Ва касонеанд
Чизе
Миёни зан ва мард
Чизе
Миёни сабзаву гиёх
Чизе
Миёни имрузу пагох.
***
گمراهان ابدی
و کسانی اند
چیزی
میان زن و مرد
چیزی
میان سبزه و گیاه
چیزی
میان امروزو پگاه

این دختران زیبا موعتقیدند که آزادی خسته کننده است و سانسور سرگرم کننده است. در این گفته ها چیزی را می بینم که به حقیقت نزدیک است، مثل این که همیشه وقتی می گویند چیزیرا نکن آدمیزاد به همان بیشتر اشتیاقمند می گردد. پس این دختران زیبارا بیشک فرزندان کنجکاو و قوانین شیکن حوا گویم سهو نخواهیم کرد.
Ва занонеанд махкум ба танхои
Дар нимашабхои мудом
Ва сахаргохони сарду ором
Рузгори нотамоме доранд.
Ва занонеанд
дар он пушти
панчарахои торик
Ки на бо шустан
пок мегарданд
Ва на дил ба офтоб медиханд
Боре.
Ва занонеанд
Ки миёни панчаи сахти хасти
Хоб мебинанд
Хоби як мурги оби.
Ва гахе аз хеш мепурсанд, - медони,
фарки зан аз зан чист?
-Чист фарки мургоби бо мурги оби?
Ва сукут чун соя дар сахро меларзад:
Ба худо, зан аз зан
фарк дорад.
Ва хамеша мардест дар рох
Ки аз он самти мужгонхои магриб меояд
Тир бар камар
Ва камоне дар даст.
Лошахурхо
Чун салиб аз шохахо мепаранд
Осмон гуё масехи мегардад
Ва замини мусалмон
Кабрхоро пур аз кахрамон сохтааст.
Ва замона хеч гох занона намехандад.
Ва аз он пас хар дареро бизани
Зане
Беимон нишастааст.
***
عکسهای دنیس زابالاگا خبرنگار سویسی از زنان افغان در بی بی سیی فارسی/ تاجیکی
برای خواندن این صفحه با خط فارسی آنرا کامیل باز کنید
سرود صحرا
و زنانی اند محکوم به تنهايی
در نیمه شبهای مدام
و سحرگاهان سرد و آرام
روزگار ناتمامی دارند
و زنانی اند در پشت پنجره های تاریک
که نه با شستن
پاک می گردند
و نه دل به آفتاب می دهند
باری.
و زنانی اند
که میان پنجه ی سخت هستی
خواب می بینند
خواب یک مرغ آبی.
و گاهی از خویش می پرسند،- می دانی
فرق زن از زن چیست؟
چیست فرق مرغابی با مرغ آبی؟
و سکوت چون سایه در صحرا می لرزد:
به خدا، زن از زن
فرق دارد.
و همیشه مردی ست در راه
که از آن سمت مژگان های مغرب می آید
تیر بر کمر
و کمان در دست.
لاشه خورها
چون صلیب از شاخه ها می پرند
آسمان گویا مسیحی می گردد
و زمین مسلمان
قبرها را پر از قهرمانان ساخته است
و زمانه هیچ گاه زنانه نمی خندد.
و از آن پس
هر دری را بزنی
زنی
بی ايمان نشسته است.
در چشمان سبز من
شوعله ها یخ بسته است
در استخوانم
زمستان هنوز مهمان،
تو ای بهار
چی زود
و یا چی دیر آمده ای
بیا، بیا که
دست به شوعله و
لب به شراب و
دل به شقایق
می دهم، بیا
بیا که سفره ام
پر از شین های دنیاست، اما
هفتسین تورا نکرده ام پیدا
تو ای بهار بیا،
تو ای بهار بیا.
***
Наврузи гарибон
Дар чашмони сабзи ман
Бахор ях бастааст
Дар устухонам зимистон хануз мехмон
Ту эй бахор
Чи зуд
Ва ё чи дер омадайи
Биё, биё ки
Даст ба шуълаву
Лаб ба шаробу
Дил ба шакоик медихам, биё
Биё ки суфраам пур аз шинхои дунёст, аммо
Хафтсини туро накардаам пайдо
Ту эй бахор биё
Ту эй бахор биё
این بهاررا با "سمفانیی مردگان" پیشواز گرفتم. یعنی هر جا که میرفتم آن را با خود داشتم چی اوتوبس چی قطار و چی شبهایی دیر زیر بغلم این کتابرا می برم و با دست دادن چند لحظه آزاد باز می کنم و به اردبیل سفر می کنم. حالا روسها از آسمان میبارند و با چتر های خود در گوشه و کنار این زمین فرود می آیند...
زیباست. این قدر زیباست که یادم رفته برای چهار شنبه سوری بازاری کنم و دسترخان بیارایم. نویسنده آن عباس معروفی را حالا تازه کشف می کنم. به خود می گفتم که چی خوب اول نوشته های نویسنده را بخوانی و بعد به دیدارش میسر گردی. این قدر سوال زیاد دارم که مرا بیشتر مشتاق دیدار دوباره با او کرده است.
يک: دریا
چون فانوس دریایی
روشنو زیباست
قامت عریان تو
در نیمه شب های تاریک
کیست آن کشتیی کوچکو لرزان
که به مهمانیی تو
می آید
و دریا چون همیشه
پشت سر
می ماند
***
دو: خشکی
تو نبودی
و تمام چراغهارا
بیدار کردم
و دیدم
که خانه
از نگاه تو
روشن بوده است
سیبستان و باغ فراخ آن جایست که هر بار سر میزنم با چند سیب و انار و میوه های تازه رنگو بوی که از پیوندهای تازه ايجاد به بار رسیده اند بیرون می ایم. این باغ از باغ هايی که قبلا دیده ام بسیار فرق می کند. آن جا گاهی سبزه ها ابیند و آبها سبز و گاهی نیز بنفش. آن جا باغبانی خانه دارد که نگاهش به طبيعت موتفاویت است. او روی سبزه های خودپرورده ی خویش می خوابد و عشق می ورزد. بدون ملافه و بالش، بدون صبحانه و شام، بدون لباس های سنگینو فراخ. هر چی دارد اشتیاق است. اشتیاق بسیار طبيعی که با طبيعتی که ما می شناسیم همسان نیست. مادرانه، شاعرانه از نهال های خویش پروریش می کند و نگران از زیارتگرانی نیست که روی سبزه و بنفشه هایش پای می گذارند تا دست بر سیبی یا انجیری برده باشند. بارها دیده ام که دست بر جویبار های کوچک زیر درختان برده و سنگیرا که از بیرون انداخته اند برداشته است تا راه آب به درختان خیش باز کند. آن جا مرد غریب عاشیقی خانه کرده است که از دیار غریب با غم و درد و تجروبيات غریب آمده است و حرفهایش نیز گاهی غریب است.
پیامی دارد. اما به گوش شاخه های درخت می گوید، به سبزه ها می گوید. باز کسی سنگ انداخته است؟
پیامی دارد. اما به گوش شاخه های درخت می گوید، به سبزه ها می گوید. باز کسی سنگ انداخته است؟ سیبهای سرخ به زمین ریخته اند. خم می شود و دامنی از آنهای پر می کند به رهگذران میدهد و ثواب میگیرد. گاهی زنان محل می آیند و با او عشق می ورزند و با دامنی پر از سیبو شفتالو بر می گردند. مگر او چیزی جز از این حاصیل درختان دارد، که میوه عشق و پرستاری های سال های دراز بوده است؟ آیا او راه دیگری برای تقسیم حاصل خویش دارد؟ او که هیچ گاه راضی نبوده است حاصیل باغ خودرا به بازار برد و ارزان یا گران فروشد. مگر چند است قمت یک باغ و یا یک حاصیلی که زندگانیی کس باشد؟
گاهی دیدم رهگذری شتابان می گذشت و گفت چی باغ فراخی و چی میوه های بسیار! من که نمی توانم همه را با خود برم. چند دانه سیب از شاخه کند و راهروان می خورد. آه! این که کرم دارد! و رفت از بازار و انتخاب فروشنده را خرید و خوشحال شد.
دیگری آمد و گفت این جا بنفشه بوی دیگری دارد و سیب ها آبیند! چی جایی برای فراغت مغز!
دیگری آمد و گفت، باغبان، پیوند سیب با انار دروست نیست، باید با انجیر پیوند می کردی. باغبان گفت: پیوند سیب با انجیر در رده ی دوم فصل اول باغ است. بفرمايید. دیگری گفت می شود این جا زیر این درخت پرشکوفه شفتالو کمی بنشینم تا خسته گیهایم برود؟
دیگری گفت: این آب که به باغ شما می آید از چشمه کهسار است که شما این جا بسیار مصرف کرده ید. چشمه شاید خشک گردد و ما بی آب مانیم.
دیگری گفت: بیرون هنوز زمستان است، این جا چرا شکوفه ها و میوه ها رويیده اند؟
دیگری آمدو پرسید: محبوب خویشرا گوم کرده ام. در باغ شما نیست؟
دیگری آمد و گفت: گوش کن وقتی با تو حرف میزنند! بگذار آن نهالرا کنار. مگر این همه درخت بس نیست؟ بگذار تا اینهارا تمام کنیم بعدا در فکر دیگر نهال شو...
باغبان به همه گوش می دهد و پاسوخ، اما همیشه در دست نهالی دارد و خاکی در زیر پای آماده برای ریشه در آب کردن درخت تازه.
من همسایه ای اویم و گاهی وقتی پنجره های خودرا باز می کنم، بوی آشنای شکفه ها بر دماغم می رسد و میل سیر باغ در دل از خانه بیرون میروم. می بینم که درخت آلو یکشبه میوه انداخته است و زیباست. گرچند آلو دوست ندارم، اما می دانم که دیگران دوست دارند. انجیری دیگر با خود می آرم و نگاهی به درختان زیبای سیب می اندازم. پنجره امرا شبها باز میگزارم از صدای زندگیبار تیشه ای باغبان حس امنیت میکنم و آرام می خابم. چون می دانم که کسی هست در این نزدیکیها که در غم فردای ما ست. سیبی برای صبحانه عادت جسم و جان من شده است.
کاست های از سفر آورده امرا گوش میدادم تا باز صدای مادر از یکیی آنها بلند شد:
دانه چن بر خاک نه افتد کی به بالا قد کشد،
قدر آدم هم بلند از خاکساری می شود...
قدر آدم هم بلند از خاکساری می شود!
پسر گرفتار مشکلات خود، یک دختر در آلمان، دیگی در لندن، دو دختر دیگر گرفتار درسهای دانشگاهیی خود. تنها خوردی پهلوش مانده است هنوز تا خندی دیگر تا به بلاغت کامیل برسد و او نیز از پیی زندگانیی خویش شود. اما خوب است که هنوز شانزده ساله است و در کنارش می نشیند و نقاشی می کشد. از او نیز گاهی نقاشی می کند اما چرا این قدر آژنگ دار است صورتش؟ چرا این دختر مرا این قدر افسورده و پر آژنگ می بیند؟ نخواد این قدر پیر شده ام؟ شاید؟ آخیر زمانی که پسر بزرگم شانزده ساله بد نیز خود را پیر و افسورده می دیدم، حالا که دختر خوردی یم شانزده ساله است شاید واقعا هم پیر شدم؟
راستی امروز 8 مارس بد. همه به طور خود تبریک گفتند، اما دل خودخواه مادر چیز دیگر می خواهد. گرچند گلدانش پر از گل است، اما او خانه را پر از فرزندان می خواهد. بعضا تعجوب می کنم که چرا از تماشای عکس های کهنه البوم خسته نمی شود؟ چرا دیوانوار با عکسها حرف می زند و به آنها تبسوم می کند؟ گویا به خاطره اش آب می داده باشد چشمانش پرشوعله می شوند. بسیار، یعنی به آن معنای مادرانه ی بسیار دلش می خواهد که روز های شیرین کهن برگردد و همه کودکانش دورو برش باشند.
به من می گوید، شهنشاه، رخت خواب کهنه اترا پاره کردم و روی چهارچوبی کشیدم، روی آن می خواهم تورا نقاشی کنم، از روی عکس های سال گزشته. اما از چشمانش شکایت می کند، شکایت می کند که اگر چشمانش روشنتر می دیدند از من بهتر نقاشی میکرد. اما من که می دانم، مادر همیشه از نقاشیی پرندگان و گل و گلزار لزت می برد و در آن ماهیر تر است. آما این روزها دلش می خواهد پارتره ی فرزندانشرا نقاشی کند. می گوید جا لباسی را باز کنم بوی تو به دماغم می زند و دلم به یادت گم. دل من این جا برای او گم می زند، اما جالباسیی من به مهربانیی جالباسیی مادر نیست که بوی مادررا به دماغم برساند. خوانه من پر از بوی خودخواهیست. پر از پریشانی و پراکنده گی. شاید هیچ کس مثل مادر من جمع و جور نباشد. شاید عشق چشمان مرا کور کرده است و من فقط خوبی های اورا می بینم. اما مطمینم که مادر قهربایست که کسرا همیشه به سمت خانه ی پدری میکشد. مادر می گوی اول و می بینی که دلت برای پدر داغ است و دلتنگی هایت هزارچند از خواب بر می خیزی. مگر خواب معنی دارد این روزها؟ مگر خواب مکان دلتگی و پزمانی ها و خوابهای دوران و مکان های کودکی نشوده است؟ آسان به رخت خواب میروم و سنگین از آن برمی خیزم. خوابهایمرا در کوجا گور کنم که زود تر فراموش شوند. رود خوانه تمز هم به آن اندازه صاف نیست که بتواند خواب های بد کسرا ببرد و در جای های دور بریزد شان. دلم برای جویبار های صاف ده تنگ است و به آن کلچه نان گرم مادر که چون زورق در آب می رفت و من از پیی آن می دویدم و مادر از پس من که می افتی دختر، صورتت زخمین می گردد، آب جوی سرد است، نکن، می گویم، برگرد. اما ما فرزندان همیشه انکارگر و گویا گوریزان از بزرگان بدیم. این قدر گریختیم تا به کجا برسیم؟
دیشب دیر زنگ زدم، تا بگویم در یادش هستم، دلم هم برایش تنگ است. احساس می کنم، که همیشه حرفهای دلشرا ناگفته لب می گزد و : در پناه خدا باشی دخترم، در پناه خدای مهربان باشی، سرت از سنگ باشد، عزیزم...
گاهی فکر می کنم که دلم از سنگ شده است این روزها. سردو سنگینو خودخواه شده ام. شاید من هم پیر شده باشم؟ ولی مادر که در سن من بود، چهار فرزند داشد و شوهری نامهربان. حالا همه چیز عوز شده است، حتا آن شوهر نیز رام و آرام شده است، اما به قمت جوانیی او، که دیگر هیچ چیز آنرا برایش پس نمی گرداند. حتا دوستت دارم گفتن های من و دلتنگی های دیوانه وار من نیز دیگر به درد او دعوا نمی شود. این روز ها به یک چیز بسیار می اندیشم. به این که چی گونه می شود مادران را خوشخال و خوشبخت کرد؟ آنها خود همیشه می گویند که سر بلند و خوشبختنت، اما وقتی به چشمانشان می نگری، می بینی که دونیا رنگ دیگری دارد. رنگ متفاوت از آن که ما فرزندان می بینیم.
یکی از دوستان نادیده در پای متن قبلی خواسته است که سایت های تاجیکی یا در باره ی تاجیکان را معریفی کنم. بیش از همه باید از سایت های موعتبر تری چون بی بی سیی فارسی که صفحه تاجیکی نیز دارد و دیگر سایت رادیو ازادی تاجیکی که تازه گیها فعالتر و جزابتر شده است. بخصوص اولی که بعضی اوقات گذارش های خودرا هم با خط روسی و هم با خط فارسی نشر می کند. در هر دو سایت نیز می توانید صدای مردم تاجیک را با گویش های مختلیفشان بشنوید.
دیگر هر چی که در لنکدانیی این صفحه می بینید از سایت های اند که من به آنها زود زود سر می زنم.
البته این همه سایت های موجود نیست. باید بگویم که با دوستان در پیی جمع آوریی سایتهای تاجیکی هستیم و هر چیزی که تا امروز در انترنت راجیع به تاجیکان نشر شده باشد.