تمام راه را با آنا آخمتوا رفتم و برگشتم. دلم یاد آن وطن بزرگ می کند که زمانی یک سوم زمین را در بر می گرفت. این شعر را نیز با یاد این زن زیباقلم روس گفتم، که همیشه از سفر هایش زود برمی گشت که فضای تنگ روسیه ی سال های 1900 تا 1966 زره زره بچشد و بتواند آنرا درست به قلم بکشد.
در آزادی مهمانم
نه، چی میگویم
در آزادی زندانم
در آبادی ناشاد
چی می سوزم
چی می سازم
نمی دانم
و می مانم
در این تنگنا
در این پهنا
اگر دانم که دارد آن هواپیما
یکی جای نشست بهر دل ما
وطن نزدیک می ماند
و غربت می رود
از منزل ما.
شب های مهاویز مجموع شعرهای دلشاد فرهاد زاد، شاعره ی جوان سمرقندی چندیست که در سمرقند به طبع رسیده و دیروز نقدی برای این دختر شیدای شعر در بی بی سیی تاجیکی فرستادم. برای من بیش از همه شعرش این یکی بسیار خاطره دار و شیرینتر است، که به فارسی برگرداندم تا شما نیز از آن بهره ببرید و طعم شعر سمرقند امروز را بچشید.
روزهای نوبهاران یاد باد
سیر باغ و لاله زاران یاد باد
صحبت جانبخش یاران یاد باد
"روز وصل دوستداران یاد
یاد باد آن روزگاران یاد باد!"
یادم آید دوستان شاد من
دوست هست و خانه ی آباد من
مهر آنها چشمه ی ايجاد من
"گرچی یاران فاریغند از حال من
از من ایشان را هزاران یاد باد!"
از فراق دوستان آواره ام
جان به کف استاده ام- دلپاره ام
غمگساران حل کنند این چاره ام
"من که در تدبیر غم پیچاره ام
چاره ی آن غمگساران یاد باد!"
رفته آنها، خاطرم آشوفته ماند
بخت بیدارم بناگه خوفته ماند
دور زیرین ولیکین سوفته ماند:
"راز حافظ بعد از این ناگفته ماند
ای دریغ، از رازداران یاد باد!"
این عکس را بهار گذشته در يک بعدازظهر داغ سمرقند در چايخانه پروينه کنار دانشگاه گرفتيم، اولی مهدی جامی و در کنارش استاد عزیز من بهار خرمزاد، استاد زیباشناسی در دانشگاه سمرقند و روبروی مهدی دوست بسیار مهربان و شاعیر با استعداد دلشاده فرهادزاد است. امروز سخن از او گفتم و این آخیری از راست کنار دلشاده هم من خسته و مست از دیدار با شهر و دوستان عزیز. چی قدر دلم برای شهر خود و مردم خود تنگ شده است.
روز 25 می روز شادمانی و غمناکیست برای کودکان و جوانان کشور من. این روز آخیر درس و آغاز امتحانات است. در کشور های تازه تاسیسی که هنوز بعضی قوانین و ساختار زمان شوروی را در خود حفظ کرده اند، فضا و هوای تدریس فرق زیادی نکرده است.
همیشه یادم می ماند که چی گونه در این روز های آغاز و پایان خوانیش مادرم سر صبح برای پیدا کردن پنج شش دسته ی گل به خانه ی همسایه ها می رفت و یا از همسایه زن روس گل های سوسن و سنبول می خرید و به دست ما می داد تا به استادان دوست داشته امان تقدیم کنیم.
هیچ گاه یادم نمی رود که در مکتبی به نام میرزا تورسونزاده، شاعر معروف تاجیک و در محلی به نام الکساندر پوشکین شاعر نامدار روس درس خوانده ام و در این روز- 25 می سال 1992 دقیقا یک سال بعد از به هم پاشیدن اتحاد شوروی با چشمان پوراشک با این درگاه و استادان عزیز آن خداحافیظی کردم و گل های خود را به دستان لرزان و هیجان زده ی معلم عزیزم مرحبا مقیموا سپاردم. هر دو در آغوش هم گرستیم و مادرم نیز، که از آغاز جشن اشک های خودرا جیلو گیری کرده نمی توانیست و باعث لرزیدن های صدای من هنگام سخنرانی و شعر خوانییم شوده بود.
آن احساس غریب را حالا در یاد ندارم. آن که دلم هم از شادی و هم از غم آن که دیگر جوانی و کودکیم به آخیر رسیده بود. چی قدر شیرین بود آن روزگاران. چی قدر به یاد ماندنی و عزیز. کاش باز در چونین فضايی بار دیگر قرار گیرم. نه این که دوباره کودک یا نوجوان باشم، بلکی در چونین یک فضای باشم و گذشته ای خودرا پیش نظر زنده کنم.
حالا که خواهر خردی یم نیز این روزرا از سر گذرانده است، خودرا بسیار سالخورده احساس می کنم.
زنگ آخیر عشق های اول
چی قدر روشن در یاد دارم که با همدرسی هایم بعد از شب نشینی و رقص و بازی های دورو دراز کفش های بلند پاشنه ای خود را به دست گریفتیم و به سوی شهر رفتیم. در آن شب نشینی که از روی عادت روس دختران با لباس های سفید و بلند و پسران با شیم و شلوار سیاه رقص دوگانه ی والس می کردیم و در شانه های یکدیگر رازو ناگفته های را می گفتیم و می گریستیم و گاه از شادی و شراب مستانه می خندیدیم. شاد بودیم و بوسه ها به همدیگر بی اندیشه می دادیم و بی توقع و بی منت زر و زیور های خودرا و آریشات گران بهای خود را با همدیگر عوض می کردیم و می گفتیم: فقط مرا در یاد دار. این بود در لب همه ی ما.
و همه به سوی پول شهر روان شودیم تا اولین شعاع های آفتاب را ببنیم و آرزو های شیرین خود را به او بگويیم و او به فلک برساند. رسم چنین بود.
چی قدر آرزوی زیاد داشتم که باید در یک جمله بیان می کردم. گفتم خدایا، مرا از خود راضی ساز و هیچ گاه و در هیچ کوجا سر خم نساز. و تا حال نمی دانم که این آرزو براورده شوده یا نه.
و تو که دستمال خوشبوی خود را به من داده بودی و از آن دوستت که همه شب دستان مرا مستانه می بوسید و از عشق می گفت، در قهر بودی. شما هر دو از آفتاب خواستید که با من باشید تا آخیر عمر خود. اما آفتاب مرا با خود بورد و مرا تا آخیر عمر از شما معصومانه ترین عشق های من دور بورد و در دوری ها و تنهايی ها رو به دنیاهای جدید و آدمان غریب گذاشت. شمایان هنوز آنجاید و شاید هر روز از آن پول می گذرید و نمی دانم که یاد آن شب و آن احساسات شیرین و پرآشوب را دارید یا نه.
حالا که می توانم نام شمایان را به زبان بیارم، چون به جای رسیده ام که حتا کسی مرا چنان که هستم نمی شناسد چی رسد به شمایان. تو که اسرار نام داری و همیشه ارام و شرمین بودی و تو که بابور نام داری و چون ببر بدقهرو تیزچنگال بودی. اما دیدم که بسیار شرم سار از کو چه ی ما می گذشتید و سر از شرم آن که برادرانتان زود تر از شما از من خواستگاری کرده بودند و شما هنوز دونبال کارو جای در جامیعه می گشتید. من همه را رد کردم و خود را نیز و تمام احساسات را نیز. و رفتم از پی روزگارو سفر و شهر های بیگانه. خود را به دست جریانی سپاردم که مرا به این اقیانوس آرام و سرد و تنهايی رسانده. اما به گذشته آرزوی برگشتم نیست، و نه پشیمانم، می خواهم بروم و بروم و ببنم از بلندیی ببنم که من کیستم و چرا باعث آزار این همه عزیزانی می شوم که مرا دوست دارند. شاید هنوز شیوه ی عشق و محبت را نیاموخته ام. شاید از خود می گوریزم و یا از آرزو های خود.
نوار خاطره ها
اما خاطره هایم را با هیچ چیزی عوض نخواهم کرد چون آن ها اساس من و وجود من اند. زنگ آخیر، زنگ آخیر... آن شعر و سرود عزیز نیز در یادم نیست و نه کتابی و دفتر خاطراتم که از ورق های زرد آنان پیدا کنم و برای خود بساریم. وای، خود را به کوجاها آورده ام که هیچ چیزی از من در آن نیست، هیچ نشانی از خوشبختی هایم و از غوصه هایم.
حالا مارینه تسویتا یوا، شاعر روس را درک می کنم که در دوری هايی در تاتاریستان نویشته بود "من لذت صحبت با کسی را پزمانم که با او بگویم: یادت هست که .... و این که... یاد داری آن روزرا..."
من یاد دارم اما کسی دیگری را ندارم که با من بر سردسترخوان این خاطره های شیرین و عزیز بنشیند.
و زنگ از خاطیره ها بردارد. به من بگو که چی چیزی یاد داری ای تو، اگر کودکی های مرا و نوجوانی های مرا دیده ای و شادی های مرا در خاطیره های خویش نگه دار شده ای، ای یار، ای دوست، ای کنون نا آشنا و نا پیدا. از من یاد داری؟
دلم می خواهد که برگردم. برگدم و در دل همه ای آن خشونت و آزرومندی دوباره جای خود را پیدا کنم. کاری انجام دهم. برای خود که برای ملت خود باشد. اما چرا هنوز اینجایم؟ این جا در بین مردم بیگانه و شهر بیگانه که در این مدت سه-چهار سال به من عزیز و دلنشین نشود. در این کشوری که هیچ نشان از کودکیی من ندارد، مثل دیوانه های می گردم که یادشان رفته باشد و اصل وجود و دلبسته گی هایشان را فراموش کرده باشند. مثل این که سنگ سنگینی بر سرم خورده باشد و من خاطره های شیرین خود را از یاد برده باشم. اما نه. شاید مثل خود آزار های باشم که دونبال آزار خویش می گردند و هر چه قدر آزار بیشتر می شود بیشتر خواهان آن می گردند. باید جای این دو نوگ های گوسسته را به هم بپیوندم. اما کی و از کوجا شروع کنم.
امروز یکی از دوستان قیرغزستانی یم ایبیکی آمده بود. از رویداد های اخیر ازبکستان صحبت می کردیم. ایبیکی میگفت که او نیز هیچ وقت فکر نمی کرد که در کشورش به این زودی و به این آسانی انقلابی روخ دهد، اما داد. وی میگفت که در اصل انقلاب را همین مردم نا آگاه و کم خبر از جهان بیرون انجام دادند. اما کسانی بامنفعت آنهارا راهنمای و تشویق کردند.
به گفته های دوستم کاملن موافیقم، اما آن مردمی که در انقلاب شرکت داشته اند نه همه ای مردم قرغزستان بوده اند. مردمان بسیاری در محلهای دوردستتر از مرکز شهر تا حال شاید درک دروستی از اتفاقات اخیر کشور خود نداشته باشند. مثل آنی که اتحاد شوروی به هم پاشید و در بعضی کشر های برادر که از مرکز یعنی ماسکاو دور بودند، بی خبر بودند و تا دیر نیز نمی دانستند که چی اتفاقی روخ داده. به نظرم تا حال نیز کسنانی هستند که درگیر زندگانیی هر روزه ای خود دروست درک نمی کنند که فرق سیاست زمان شوروی با زمان کنونی در چیست و این یک نکته ای مهیم دیگریست که باید در این کشور های تازه تشکیل با جدییات دونبال و تحلیل شود.
همین گونه، کسانی و گروهی سبب می گردند و تغییراتی روخ می دهد، اما نکته ای اصلیی که من به آن تاکید دارم این است، مردم در کول هنوز آمادگیی امیق برای انقلاب را ندارند و انقلابی که با دست دیگران آورده می شود مال مردم نیست. من امیدوار انقلاب معنوی در کشور خود هستم. اما تا امروز ندیدم که مردم من نیاز شدید به مطبعات آزاد و انتخاب و مالیکیات خوصوصی نشان داده باشند. آگاهیی کم از سیاست و دوریی مردم از آن چی در دورو برشان می گذرد کار دولترا نیز هم آسان برای باقی ماندن و هم مشکل برای پیشرفت کرده است.
به نظرم مردم ازبکستان چون رودخوانه های جودا از هم روانند که اگر سر راه شان بسته شود از جای دیگری سر می برارند و باز به راه آرام خود ادامه می دهند. چون دریا با شور و فشار زیاد نیستند که آبنباران اظیم را از راه خود دور اندازند و راست به سوی خواسته های خود بروند. هنوز نه مردم تاجیک و نه مردم ازبک به نیاز ها و به خواسته های خود نام نگزاشته اند و آن یگانگیی دریاوارنیز هنوز در بین این ملل گناگون ازبکستانی به وجود نیامده است.
اگر انقلابی هم در راه است، آن موج مسافران را به خاریج می افزاید و نگرانیی مردم آدی را ده چندان می سازد. مردم ازبکستانی برابر مردم تاجیکستانی سال های جنک داخیلیی تاجیکستان در سختی و تنگی و زیر فشار سیاسی و معنوی به سر برده اند و هیچ روزگار خوشی را در عوض کشتار و خونریزی نمی خواهند. اما روشن است که از این مردم ستم دیده هیچ گاه نظر نپرسنده اند و تقدیرآنان را بدون رعی و رزاعیت آنان تعین کرده اند. به هر حال تا حال چنین بده است، شاید بعد از این اتفاقات کشور های همسایه دیگر گونی و جنبش معنویی در آن ها روخ داده که من هنو آشنا نباشم.
باز باید بگویم که کریموف از زیرک ترین و از قدرت مند ترین دکتاتور های نسل شوروی و ماقبل آن است که راه دیگری برای خود و برای مردم خود می اندیشد. نه تنها من، بلکی تمام مردم باغبان و کشاورز سرزمین من می دانند که وقتی چنار بسیارساله با آن پهنای و ریشه ای اظیم خود می لرزد هزاران هزار پرنده بی لانه و جای میگردد و اگر بر خاک افتد زمین میلرزد. و مردم این را خوب میداند و با سایی آن قناعت میکنند به هر حال تا امروز قناعت می کرده اند...
سیاست کریموف همیشه از سیاست کشورهای دیگر آسیای میانه فرق داشته است. درک کریموف از سیاست و از اداره ی دولت بسیار به سیاست سال های قبل از استقلالیت این کشور شباهت دارد. و مردم ازبکستان نیز در طی سزده سال به این روش جدید عادت کرده اند و یا هنوز با همان درک سیاست قدیمی خود به سر می برند. نظر به دیگر کشورهای آسیای میانه ازبکستان گویا پیشرفته تر است و سطح زندگی بالاتر دارد، اما فقط در ظاهر چونین است. برای کسی که در ازبکستان زسته باشد و سفری چند به این و آن کشور دیگر اسیای کرده باشد این دیگرگونگی واضح دیده می شود.
نمی خواهم درازگویی کنم، همین چند نکته را می خواهم بیارم که چی چیزها در ما ازبکستانی ها هست که در دیگر مردم آسیای نیست.
ا. در ازبکستان هیچ گونه روابطی بین مردمان گوناگون-نژاد دیده نمی شود، که با این طریق زنجیره ای آگاهی قوم های مختلیف در این کشور به وجود آید.
ب. ما عقیب مانده ترین مطبوعات داخلی را داریم که با این دلیل بسیار کم کسانی پیدا می شوند که روزنامه و مجله را با اشتیاق دونبال کنند، به استثنای کسانی که خود دست در این کار باشند و یا از این طریق نانی به دست آرند.
پ. ما کمترین تعداد روزنامه و یا مجله ی خصوصی در میان کشور های دیگر آسیایی داریم و کمترین تعداد نشر کتوب در سال.
ت. بدترین سستیم آموزیش و قبول امتحانات در سال 1992-1993 اگر اشتباه نکنم قبول شد که در این خصوص نظر سنجی گسترده ای انجام نشد و در مدت یک یا دو سال آمادگی در وزارت سيستیم جدید به راه افتاد. خود من در سال دوم دانشگاه می خواندم و در طول تعطيل تابستانه از سیستیم بهاگزاری به سیستیم نومره شماری گذشتیم. آن سیستیم به خصوص برای ما بسیار تکان دهنده و بی معنا بود زیرا که ما بار آمدگان سیستیم تخریب شده و به پایآن رسیده ی شوروی بودیم و با دلیل سوستی و بی نظارتی آموزیش هر کی از پی علاقه و درسهای دلبسته ی خود می رفت و در واقیع خود آموزی می کرد. این سیستیم جدید ما را مجبور می کرد که برابر همه، چی خوبخوان و چی میانه و چی بد خوان، رویداد ها و سند های عمده ایرا از بر کنیم و از ایمتحانات بگذريم. درسها، صحبتها و بحث و مذاکره ها و شب های شعرو سورود از کلاسها به خوابگاهها کوچیده بود، به خصوص برای ما کی زبان و ادبیات می خواندیم.
ث. پورنشر ترین و پورفروشترین کتاب در ازبکستان کتابهای بی شمار رئیسجمهور کریموف است، که در واقیع دانشجویان از رویی مجبوریت خویش و امتحانات می خرند و دو سی صحفه ای از آنرا قاری-از-یاد می کنند و خلاص. من هم بار ها چنین کرده ام و گاهی نیز به خود می اندیشیدم که شاید کریموف شبها نمی خوابد و برای مردم خود و ملت کم دانش خود کتاب هايی در موضوعات موختلیف می نویسد. شاید نیم مردوم ازبکستان به این تا هنوز شکی نداشته باشند. مردومی که عادت کرده اند آخیرین خبر مهم کشوررا از زبان خود کریموف بشنوند و گرنه هیچ رویدادی را جدی نمی گیرند. اگر نگرانی رئیسجمهوررا برنخیزانده باشد.
این را از تجروبه می گویم. مادرم اولین مثال می تواند باشد. وقتی که صبح شنبه گذشته سر کار رفتم به جای سلام دوستان به من همدردی بیان می کردند که در کشورم 300 نفر بی گناه در میدان اعتراض از تیر سربازان دولتی کشته شده اند و من که تمام شب روز جمعه از بی بی سی 24 نيوز تکرار به تکرار می شنیدم و خواب از چشمو دیده ام پریده بود به مادر زنگ زدم تا آرامش کنم. بسیار آرام و بیخبر از از آن گوشه ی وطن خواب بود. و حرفهای کريموف را برای من تکرار می کرد که گزارش ها را باور نکنم! دلم برای این مردوم بی ازار خود می سوزد که با این همه صافدلی و زود باوری در میان گورگان خونخوار ارام و خوشبخت زندگی می کنند و یگانه نگرانی شان نان روزانه است و بس.
اما روشنفکران چی؟ آنها که این همه به مقابیل این رژیم و سیاست می جنگند و ساده ترین اسلیحه يعنی اطلاعات را ندارند. نه از داخیل و نه از بیرون و نه از هیج کوجا. تنها چیزی که دارند طبیعت درک خود از خوب و بد است و کتابی چند از خاریج که تکرار به تکرار می خوانند.
چی قدر می شود این نکته هارا دوام داد و گفت که چرا در ازبکستان به این آسانی انقلاب نمی شود. دقیقا مثل زمان شوروی، که کشور هارا از هم جدا در جنگ و جدال و پریشان نگه می داشتند، حالا نیز شهرها و ناحیه های ازبکستان از 12 ناحیه عبارت است: از هم دور و با همان توقوع قدیمیی خود از بایگانی های تاریخی خود امروز خود را به سر می برند و در هیچ اعتراضی همدگررا دستگیری نمی کنند، زیرا فکر می کنند که منفعتی برای آنان نمی آرد.
با حرف های دیگر مردوم ازبکستان با ریشه های ژرف کینه از ترک و تاجیک بازی تاریخی که روس ها آن را با طرز احسنت به فائده ی خود استفاده کردند، و با آن زخمی که تاتارها و روس های رانده شده در دل از این کشور دارند، و با این دوری راه ارتباط بین شهر های موختلیف مثل فرغانه، تاشکنت، جيزخ، سمرقند، بخارا و خیوه و از آن سمت نواحی قشقه دریا، سورخان دریا و تیرمذ.
من هنوز شعله ی انقلاب را در چشمان مردوم خود نمی بینم.
Парандахои дашти,
Парандахои вахшии шахри ман,
Ман хоби шумоёнро бедор мебинам
Дар богхои сарсабз чун дар мазори хеш
Чи зуд дастомуз мешавед,
Бедастмузд
Дар киштхои пунбаву гандум
орзу барбод медихед
Ва болхои хешро чун пойхои фалач
Аз пайи хеш мекашед.
Овах, чи бисёр осон шикор мешавед
Дар домхои бузург
донхои кучаки хешро интизор мешавед.
برای خواندن این نوشته صحفه را کامیل باز کونید
طلسم ناشکسته
پرنده های دشتی
پرنده های وحشیی شهر من
من خواب شمایان را بیدار می بینم
در باغ های سرسبز چون در مزار خویش
چی زود دست آموز می شوید
بی دستموزد
در کشت های پنبه و گندوم
آرزو برباد می دهید
و بال های خویش را چون پای های فلج
از پیی خویش می کشید
آوه، چی بسیار آسان شکار می شوید
در دام های بزرگ
دان های کوچک خویش را
انتظار می شوید
به سربازی فکر می کنم که توفنگ به دست به این ازدحام مردوم آرزومند تیر خالی کرده و از این میان سه صد نفررا کشته است و یا سه نفررا و یا کودکیرا و یا مادریرا. سرباز یعنی کسی که با سر و یا جان خویش می بازد تا جان مردوم خویشرا حفظ کند، اما گویا این اصطلاح این روزها برعکس شوده زیرا سرباز با سر مردوم می بازد تا سر خویشرا بر سر شانه هایش محفوظ نگه دارد.
به این عکس مینگرم و فکر میکنم که کریموف در چی فکر باشد. چند نفر از این مردومرا به کشتن میدهد که خود در امن بماند و یا راه دیگری نیز در نقشه دارد؟