April 26, 2005

ماه را با خویش
همچو فانوس در دل شام می کشم
در جزیره های تنهایی خویش
من شمار همه ای سنگهارا می دانم
که به سویی من انداخته است
آب
خسته و افسورده و زخمین
در سراغ یار
سر به اقیانوس آرام
می کشم

ای کاش،
ماهیان نیز گاهی حرف می زدند
این یگانه شاهیدان شیدایی من
که همه پاره پاره پریشان شوده ام

تا تو بیایی
ای حبیب جان،
من هم عاقبت
بی زبان شوده ام

April 26, 2005 7:14 AM
Comments

آرامش را برايت آرزومندم اما همين آشفتگي هاست كه عاشق ترمان مي كند به بودن و ديدن و حس كردن عشق

Posted by: پرنيان at April 26, 2005 9:21 AM

atlichna!

Posted by: mohammad sajjad at April 28, 2005 4:07 PM

شاه با ماه حرف می زند و با ماهی. شب ها خواب نيست. شاه ماه شده است. ماهی ها سر در گوش هم گفتند

Posted by: سيبک at April 29, 2005 7:06 AM

از آن به ديــــر مـغــانــم عزيز ميدارند
كه آتشي كه نميرد هميشه در دل ماست

Posted by: ARYA at May 5, 2005 2:56 PM

Ba salam va khaste nbashid.

Posted by: ... at May 8, 2005 1:32 PM
Post a comment









Remember personal info?