شاید هفت سالم بود یا هشت، نمی دانم، اما بسیار
خوب و روشن می دانم که با من و همه ی ما چی ها گذشت در آن سال های زمستان های طولانی و برفپوش. زمستان بود. مادربزرگ پنبه های تمام تیره ماه (همان که شما ايرانی ها پايز می گوييد) از زمین پخته دزدیده اش را بیرون می آورد و همه امان را صدا می کرد. همیشه همان نزدیکی هایش می نشستیم و پای های از سرما کبود شده ی خودرا زیر کورپچه می کردیم و هر کدام به کار خود مشغل بدیم. کسی کتاب می خواند، کسی تلیویزیان می دید و کودکان خوردسال همیشه شورو مغل می کردند. همه در یک خانه. خانه ی که پدرم به نوع روسی زیر آن را با خشت پوخته پر کرده بود و از زیر خشت قوبور ها(لوله ها)ی باریک گاز گزرانده بود. وقتی گاز را روشن می کردیم آن از آن قوبور ها می گذشت و خشت را گرم می کرد. همه ی خانه واده بیشتر این سه ماه زمستان را از آن خانه یا برای حاجتخانه بیرون می رفت یا برای آشپز خانه و آغیل و از همه بدتر برای مکتب(مدرسه). من که بسیار کودک مریز احوال بودم فقت در دو جهت از آن بهشت بیرون می آمدم: دست شوی و مکتب. از مکتب وسرمای آن دیرتر یا شاید در جای دیگر می گویم حالا برگردم به پونبه های مادربزرگ.
ما بایستی دانه های پونبه را که تاجبکان آنرا چیگیت می گویند، دانه دانه می چیدیم تا پنبه مهین و صاف از دانه شود. آن گاه آن دو نوع استفاده داشت: یکی این که برایمان کورپه یا جایگاه نو می شد، یا این که چراغ. مادر بزرگمرا روحش شاد باد و خدای جایش را جنت کند، من همیشه عاشق او بودم و پایدیوار زنده گانیی من بدون او استووار نبود. با پای لنگان و کمر خم از جای بر می خواست و پونبه های ریشته ریشته بافته اش را در روغن پنبه تر می کرد و آن بود چراغ ما در شب های که برق می رفت و حتا خدا نیز نمی دانیست که کی باز خواهد برگشت.
بوی خوش آن پلته چراغ مادر بزرگ هیچ وقت یادم نرفت و شاید دیگر هم نخواهد رفت... و با شکلک ساختن از سايه های انگوشتان خویش در دیوار تاریکی اتاق افسانه خوانی هایش و رستم و سهراب و تهمینه و گردافرید و سودابه، زال زر و چنگیز بچه های مست و غارتگر و پیره مرد هیزوم کش و بیبی سه شنبه و داستان سندل وار وار مرا بالاتر برار... از همه بهتر و هنوز نیز موثر خاطرات کودکیی مادربزرگ و پدر و مادرم در زمان جنگ جهانی و قبل از آن.
به منظومه های مادربزرگ و بعضا مادر گوش می دادیم و پونبه چیگیتک(تازه) می کردیم. گاهی نفهمیده می ماندیم که سر انگوشتان امان سایده شده است و از شدت درد کرخت شده است. اما کی پروای آنرا داشت؟ چرا، پدرم داشت. نزد او ما کودکان نمی توانستیم دست به چیگیتک زنیم، او که نماینده ی حزب شوروی بود می ترسيد چرا که پونبه فقت و فقت مال دولت بود. اما همه ی محل، همه ی مردم این کاره بودند و اگر نه، زمستان های پربرف و طولانی اوایل سال هشتاد را نمی توانستند زنده پس سر کنند.
پدر که می آمد همیشه شیره مست بود و پای هایش از سرما ورم کرده. می نشست با ما. گرچند در حالت هشیاریی خود در اتاق خود می نشست و تا سر صبح کتاب می خواند. او نیز مثل مادر بزرگ همیشه از جوانی هایش می گفت (و از من خواهیش می کرد که روزی آنها را بنویسم). گاهی از یاد دوستان از دست داده اش می گرست و اگر دل برداری دهیم و گويیم که از آن سال ها گذشته است از گریه چی سود، بیشتر عصبانی می شد و بیرون می رفت روی برف قدم می زد. وقتی بر می گشت به مادر بزرگ می گفت: من نمی فهمم که ما چی گونه تمام زمستان را (در سال های چهیل جنگ جهانی) پای لوچ (برهنه) می گشتیم و غذایمان فقت یک پیاز خام یا در آتش پوخته بود و نمردیم ... از سال های جنگ میگفت که من آنرا در یکی از داستان های خود با عنوان "یک پیاله شیر" تصویر کرده ام.
مادر بزرگ می گفت که کار خداست، همه چیز کار خداست. زستن و درگزشتن، سیری و سلامتی و مریزی و خوبی و بدی همه کار خداست. اما پدر گاهی به خدا فحش می گفت. وقتی یاد دوستان بسیارش می کرد که از گرسنه گی جان سپاردند.
مادر بزرگ به او پروا نمی کرد و نمازو روزه ی خود را می گریفت و شب ها که وقت خواب می شد دعا می خواند و از ما می خواست او را تکرار کنیم. ما با شوق و باور تکرار می کردیم:
خواب روم به دست راست
خیستنم پیش خداست.
فریشته های دست چپ
فریشته های دست راست،
فردا روز قیامت گواه احوال ماست...
( بقیه یادم رفته)
همه ی این قصه ها به ما کودکان عبرت می شد تا از روزگار سخت خویش ننالیم و در خود نیرو ی را پیدا کنیم که تا بهار خوشبین بمانیم و همه این در زمانی بود که شوروی بیخدايی يا اتییسم را تبلیغ می کرد و جزاهای سخت به کسانی می داد که مردم از دین یا اعتقاد دست کشند.
برادرم بسیار شوخ بود. همیشه وقتی مرا لب کبود و از شدت سرما لرزان می دید و پایهایم را در آغوش کشیده نشسته ام، منح ام (چانه ام) را می برداشت و با مسخره می گفت: "بوزک- بوزک نمور که بهار می آید!" من از خشم یا از شرم یا از آن که باورم می شد که بهار نزدیک است به دست و پای زدن و با او جنگیدن شروع می کردم. و خانه شلوغ می شد.
روزی در ین شلوغی ها کسی در زد و خبری آورد که ما همه خاموش شدیم. طبیب زن همسایه از شدت سرما جان سپرده بود... این زن پس از مرگ شوهرش هر کار می کرد تا بمیرد، تا خود را از جنون رها کند، اما خدا جانش را نمی گریفت. مادربزرگ می گفت که از بس بسیار خوبی کرده و مزیران را شیفا داده است، خدا به او عمر دراز داده است. عمری که او دیگر نمی خواست. باز مادر بزرگ حاضیر جوابی می کرد: وقتی که بنده خواست نه، وقتی که خدا خواست عملی می گردد. پس برای همین هر وقت که آرزوی از دلت گذشت، بگوی: خدا خواهد! (کلمه انشالاه ممنوع بود).
می گفتند که طبیب زن در اثر جنون شیشه های پنجره اشرا شکسته است و تا صبح زیر باد و برف خونش یخ بسته است. وقتی باخبر شده اند دیگر دست و پای و قامتش به هم پیچیده و شخ شده بده است.
خانه اش سه چهار خانه از ما دور تر بود و من هر روز از پیش در او می گزشتم. همدرسانم به او فحش می گفتند و می گوریختند. من که از او بسیار حرف خوب شنیده بدم و پای برادرم را طبابت کرده بود، هیچ گاه به او حرف بدی نمی گفتم و از پشت درش تازان نمی گزشتم، آهسته-آهیسته با ترس قدم می زدم و همیشه می خواستم اورا آرام بینم و به او سلام گویم. برعکس، او که در اوج جنون بود به من فحش می گفت و بایس خنده و مسخره ی همراهانم می شد.
حالا دیگر همه اورا از یاد بورده اند، من هم از یاد برده بدم، تا امروز که سایت تاجیکیی رادیو آزادی را باز کردم و خبر مرگ یک طفل شش ساله را خواندم. عجیب است این دونیای نشانه ها و خاطیره ها که کسرا از کجا به کجا می برد. اما برای من عجیب نیست اگر برف حس غمناکی دارد و هم آغوشته با خاطرات محزون کودکی می آید.
هیچ گاه نمی خواهم که دو باره کودک شوم و باز دو باره از این کوچه های زمستانی و غمالود بگذرم. حتا اگر کودکیی خوشبختی وعده شده باشد هم. دلم می خواهد پایان این راه را بروم و چهره ی پیریی خود را ببینم. اما یک آرزو دارم: در احاطه ی کودکان بسیار باشم. زیرا گفتنی ها زیاد است هیف است که با خود ببرم(شوخی). به قول مادر بزرگ حرف پیران امروز طلا ی فردای جوانان است. عجب حس غریب و غمناکی داد به من این عکس مادر تنها در بالای بامی که به روی کودکش افتاده است...
نه چراغ، نه آتش، ... برف...
نوشتهات در وبلاگ من خيلی با نمک بود.
حالا دختر خوب نمیدانم درس چندممان است اما من دوباره میخواهم ادای معلمها را در بياورم:
گذرانده نه گزرانده
خانواده نه خانه واده!(اين خيلی جالب بود)
حاجتخانه نه هاجتخانه (محض اطلاع خوانندگان يعنی دستشويي يا همان توالت يا دست به آب يا مستراح)
مريض نه مريز
فقط نه فقت
آقا داريوش دست مريزاد از افزودن اين طربخانه تاجيکی به وبلاگ شهزاده جان. وقت ما را خوش کردی!
هر وقت وقتت شد آن آهنگ های دولتمند را هم به طربخانه افزودن گير.
Posted by: Мexди at February 11, 2005 1:35 AMدر طربخانهىِ وصالِ قدم،
هر زمانات سرورِ ديگر باد!
ز انعكاسِ صفاىِ آبِ رخات،
منظرِ قدسيان منور باد!
من هستم و يك چكاوك افسرده و درد برف! ميان نگاه معصوم كودك سرما. آدم برفيهاي خندان روي نيمكتها نشستهاند با شالهاي قرمزو تو دست ميسايي كرخت ، لوله ميشود سرما در وسعت دل گرمت.
Posted by: پرنيان at February 11, 2005 9:03 AMدرود به شما با ارزوی تندرستی و سربلندی برای شما و دیگر هم تباران تاجیک.
Posted by: arya at February 11, 2005 6:38 PMسلام . مي تونم لينك وبلاگ شما رو توي وبلاگ خودم داشته باشم؟ ... موفق باشيد
Posted by: ErrAnt at February 12, 2005 6:54 PMدوست عزیز
من سیری به سایت شما
http://isi.persian.com
داشتم و لذت بسیار بردم
در مورید لینک هک که پرسیده ید
کار خیر است که جای پرسیش ندارد
در پناه خدا باشید
با سلام، از وبلاگ مجید زهری آمدم اینجا، برخی از نوشته هایت را خواندم نه همه. در فرصت مناسب میخوانم. به شما هم لینک دادم
Posted by: بیلی و من at February 14, 2005 9:07 AMشهزاده جان
با خواندن خاطرات کودکی ات مرا به شدت به ياد مادربزرگم انداختی. چقدر اين مادربزرگها به هم شبيه اند، چه در ايران يا در تاجيکستان. فيلمنامه بلندی بر اساس خاطرات ايام کودکی ام که بسيار سخت و پردرداما شيرين بود نوشته ام که دلم می خواهد روزی بسازم. (خدايا پولی برسان) باز هم از آن روزها بنويس.
با درود
از اینکه می بینم داریوش تغییراتی در طربخانه اش داده، خوش وقت شدم و خب جای تشکری از شما هم دارد که آن را به خاطرش آوردید. خاطرات مادربزرگت هم جالب هستند اما از اینکه گفته بودی دوست نداری به کودکی ات باز گردی، تصویری به ذهنم رسید. آن هم تصویر شهزاده آی که صد و بیست ساله شده و دارد برای فرزندان فرزندانش، خاطره تعریف می کند از کودکی هایش ، آن هم برای کودکانی که باید در بریتانیکا بدنبال کلمه کمونیست بگردند،اگر که بخواهند بدانند که کمونیست چیست ؟
فقط نمی دانم، آن وقت در زیر چه نوع کرسیچه یا همان کورپچه، آن کودکان پاهای شان را قایم کرده اند.
با سپاس و شاد باش و دیر زی
باقی بقای شهزاده ِ قصه ها
سلام
خدايا! چقدر از خواندن نوشته هاي شما لذت بردم. امروز تصادفي وبلاگ شما راديدم و آن را به favoritesخودم اضافه كردم. حتي اشتباهات املايي شما برايم نمكين و زيبا هستند. زنده باشيد.
salam_
اولین زوز ورود به دانشکده هم برام مثل زمستان بود
سلام برتو که با قند پارسی شکر شکن می کنی.