باید خودرا از دانشگاه به جای کار می رساندم. باز برف بارید و قدم مانیهایم را سوست کرد. هوا چنان پاک و سمیمی شده بود، که تمام رهگذران به روی همدیگر با تبسم و شادی نگاه می کردند و نگاهشان را اولین بار بود که پاک و بیغرز می دیدم. گویا مردم این شهررا بهتر و بیشتر می شناختم. تا این که پای هایم نم کشید و کفش هایم تر شدند. کفش بسیار سبوک به پای داشتم که زود آب رهرا به خود کشید و ناراحتیی من شروع شد. به ناگه یاد مردمی کردم که شاید در پای کفش ندارند و یا شاید لباس گرم بر تن.
شاید بامها یشان افتاده است یا تنورهایشان چوکیده است و یا اصلا هیچ از این چندرا ندارند و هیچ گاه نداشته اند.
نمی خواهم احساساتی باشم ولی آیا مگر می شود که نانی بی اندیشه خورد و شادی را بی زهر فرو برد؟ تمام حس و اندیشه ام در چهار گوشه ی این زمین پراکنده است، باید این همه را در جای جمع کنم و خودرا پیدا و دردی را دعوا... خدایا، می شود روزی که از دست من هم کاری بر آید! می شود روزی که بیدون خبر بد یا فاجیعه روزنامه خواند و اخبار دید؟ می شود روزی که بر ترحم و همدمیی تو شک نکرد؟
امشب فرشته گان آسمانی بال های خود را بر سر این شهر غریب افشاندند. من در خیابان می آمدم. دستهای کوچک و پاک برف بر سرو رویم می رسیدند. دستانم را گویا به سوی کودکی هایم دیراز کردم و چیزی غیر دانه های شکسته برف به دستم نیامد. فرف لک لکی میگفت مادر این فرف های بزورگ بزرگرا که مثل همه چیز های خوب زمینی دیر پا نیستند.
این برف مرا به یاد چیزی انداخت که دیر باز گم کرده ام. دیر باز در یاد ندارم که چی چیزی بود آن که این قدر دل مرا شاد و پاک نگه می داشت...
دست به روی نیمدیوار دروازه بردم و کمی برف برداشتم... دیگر نه دستانم به آن کوچیکی بود و نه دیگر آن اشتیاق برف خوردن در دلم. دوباره می خواستم سر جایشان بگذارم، اما از برف دیگر هیچ نشانی نمانده بود. برف فقط نشانه های زیبای های زندگی را داشت. کدام؟ تا حال فکر می کنم که چی بود آن که مرا این قدر دلشاد نمود فقط برای چند لحظه ی و زود آب شد...
دوستی و رفاقت دریای بی کرانیست که همیشه باید گذشت، گذشت، گذشت و بازو باز گذشت و هیچ گاه به آخر گذشتن ها نرسید و هم غرق نشد.
دریا آوازخوان خوش آواز و زیبا رخ ایرانی است که امروز، همین الان از دیدار او برگشتم و همه ذهنم پر از اوست. چی زیبا و چی آگاه و چی صمیمی بد او. اولین بار با او و استعداد آوازخوانیی او از طریق سایت اینترنیتیی او آشنا شده بدم، که در سیبستان لینک داده شده بد.
صدای صاف و آرامبخشی دارد که با آمیزیش موج های گناگون موسیقیی آپیرای مودرن و کلاسیک دل کس را پر از گذشته و امروز می کند. کس را در سیر اندیشه های زمانی و فرهنگیی گناگن می برد.
از دیدار با او اولین چیزی که به من تاثير گذار بد جوانیی او بد. بسیار جوان و شاد و راحت. خالی از هر کبر و غرور بد که مرا بیشتر به او جلب کرد و نسبت به شخصیات او کنجکاوتر. در آلونک-رستوران ایرانیی نشسته بد با دوستانش که دوستان ما هم هستند. این گونه با او در کنار هم نشسته بدیم و صحبت از موسیقیی آسیای میانه و ششمقام و جشن های موسیقیی اوزبکستان گفتیم و دیدم که چی قدر به دنیای فارسی گویان علاقه زیاد دارد و اصلا یکی از بهترین سرود های خودرا که من دقیقا همانرا بیشتر دوست دارم، به زنان افغانستان بخشیده است. انوان آن سرود سرزمین من است.
سرزمین من
خسته-خسته از شفای
درمندو بیدوای
بی سرود و بی صدای
سرزمینی من
که غم تورا سروده
که رگ تورا گوشوده
سرزمین من...
بسیار می خواهد به سمرقند و تاجکستان سفر کند و آن جاها شب های سورود خوانیی داشته باشد. می گفت که هیچ وقت از ششمقام و سرود های مردومیی تاجکان نشنیده است و دلش بسیار می خواهد که با آن گوشه دنیای فارسی گویان بیشتر آشنا شود. می گفت سفر به آسیا برایش الهام بخش خواهد بد.
آرزو می کنم که زود تر به تاجکستان و سمرقند سفر کند زیرا اگرچندی که با تنگدستیی مردوم آن سرزمین رو به رو خواهد شد، شاهید عشق و محبت آنان نسبت به هنر اصیل آوازخوانی و رقص نیز خواهد گردید. سرزمینی که سرودن و رقصیدن برای زنان یگانه شادمانیی زندگی است...
بیشتر از ین چی بگویم باید دید و شونید، گرچند در قدیم میگفتند شنیدن کی بود مانند دیدن. من می گویم بعضی چیز هارا باید شونید و باز شونید. صدای دریا یکی از این نعمت هاست.
یک ماه کامل گذشت
امروز یک ماه رسا بر فارسی نویسیی من شده است. نمی دانم که چی قدر پیشرفت کرده ام و یا نکرده ام. اما خوب می دانم که کار بدی نکرده ام. خط فارسی اشتیاق مرا نسبت به نوشتن افزوده است.
باید برای این ماهگرد شامپینی باز کنم و جشن بگیرم. جشن پیی جشن خوب است و زیبنده.
به مهدیی عزیز
پشت دیوار سکوت وهمناک چشمانت
پنجره ای باز است
ّبر اعتماد سبز آهووان احساس من،
چی گونه گویم
که فراغت این جاست
در کف باز نسیم
و راحت بر سبزه های جود روسته ی باغ
در ها بازند
دیوار ها پست
آهووان گه مست و گه رام و آرام من
هیچ ره نجویند به فراسوی این چمن.
پشت دیوار سکوت وهمناک چشمانت
بهشت نهوفته یست
که گنجشکان بسیار دارد.
البنه اینرا سال گذشته برایش گفته بدم. حالا که سالی گذشته است هنوز بر سر همانم که از او می گویم. کاش می توانستم بهتر از این چیزی بگویم که همه ی اورا فراگیر باشد...
پروانه
و این عشق است
که میان مجلس گربه گان خشمناک و خشن
بیپروا نشسته است
و حضور نازک بال هایش
نشانه های شیرین هستی را
محفوظ می دارد
در نگاه من.
شاید هفت سالم بود یا هشت، نمی دانم، اما بسیار
خوب و روشن می دانم که با من و همه ی ما چی ها گذشت در آن سال های زمستان های طولانی و برفپوش. زمستان بود. مادربزرگ پنبه های تمام تیره ماه (همان که شما ايرانی ها پايز می گوييد) از زمین پخته دزدیده اش را بیرون می آورد و همه امان را صدا می کرد. همیشه همان نزدیکی هایش می نشستیم و پای های از سرما کبود شده ی خودرا زیر کورپچه می کردیم و هر کدام به کار خود مشغل بدیم. کسی کتاب می خواند، کسی تلیویزیان می دید و کودکان خوردسال همیشه شورو مغل می کردند. همه در یک خانه. خانه ی که پدرم به نوع روسی زیر آن را با خشت پوخته پر کرده بود و از زیر خشت قوبور ها(لوله ها)ی باریک گاز گزرانده بود. وقتی گاز را روشن می کردیم آن از آن قوبور ها می گذشت و خشت را گرم می کرد. همه ی خانه واده بیشتر این سه ماه زمستان را از آن خانه یا برای حاجتخانه بیرون می رفت یا برای آشپز خانه و آغیل و از همه بدتر برای مکتب(مدرسه). من که بسیار کودک مریز احوال بودم فقت در دو جهت از آن بهشت بیرون می آمدم: دست شوی و مکتب. از مکتب وسرمای آن دیرتر یا شاید در جای دیگر می گویم حالا برگردم به پونبه های مادربزرگ.
ما بایستی دانه های پونبه را که تاجبکان آنرا چیگیت می گویند، دانه دانه می چیدیم تا پنبه مهین و صاف از دانه شود. آن گاه آن دو نوع استفاده داشت: یکی این که برایمان کورپه یا جایگاه نو می شد، یا این که چراغ. مادر بزرگمرا روحش شاد باد و خدای جایش را جنت کند، من همیشه عاشق او بودم و پایدیوار زنده گانیی من بدون او استووار نبود. با پای لنگان و کمر خم از جای بر می خواست و پونبه های ریشته ریشته بافته اش را در روغن پنبه تر می کرد و آن بود چراغ ما در شب های که برق می رفت و حتا خدا نیز نمی دانیست که کی باز خواهد برگشت.
بوی خوش آن پلته چراغ مادر بزرگ هیچ وقت یادم نرفت و شاید دیگر هم نخواهد رفت... و با شکلک ساختن از سايه های انگوشتان خویش در دیوار تاریکی اتاق افسانه خوانی هایش و رستم و سهراب و تهمینه و گردافرید و سودابه، زال زر و چنگیز بچه های مست و غارتگر و پیره مرد هیزوم کش و بیبی سه شنبه و داستان سندل وار وار مرا بالاتر برار... از همه بهتر و هنوز نیز موثر خاطرات کودکیی مادربزرگ و پدر و مادرم در زمان جنگ جهانی و قبل از آن.
به منظومه های مادربزرگ و بعضا مادر گوش می دادیم و پونبه چیگیتک(تازه) می کردیم. گاهی نفهمیده می ماندیم که سر انگوشتان امان سایده شده است و از شدت درد کرخت شده است. اما کی پروای آنرا داشت؟ چرا، پدرم داشت. نزد او ما کودکان نمی توانستیم دست به چیگیتک زنیم، او که نماینده ی حزب شوروی بود می ترسيد چرا که پونبه فقت و فقت مال دولت بود. اما همه ی محل، همه ی مردم این کاره بودند و اگر نه، زمستان های پربرف و طولانی اوایل سال هشتاد را نمی توانستند زنده پس سر کنند.
پدر که می آمد همیشه شیره مست بود و پای هایش از سرما ورم کرده. می نشست با ما. گرچند در حالت هشیاریی خود در اتاق خود می نشست و تا سر صبح کتاب می خواند. او نیز مثل مادر بزرگ همیشه از جوانی هایش می گفت (و از من خواهیش می کرد که روزی آنها را بنویسم). گاهی از یاد دوستان از دست داده اش می گرست و اگر دل برداری دهیم و گويیم که از آن سال ها گذشته است از گریه چی سود، بیشتر عصبانی می شد و بیرون می رفت روی برف قدم می زد. وقتی بر می گشت به مادر بزرگ می گفت: من نمی فهمم که ما چی گونه تمام زمستان را (در سال های چهیل جنگ جهانی) پای لوچ (برهنه) می گشتیم و غذایمان فقت یک پیاز خام یا در آتش پوخته بود و نمردیم ... از سال های جنگ میگفت که من آنرا در یکی از داستان های خود با عنوان "یک پیاله شیر" تصویر کرده ام.
مادر بزرگ می گفت که کار خداست، همه چیز کار خداست. زستن و درگزشتن، سیری و سلامتی و مریزی و خوبی و بدی همه کار خداست. اما پدر گاهی به خدا فحش می گفت. وقتی یاد دوستان بسیارش می کرد که از گرسنه گی جان سپاردند.
مادر بزرگ به او پروا نمی کرد و نمازو روزه ی خود را می گریفت و شب ها که وقت خواب می شد دعا می خواند و از ما می خواست او را تکرار کنیم. ما با شوق و باور تکرار می کردیم:
خواب روم به دست راست
خیستنم پیش خداست.
فریشته های دست چپ
فریشته های دست راست،
فردا روز قیامت گواه احوال ماست...
( بقیه یادم رفته)
همه ی این قصه ها به ما کودکان عبرت می شد تا از روزگار سخت خویش ننالیم و در خود نیرو ی را پیدا کنیم که تا بهار خوشبین بمانیم و همه این در زمانی بود که شوروی بیخدايی يا اتییسم را تبلیغ می کرد و جزاهای سخت به کسانی می داد که مردم از دین یا اعتقاد دست کشند.
برادرم بسیار شوخ بود. همیشه وقتی مرا لب کبود و از شدت سرما لرزان می دید و پایهایم را در آغوش کشیده نشسته ام، منح ام (چانه ام) را می برداشت و با مسخره می گفت: "بوزک- بوزک نمور که بهار می آید!" من از خشم یا از شرم یا از آن که باورم می شد که بهار نزدیک است به دست و پای زدن و با او جنگیدن شروع می کردم. و خانه شلوغ می شد.
روزی در ین شلوغی ها کسی در زد و خبری آورد که ما همه خاموش شدیم. طبیب زن همسایه از شدت سرما جان سپرده بود... این زن پس از مرگ شوهرش هر کار می کرد تا بمیرد، تا خود را از جنون رها کند، اما خدا جانش را نمی گریفت. مادربزرگ می گفت که از بس بسیار خوبی کرده و مزیران را شیفا داده است، خدا به او عمر دراز داده است. عمری که او دیگر نمی خواست. باز مادر بزرگ حاضیر جوابی می کرد: وقتی که بنده خواست نه، وقتی که خدا خواست عملی می گردد. پس برای همین هر وقت که آرزوی از دلت گذشت، بگوی: خدا خواهد! (کلمه انشالاه ممنوع بود).
می گفتند که طبیب زن در اثر جنون شیشه های پنجره اشرا شکسته است و تا صبح زیر باد و برف خونش یخ بسته است. وقتی باخبر شده اند دیگر دست و پای و قامتش به هم پیچیده و شخ شده بده است.
خانه اش سه چهار خانه از ما دور تر بود و من هر روز از پیش در او می گزشتم. همدرسانم به او فحش می گفتند و می گوریختند. من که از او بسیار حرف خوب شنیده بدم و پای برادرم را طبابت کرده بود، هیچ گاه به او حرف بدی نمی گفتم و از پشت درش تازان نمی گزشتم، آهسته-آهیسته با ترس قدم می زدم و همیشه می خواستم اورا آرام بینم و به او سلام گویم. برعکس، او که در اوج جنون بود به من فحش می گفت و بایس خنده و مسخره ی همراهانم می شد.
حالا دیگر همه اورا از یاد بورده اند، من هم از یاد برده بدم، تا امروز که سایت تاجیکیی رادیو آزادی را باز کردم و خبر مرگ یک طفل شش ساله را خواندم. عجیب است این دونیای نشانه ها و خاطیره ها که کسرا از کجا به کجا می برد. اما برای من عجیب نیست اگر برف حس غمناکی دارد و هم آغوشته با خاطرات محزون کودکی می آید.
هیچ گاه نمی خواهم که دو باره کودک شوم و باز دو باره از این کوچه های زمستانی و غمالود بگذرم. حتا اگر کودکیی خوشبختی وعده شده باشد هم. دلم می خواهد پایان این راه را بروم و چهره ی پیریی خود را ببینم. اما یک آرزو دارم: در احاطه ی کودکان بسیار باشم. زیرا گفتنی ها زیاد است هیف است که با خود ببرم(شوخی). به قول مادر بزرگ حرف پیران امروز طلا ی فردای جوانان است. عجب حس غریب و غمناکی داد به من این عکس مادر تنها در بالای بامی که به روی کودکش افتاده است...
نه چراغ، نه آتش، ... برف...
این واخوری ای بود که بسیار می خواستم از دست ندهم. بسیار می خواستم که چشم و دل امرا از شعر اصیل فارسی پر کنم، چنان پر کنم که هیچ وقت و هیچ گاه از سحر آن فاریغ نشوم. و همچنان هم گویا که شد. تمام این شب شعر خوانیی شاعره ی زبردست را از چهار چوب دور بین خویش نگرستم و هیچ دقیقه ی را و هیچ کلیمه ی را که از زبان او برامد از دست ندادم. هنوز نیز که از آن شبنشینی سه شب گذشته است، من کنار دوربین خود می نشینم و تمام آن شب را دو باره پیش خود روشن می کنم، گوش و هوش به حرف های جادو یی این زن زیبا و خوشگوی می سپارم. عاشیقانه هایش را دو باره و سه باره می شنوم و هر بار با لذت تر از شوخی هایش می خندم و بهره های زیاد می برم. برای همه کس شاید دیدن یک شعرسرای بزرگ و خداداد موثر و تکان دهنده باشد، اما برای من همیشه بیشتر از آن است. مثل همیشه کودکوار سوال های خودرا به زبان می آوردم و فرصت به دست آمده را رایگان از دست نمی دهم. همه نگاه شده بودم، همه چشم و گوش، مگر شاعر واقعی را هر روز می شود دید و هر روز می شود شنید؟ نه. زیرا همین یک و دو بیش نیستند.
دوربین را تا آخیرین زوم یعنی نزدیکتیرین قاب برده بودم و بر چشمان سیمین بهبهانی مینگرستم. چی محزون و چی خسته بودند. اما زنده و دلیر و اندیشه مند. مثل نگاه سالهای دراز و قرن های همیشه زنده به سالون پر آدمی که برای دیدن و شنیدن او آمده بودند، می نگریست. در لبش همیشه تبسوم بود. گاهی تلخ و گاهی شیرین مثل شعر های ناب خویش. این شب به من یک چیز را از سیمین بهبهانی روشن کرد، او زنی ست که شعرش زنده گانیی اوست... گرچند این حرف ها مرا به یاد فروغ می اندازد، فروغی که شعر را زنده کرد و به کوچه های ما آدمان معمولی رها نمود. هزاران دریغ و افسوس که چنین یک واخوری ای با او نخواهیم داشت. این دو شاعر را یک چیز است که به نظرم شبیه هم می کند: زنانه شعر گفتن و حقیقت را و واقعیت را در پرده های شرم و دروغ نپی چیدن...
چی بگویم که احساس خودرا دروست بیان کرده باشم. این شب شبی بود که دستم به شاخه های شکوفان شعر کلاسیک فارسی رسیده بود. هنگامی که بعد از مراسیم وقتی همه دوستداران او کم- کم پراکنده شدند، نزدیک او رفتم و خودرا دوباره معرفی کردم، گونه هایم را بوسید... موی هایش موعطر از شکوفه های شعر بود و چشمانش دلیل آن بود که در دلش هنوز فصل بهار شعر است. این خواب ی بود که از اول تا اخیر در دو نوار ضبط کرده ام. ثبت شوخی های بانمک و شعر های ناب این شاعری که گویا از همه غم و اندوه مردم خویش آگاه است و برای کمک به آنها دستکوتاه است. دروست ترش دیگر شعر حل موعما یا مشکلات سیاسی یا اقتصادی هیچ کشوری نیست. در جمعیت جهان سوم بخصوص گویا شعر طنابیست که همیشه بر چرخ های سیاست می پیچد و همیشه موعما زای است...
مثل کودکی که به مجلیس بزرگان راه یافته باشد به سیمین می نگریستم و تمام جزئیات چهره اش را یگان یگان نگاه می کردم: این زن سر تا پای طغیان گر و مباریز است، مباریز آزادی و عشق و محبت آزاد انسانی. با چشمان کمنور گویا دلش می خواهد گیره های دل مردم خویش را باز کند. قاعده های ناضرور و مانیعه های بیهوده ی جامیعه ی خویشرا بردارد. و چی قدر هم در این کار ماهیر است. ماهیر در سوختن و ساختن. مثل شاعر اصیلی که قلب آدمان بسیار در دستش باشد. و هست...
گزاریش بسیار خوب مهدی جامی و عکسهای زیبای او را از این شبنیشینی در سایت فارسیی بی بی سی پیدا کنید و هم صدای سیمین بهبهانی را که شعر می خواند بشنوید.
Тоза дидам, ки хамин гузориши Мехдии Чоми ба хати точики низ нашр шудааст. Бавижа аксхояш диданист. Онро низ дар хамон сахфаи интернетии Би-Би-Си- форсии точики метавонед пайдо кунед
امروز بین کارهای دیگر گذارم به سایت رادیو آزادی رسید و آن جا مصاحیبه ی را با اکادیمیک محمد جان شکوری شنیدم که راجیع به فرهنگ زبان تاجیکی بد. همان فرهنگی که یگانه سرمایه ی ما تاجیکان بد وقتی دنبال توضیح کلمه یا عباره ی از ادبیات کلاسیک می گشتیم. تقریبا همه ی تاجیکان این کتاب سبز رنگ دوجیلده را در خانه های خود دارند و آنرا کنار قرآن نگه داری می کنند. یادم هست وقتی در باره ی دیوان حافظ حرف می رفت و ما به یکی از مهمانان ایرانیی شهر سمرقند می گفتیم که ما تاجیکان زیر گهواره ی نوزاد خویش همیشه یک نسخه از دیوان حافظ و قران را نگه می داریم که قوه ی بدی به کودک اسر نرساند. و یکی از دوستان شوخی آمیز گفت که خدارا شکر که این دو جلد فرهنگ زبان تاجیکی بسیار بزرگ است و زیر بالین طفلان جای نمی شود وگرنه ما تاجیکان آنرا هم در زیر گهواره های کودکان مان جای می دادیم. این شوخی یک حقیقتی را بیان می کرد که فقت ما می فهمیدیم و همه خندیدیم، جز آن مهمان که ربط بین قران و حافظ و فرهنگ زبان تاجبکب را نمی دید. ما به او توضیح دادیم.
توضیح بیشتر را از اکدیمیک محمد جان شکوری را این جا در سایت رادیو ی آزادی بخش تاجیکی بشنوید.
خودرا نزد خواننده گان موظف میدانم از این که دو روز پیش نقاشی ای از قوی سفید گزاشتم و چیزی در شرح آن ننوشتم. و دیروز نیز عکسی از هنرمند تاجیکیرا که در نقش ملکه ی برفی بازیده است...
ما تاجیکان با به زبان آوردن شاه یا ملکه یک ارمانی را در خود زنده می کنیم که مارا به زمان قبل از اینقلاب می برد و شاید به زمانی که شاهان ابرقدرت مان با قامت های بلند و سرمایه بیکران حکم بر همسایگان میدادند. به زمانیی سربلندی و حتا به زمانی که گرچند در عمق فقر بوده یم، اما چنین به نظرمان می آمده که خود بر خود شاهی داشتیم، امیری داشتیم و خود بر خود حاکیم بوده یم. و حتا به زمانی که آزاد از مستملکات روسیا ی کبیر بوده یم...
و آن افسانه ی معروف که شاهپسر زیبای از گوشه ی نا آشنای زمان می آید و کسرا به خوشبختی می رساند. مثل همانی که در یکی از شعر های خود فروغ فروخزاد می گوید:
آه ای شهزاده، ای محبوب رویا ی،
نیمه شب ها خواب می دیدم که می آیی...
مادرم عاشیق پوشکین شاعر روس بود و به خوصوص افسانه هایش که می گفت کودکی هایش را به یادش می آرد. جوانیی بسیار کووتاه اش را که با شانزده ساله گی ازدواج کردن و با تولد اولین فرزندش در هفتده ساله گی به پایان می رسد. اما می گفت همیشه خواب آن شهزاده ی را می دیده که که به سراغش آمده است. بعد ها این ارمان خود را به ما دخترانش منتقیل کرد. هر شب با شوق و اندوه از شاه زاده ی می گفت که بسیار مهربان و زیباست و روزی به ناگاه خواهد آمد و از بین ازدهام مردم دست دختر زیبا و مهربانی مثل خودرا خواهد گرفت و برد به کشور دوردست خویش...
سال های که ما چهار خواهران بسیار کوچک بودیم و پدرم که همیشه در جلسه های تولانیی حزبی در ماسکاو می ماند، مادرم شب های دراز با نقاشی خودرا سرگرم میکرد و شب را روز. یک صبح که از خواب بیدار شدم، دیدم که در چهارچوب کومد بزرگ نزد تلفن مان با رنگ های آبی قوی غمگینی را در میان آب پرتلاتوم دریا ی نقاشی کرده است. بسیار زیبا بود. بسیار دلنشین، که حتا همین حالا نیز آنرا چونانی که بود در یاد دارم و پیش نظر می آرم. یادم است وقتی پرسیدمش که چرا این مرغ در میان دریای خشمگین غمناک استاده است و خودرا به ساحل نمیگیرد. گفت این شاه دختری است که جادو گری بدکار اورا به این شکل دراورده است. نجاتش در دست شاه پسری است که دیر یا زود می آید و اورا از این تلسم جادو نجات می دهد. و این مادر من بود که چهار فرزند در سی و پنج ساله گیی خود داشت و هنوز امید بر وصل شاه زاده ی که خواهد امد و او را خوشبخت خواهد کرد.
در اندیشه ی ما شاه و شاهزاده گی یک مفهوم بینیازی دارد، یک مفهوم آزادی از قیدو بند پوچ روزگار. زیرا به همه این زهمت و کار به دولت چنانی که مردم می گوند یک چیزمان دو نمی شود و همیشه مارا دست کتاه و دور از آرزوهای ساده و معسومانه امان نگه می داشت. شاه در ذهن ما یک دست بخشنده یست که نیرو از آسمان می گیرد و هر چی زمینیست بر او دسترس است. درک کودکانه و خیالیی که با هیچ منطق زمینی سنجیده نخواهد شد. گویا کودکانیم که هیج گاه بزرگ نمی شویم و هیج گاه باور های خودرا ویران نمی کنیم. شاید مارا چنین به بار آورده اند یا شاید ما گولخورده های ادبیات کلاسیک خویش هستیم که مرتب گفته اند هر چی زمینیست دل بر او مبندید و هر چی آسمانیست و خیالی موعتبر دارید...
و ما نیز حرف بزرگان را بر زمین نگذاشته یم و با افسانه ها و ارمان های آنها تمام عمر خودرا رفته یم. و گرچند روزهای پرکار و خسته کننده داشته یم، شب های شیرین و خواب های شاه زاده هارا دیده یم و شاهانه از جای برخواسته یم. شاه زاده گانیم گویا که مارا جادوگر زمان بر فقیر ترین مردمان عالم برگردانده است. از این جاست که ما بر ظاهیر دیگریم اما بر باطن دیگر. نسل فراموش شدهیم که هیچ شاهی و شاهزاده ی پاکدل و بی ریا به سراغمان نیامده است که مارا از بند جادو زمان برهاند.
حالا دیگر به خود می اندیشیم و درک کرده یم که نجات ما در دست ماست. اما ارمان شاهزاده هنوز در دل ها یمان خوفته است. مثل مادر من که فراتر از بنجاه رسیده است اما همان افسانه را به نبیرگان خویش می خواند و چندین بار دیده ام که از گوشه ی چشمانش قتره های نازوک اشک می شارد...
قوی سفیدی که چشم بر راه است. به راه شهزاده ی خود.

این خانوم زیبا مرد است، یعنی هنرمند تاجیک ی است که نقش ملیکه برفی را بازیده است نه به آن خاطر که زنان تاجیک در تیاتر فعالیت ندارند بلکی اين نقشرا جزو کسی نتوانيسته بخوبی او انجام ديهد.
آنهای که می خواهند لهجه صاف تاجیکی دوشنبه را بشنوند آنرا می توانند در این جا در سایت تفریحیی بی بی سی تاجیکی پیدا کنند.