April 26, 2005

ماه را با خویش
همچو فانوس در دل شام می کشم
در جزیره های تنهایی خویش
من شمار همه ای سنگهارا می دانم
که به سویی من انداخته است
آب
خسته و افسورده و زخمین
در سراغ یار
سر به اقیانوس آرام
می کشم

ای کاش،
ماهیان نیز گاهی حرف می زدند
این یگانه شاهیدان شیدایی من
که همه پاره پاره پریشان شوده ام

تا تو بیایی
ای حبیب جان،
من هم عاقبت
بی زبان شوده ام

عشق پرنده ایت آزاد

فکر می کردم که عشق چون ماهی می ماند ، شفاف، پاک و خاموش. اما در اصل، عشق به مثل یک پرنده  است، یک پرنده ای آزاد که از شاخه به شاخه های سبز می پرد و در جامه دانش جوز پر پرواز چیزی دیگر نیست.

April 25, 2005

من مانده ام و
این گلهای تراپیکی
در زیر آسمان تاریکی
که فقط ماه
به سلام من می آید

و تار تنهای یمرا
با دستان بلورینی خویش
می نوازد
نور

تنهای  چی زیباست
وقتی بدانی
 که یار
بی قرار
می آید
از راه
دور

April 23, 2005

با شب


شب
در گوشه ای بستر من
سنگین نشسته است
شیشه ای عطر تو به دست
نسیم در خانه راه می رود

از بوی بهارین تو
خاطره هایم شفا یافته است
 اما
این دل دیوانه وشم 
غمگین است

از دوریی تو
نشاط
در خانه ای من
تهشین است

April 14, 2005

شبی که قلب تو بیمار بود


درختی تنها
در میان دودمان های خموش
و انبوه بام های بلند
بیدار است

شهر در خواب است
و گل ها پای در گیل
از پنجره های  تاریک ما
به آسمان می نگرند
آفتاب آمدنی نیست
و ماه
چون سکه طلا
در جیب فلک پنهان است 

 تو شال بر سر کتف کشیده ای
پشت پنجره های باز
نفسهای تو بسته است.

April 11, 2005

گلهای زندانی

از دختری گلفروش  پرسیدم که آیا چی گونه می شود به گلهای تراپیکی در شرایت خانه نگهبانی کرد. گفت هر چی قدر می توانی از آبی باران جمع آوری کن و برایشان از آن بده که بسیار دوست دارند. و دوست دارند گفتنش برایم بسیار شیرین و لذت بخش بود. گلها هم دوست دارند. گلهای تراپیکی آب باران را دوست دارند. من گلهارا دوست دارم. 

عجیب بود این روز همه به گلها اندیشیدم و به این که چی گونه می شود برایشان آب باران جمع کرد. البته در لندن برای این کار مشکیلیی نیست. اما مشکیل این است که گل های تراپیکی در لندن مهاجرند. مثل من که از کشور آفتابی و خوشک به این سرزمین بارانی و نمناک آمده ام. بعد از این حرف دختر گل فروش گویا قادیر به درک گلهای مهاجر شودم.


می شود آیا
همه گلهای مهاجررا
زیر باران برد؟
می شود آیا
هر بهار که از راه رسید 
دست بر زندان های تنگو تار گل ها برد
و همه را یک به یک نوازش کرد و در زیر نورهای آفتاب  
گفت که ای زندانیان، آزادید.
و رها کرد همه را.
می شود آیا
که رها کرد
و نرنجاند این گرفتاران زیبای را.

April 2, 2005

Шодихои шикаста

Он мард
ки дар хиёбон
танхо мегардад
ба суроги шодихои шикастаи хеш
Ва охирин сигор дар даст дорад,
Ман уро мешиносам
ва шояд
тикае аз шодихояшро
аз рохи хеш бардоштаам,
Намедонам
Иштибох мешавад
Ё гунох
агар ба хонаи хеш
бихонамаш
ва аз дили бешодии хеш
киссахо гуям.

Хушгил на,
Ин дафъа хушдиле мехохам 
дар бари хеш
ки маро бишнавад
ки маро бишносад
Хамсони хеш
Амсоли хеч кас.

Панчара торик мешавад
Аз догии нафас.

***
شادی های شکسته

آن مرد که در خیابان
تنها می گردد
به سراغ شادی های شیکسته ی خویش
و آخیرین سيگار را در دست دارد
من اورا می شناسم
و شاید تکه ای از شادی هایش را
از راه خویش برداشته ام
نمی دانم
که اشتباه می شود
یا گناه
اگر به خانه ی خویش بخوانمش
و از دل بی شادیی خویش
قصه ها گویم

خوشگیل نه
این دفعه خوشدلی می خواهم
در بر خویش
که مرا بشنود
که مرا بشناسد
همسان خویش
و امثال هیچ کس

پنجره تاریک می شود
از داغیی نفس