ماه را با خویش
همچو فانوس در دل شام می کشم
در جزیره های تنهایی خویش
من شمار همه ای سنگهارا می دانم
که به سویی من انداخته است
آب
خسته و افسورده و زخمین
در سراغ یار
سر به اقیانوس آرام
می کشم
ای کاش،
ماهیان نیز گاهی حرف می زدند
این یگانه شاهیدان شیدایی من
که همه پاره پاره پریشان شوده ام
تا تو بیایی
ای حبیب جان،
من هم عاقبت
بی زبان شوده ام
فکر می کردم که عشق چون ماهی می ماند ، شفاف، پاک و خاموش. اما در اصل، عشق به مثل یک پرنده است، یک پرنده ای آزاد که از شاخه به شاخه های سبز می پرد و در جامه دانش جوز پر پرواز چیزی دیگر نیست.
من مانده ام و
این گلهای تراپیکی
در زیر آسمان تاریکی
که فقط ماه
به سلام من می آید
و تار تنهای یمرا
با دستان بلورینی خویش
می نوازد
نور
تنهای چی زیباست
وقتی بدانی
که یار
بی قرار
می آید
از راه
دور
با شب
شب
در گوشه ای بستر من
سنگین نشسته است
شیشه ای عطر تو به دست
نسیم در خانه راه می رود
از بوی بهارین تو
خاطره هایم شفا یافته است
اما
این دل دیوانه وشم
غمگین است
از دوریی تو
نشاط
در خانه ای من
تهشین است
شبی که قلب تو بیمار بود
درختی تنها
در میان دودمان های خموش
و انبوه بام های بلند
بیدار است
شهر در خواب است
و گل ها پای در گیل
از پنجره های تاریک ما
به آسمان می نگرند
آفتاب آمدنی نیست
و ماه
چون سکه طلا
در جیب فلک پنهان است
تو شال بر سر کتف کشیده ای
پشت پنجره های باز
نفسهای تو بسته است.
از دختری گلفروش پرسیدم که آیا چی گونه می شود به گلهای تراپیکی در شرایت خانه نگهبانی کرد. گفت هر چی قدر می توانی از آبی باران جمع آوری کن و برایشان از آن بده که بسیار دوست دارند. و دوست دارند گفتنش برایم بسیار شیرین و لذت بخش بود. گلها هم دوست دارند. گلهای تراپیکی آب باران را دوست دارند. من گلهارا دوست دارم.
عجیب بود این روز همه به گلها اندیشیدم و به این که چی گونه می شود برایشان آب باران جمع کرد. البته در لندن برای این کار مشکیلیی نیست. اما مشکیل این است که گل های تراپیکی در لندن مهاجرند. مثل من که از کشور آفتابی و خوشک به این سرزمین بارانی و نمناک آمده ام. بعد از این حرف دختر گل فروش گویا قادیر به درک گلهای مهاجر شودم.
می شود آیا
همه گلهای مهاجررا
زیر باران برد؟
می شود آیا
هر بهار که از راه رسید
دست بر زندان های تنگو تار گل ها برد
و همه را یک به یک نوازش کرد و در زیر نورهای آفتاب
گفت که ای زندانیان، آزادید.
و رها کرد همه را.
می شود آیا
که رها کرد
و نرنجاند این گرفتاران زیبای را.
Шодихои шикаста
Он мард
ки дар хиёбон
танхо мегардад
ба суроги шодихои шикастаи хеш
Ва охирин сигор дар даст дорад,
Ман уро мешиносам
ва шояд
тикае аз шодихояшро
аз рохи хеш бардоштаам,
Намедонам
Иштибох мешавад
Ё гунох
агар ба хонаи хеш
бихонамаш
ва аз дили бешодии хеш
киссахо гуям.
Хушгил на,
Ин дафъа хушдиле мехохам
дар бари хеш
ки маро бишнавад
ки маро бишносад
Хамсони хеш
Амсоли хеч кас.
Панчара торик мешавад
Аз догии нафас.
***
شادی های شکسته
آن مرد که در خیابان
تنها می گردد
به سراغ شادی های شیکسته ی خویش
و آخیرین سيگار را در دست دارد
من اورا می شناسم
و شاید تکه ای از شادی هایش را
از راه خویش برداشته ام
نمی دانم
که اشتباه می شود
یا گناه
اگر به خانه ی خویش بخوانمش
و از دل بی شادیی خویش
قصه ها گویم
خوشگیل نه
این دفعه خوشدلی می خواهم
در بر خویش
که مرا بشنود
که مرا بشناسد
همسان خویش
و امثال هیچ کس
پنجره تاریک می شود
از داغیی نفس