگشته ام که سر تا پای گرفتار اویم.
یک هفته زودتر از برنامه خویش به لندن برگشتم. زیرا دیگر نه تاب شادمانی و بزم آرایی داشتم و نه قدرت بازداشتن اشکهای خویش. بسیار بیمارم و بسیار ناتوان نزد خواسته های خویش.
بگذارم برای وقت بعت.
طفلی! اميدوارم زود زود خوب بشی ... اين عکست هم خيلی نازه ... مامانت هم نازه ... از اون مامانهای مهربونه ... مراقب خودت باش گلم!
Posted by: ساغر at September 5, 2005 1:11 AMد...! تازه می خواستيم بياييم خواستگاری وا! کی عروس شدی ما بی خبر مانديم؟
Posted by: خواستگار at September 5, 2005 1:19 AMزود نا امید نگردای خواتستگار عزیز
عروس مادرم بود
salam aziz. chi zibaa va delnishin minavisi.
ba man ham sar bizan
man ham samarqand ra dost daram. agar 50 sal qabl az emroz ba donya miyamadam ahli samarqand bodam.
hanouz ham montazere tan hastam shahzaade jan. montazer e neveshtan. begouyid dar Landan che mikonid. be man sari bezanid agar forsat shod.be neveshtan ham edame bedahid. doustdare tan.
Posted by: odin at September 9, 2005 8:13 PMshoma hame tajik hastid pas man chera harfeton o mifahmam man irani hastam
Posted by: mazdak at March 1, 2006 7:51 PM