January 24, 2005

بعد بست سال

نویشته دوست عزیز سلیمانرا میخواندم که یاد اولین تجربه خود در نویشتن فارسی کردم.
پدرم یک کتاب آموزیش خط فارسی آورده بود از شهر دوشنبه که هم خودش از آن استیفاده کند و هم مارا به آموختن آن شوقمند سازد. اما وقت آزاد بسیار کم داشت از آن که کارهای حزب شوروی تمام وقت اورا بند می کرد. دو سی روز با من نشسته از آن کتاب خواندیم ولی تا به قسم آموزیش حروف رسیدیم اورا به سفر کاری به ماسکاو دعوت کردند و من خودم ماندمو آن کتاب. یادم نیست که چند ساله بودم، گمان میکنم که هشت يا ده بیشتر نبودم.

هر روز یک حرف از آن الفبا میخواندم و کلمات نو آموخته ام را در یک پلاکت بزورگ با رنگهای نقاشیی مادرم مینویشتم و در دیوار خانه خود میآویختم. به این گونه تا بيست و بیشتر از آن کتابرا فراوردم.

پدرم از سفر برگشت و دیوارهای مرا از نویشته های فارسی پر دید. با رنجیده خاطیری گفت که چرا منتظر نشوده ام تا او هم بیاید و با هم بیاموزیم. و مادرم که حاضیر بود گفت خوب است که این همه آموخته ام و باید از عمکم (عمو) پرسید که آیا تا این جا دروست آموخته ام یا نه.

عمکم در تاجکستان درس خوانده بود و از روی علاقه شخصی فارسیرا نیز در آنجا آموخته بود. یک روز که آمده بود به مهمانیی ما مادرم اورا به خانه من آورد و من در حال با خط فارسی نویشتن بیتهای دوستداشته ی خود بودم. پر از شوق و شادیی آموختن و بزرگ شودن. پر از نیروی کشف کردن.

عمکم به چهار طرف دیوار با تبسوم مغرورانه ی مینگریست و من با چشمان پر از جرقه به او. خودایا چی قدر سربلند و خوشبخت بودم که پیش او دانیش خودرا و قابیلیت خودرا ارزه میکردم. عمکم دیرکتور مغرور و سربلند مدرسه امان بود که فکر میکرد در محل جوز او کسی دانشمند نبود. حالا من در دهساله گی میخواستم به او شاه بگویم و متمعین که حتما مات خواهد شود. 

به من نگریست و من چشمانشرا از آن بلندیی قامتش با دشواری میدیدم اما خودرا دلیر و سربلند وانمود میکردم، حالا به استعداد من قایل خواهد شود!

یک نگاه تمسخورامیز به مادر کرد و به من گفت:

خط فارسی ...  از راست به چپ نویشته میشود...! و از در بیرون رفت. میدانست خوب میدانست که به من چی زربه ی زده بود. من همه را از چپ به راست نويسته بودم! 

تمام نویشته هایمرا پاره پاره کردم، دفترمرا و آن کتاب آموزیش خط فارسیرا نیز  که بسیار کهنه بود و به مان سبب آن صحفه یرا که قایده ی از راست به چپ نویشتن این خطرا میگفت  نداشت.  

از این واقعه حدود بست سال گذشته است و من دوباره باز از پی این آرزوی خود کمر بسته ام. خوب است که حالا بجای عمکم شما دوستان مهربانرا دارم.

اما دلم به وقتهای تلف کرده ام میسوزد...

January 24, 2005 1:34 AM
Comments

بازهم نوشته ای بسیار زیبا بود، چه بسیار بزرگانی که دنیا را از دریچه تنگ و تاریک خودشان نگاه می کنند و نمی یابند شوقی را که در دیگر آدمیان است و ارزشمندتر آن شوق است که هنوز زنده است.
شاد باش و دیر زی

Posted by: سلیمان at January 24, 2005 1:47 AM

واى كه چه‌قدر دوست‌داشتنى مى‌نويسيد! شما واقعاً فوق‌العاده هستيد خانومِ شهزاده...
مرادِ هامون

Posted by: حباب at January 24, 2005 4:14 AM

Salom Shahzodai giromi,
az khondani in hikoyai jolibe ki ruyi sahifai interneti ovarded bisyor halovat burdam va ba shoduvi ghamhoyi az on barkhostai shumo khudro sharik donistam.
Chun ba'ze maqolahoi zamonavii shumoro dar anjumanhoi tojikii orkut.com bo nigahdori az huquqi muallif joy medodam, yak dusti eroniam az shumo pursishe dosht, ki onro dar tugmachai nazarkhohii maqolai "chi guna gum shudani khati forsi dar Tojikiston" joy doda budem.(aan 'matrah e zesht e haqiqat' ke gofteid chist?) Va inak fikr mekunam ki hikoyati "ba'di 20 sol" - i shumo davomi mantiqi va dar posukhguyi ba hamon pursih matrah shudaast. Durust?

Hamesha sarbalandu misli man dil shod :) va dar imtihonhoi zindagi komyob boshed.
bo kamoli ehtirom
Dilshod

Posted by: Dilshod at January 24, 2005 9:07 AM

بسیار خوشحالم که بالاخره فارسی نوشتید. من مدت‌هاست وبلاگ شما را در لیست صفحه‌های اینترنتی مورد علاقه‌ام دارم، اما نمی‌توانم بخوانمش! چند بار با تلاش زیاد از روی راهنمای حروف سیریلیک آن را خواندم، اما خیلی سخت بود! حالا می‌توانم همه‌اش را بی هیچ زحمتی بخوانم. ناراحت می‌شوید اگر اشتباهات‌ نوشتاری‌تان را گوشزد کنم؟

Posted by: صبح at January 24, 2005 10:07 AM

دوست عزیز
اولین دلیل با خط فارسی نویشتن من این است که بعد از بست سال بالاخره این الفبارا یاد بگیرم.
شما نیز اگر میل دارید به سف آن دوستان خوب ایرانیی من همراه شوید و در این کار نیک به من کمک کنید
جوز مرا سربلد کردن کار دیگری نخواهید کرد
این شوق به من با خون آمده است و به این آسانی نمیرود
نگران نباشید که من از سختیی راه دلگیر نمیشوم و دوباره از این کار دست نمیکشم.
نه حالا خوب میدانم که ما آدمان همیشه فورست برگشتن بر سر چیزیرا نداریم
در ذندگی تا از همه چیزی نیاموزی موفق نخواهی شود میگفت مادربزرگم
پس
خوش آمدید دوست عزیز

Posted by: شهزاده at January 24, 2005 10:22 AM

Salom Shahzodabonui aziz! Bisyor ham khub navishtai. Ham mazmuni navishtaat va ham sabki navishtorat khele ta'sirkunanda ast. Az khondani on "Yoddoshthoi" ustod Ayni yodam omad. Sabki ravon, shirin, samimi, jolib va hamzamon ommafahm.

Posted by: Mirsaid at January 24, 2005 2:33 PM

سلام
حتما موفق می شوی . قول می دهم
درود بر تو

Posted by: جواد_ق at January 24, 2005 3:59 PM

سلام
خوشحالم كه به آرزوي ديرين خود جامه عمل پوشاندي پيشنهادي دارم اينكه بسياري از ايرانيان علاقه مند به دانستن فرهنگ مردم ازبكستان(بويژه تاجيكان) و اينكه تا چه اندازه نزديكي فرهنگي بين آنها و خودشان وجود دارد هستند اگر خود شما نيز شوقمند(واژه اي كه از شما ياد گرفتم) به اين موضوع هستيد مهر نموده و مطلبهايي در اين مورد بنويسيد يا نقل قول كنيد قول مي دهم خواننده هاي بسيار زيادي هستند كه چشم براه اينگونه مطالب از جانب خود تاجيكان هستند و اين قول مرا تعداد بسيار زياد خوانندگان شما پس از نوشتن اينگونه مطالب در آينده تصديق خواهد كرد.
چشم براهم

Posted by: mahjoob at January 25, 2005 9:26 AM

خواندنِ نوشته‏هایِ شما بسیار لذت‏بخش اَست، به‏ویژه گویشِ خاصّّ‏تان. به عنوان یک ایرانی خیلی خوش‏حال هستم که پس اَز این همه سال هنوز هم به دنبالِ یادگیری‏ی خطِّ پیچیده‏یِ فارسی هستید. آیا نسخه‏یِ سیریلی‏یِ کتاب‏هایِ کلاسیکِ فارسی همچون تاریخِ بیهقی یا مثنوی‏یِ مولانا در تاجیکستان چاپ می‏شود؟

Posted by: محمد at January 25, 2005 10:38 PM

عرض سلام واحترام به دوستان وهموطنان ام: دوستان: بوی جوی مولیان یاد ام اید همه" من از " ده بید سمرقندام .حالا دراقغانستان مهاجر ام اما دل به یاد وطن می تپید امید برای در مورد"ده بید" سمرقند وقوم سادات ان ساحه برایم معلومات ارائیه نموده سرفراز باشید این یک خواهش دوستانه است باحرتام سید سمرقندی

Posted by: سيد مسعود at February 6, 2006 1:52 PM
Post a comment









Remember personal info?










Free counter and web stats