ماه را با خویش
همچو فانوس در دل شام می کشم
در جزیره های تنهایی خویش
من شمار همه ای سنگهارا می دانم
که به سویی من انداخته است
آب
خسته و افسورده و زخمین
در سراغ یار
سر به اقیانوس آرام
می کشم
ای کاش،
ماهیان نیز گاهی حرف می زدند
این یگانه شاهیدان شیدایی من
که همه پاره پاره پریشان شوده ام
تا تو بیایی
ای حبیب جان،
من هم عاقبت
بی زبان شوده ام
آرامش را برايت آرزومندم اما همين آشفتگي هاست كه عاشق ترمان مي كند به بودن و ديدن و حس كردن عشق
Posted by: پرنيان at April 26, 2005 9:21 AMatlichna!
Posted by: mohammad sajjad at April 28, 2005 4:07 PMشاه با ماه حرف می زند و با ماهی. شب ها خواب نيست. شاه ماه شده است. ماهی ها سر در گوش هم گفتند
Posted by: سيبک at April 29, 2005 7:06 AMاز آن به ديــــر مـغــانــم عزيز ميدارند
كه آتشي كه نميرد هميشه در دل ماست
Ba salam va khaste nbashid.
Posted by: ... at May 8, 2005 1:32 PM