January 31, 2005

طربخانه تاجیکی

با سپاس بی اندازه از یک دوست ارانی نادیده که این سحر یک نامه بسیار سمیمی و پرمهری از او دریافت نمودم. نامه اش این قدر به اندیشه های دیل من نزدیک بود  که خواستم شما  خواننده گان عزیز نیز آنرا بخوانید. اومیدوارم که این گستاخیی من دلیل به آزرده گیی خاطر آن دوست نگردد. سبب این است که من دانش کامپوتریی عالی ندارم و این دوست دیگر ما داریوش است که دست یاری به من دراز میکند و این همه امکاناترا نیز او از روی لطف خود برای من فراهم آورده است. حالا از آوردن این نامه مقسدم آن است که شروع درخواست کمک از دوستمان داریوش کرده باشم.

طربخانه تاجیکی در سمرقند مجازی می گذارم نام این نامه را:

سلام شهزاده‌ىِ عزيز!


من، از زماني كه فارسى‌نوشتن‌ات را آغاز كرده اى، مدام براىِ خواندنِ نوشته‌هايت لحظه‌شمارى مى‌كنم. لهجه‌ىِ تاجيكىِ شما تاجيكان بسيار زيبا و دوست‌داشتنى ست. من اين لهجه را نخستين‌بار در «سكوت»ِ محسن مخملباف شنيدم و از همان زمان آرزوىِ سفر به تاجيكستان و ديدار و هم‌سخن شدنِ با آن‌ها به جان‌ام افتاد. اين فرصت براىِ من دست نداد؛ اما، در عوض، «سمرقند»ِ مجازىِ تو ـ كه اگر اشتباه نكنم از لندن جان مى‌گيرد ـ تاجيكستان و لهجه‌ىِ شيرين‌ِ مردمان‌اش را به اتاقِ كوچك من در اين سوىِ دنيا آورده است و اين براىِ من غنيمتِ بزرگي ست. واقعاً از تو ممنون هستم كه براىِ ما مى‌نويسى.

وقتي كه نامِ «دولت‌مند» را در وبلاگ‌ات آوردى، سخت در پىِ شنيدنِ صداىِ او برآمدم تا اين‌كه سرانجام پنج/شش تا از تصنيف‌هايش را در وبلاگِ صاحبِ ملكوت پيدا كردم. همين چند لحظه‌ىِ پيش. اكنون به «حيلت رها كن عاشقا»يش گوش سپرده ام. و همين بود كه من را به نوشتنِ اين چند خط واداشت. اين چند روز حال-و-روزِ دمق و افسرده‌اي داشتم. اما اين تصنيف سخت بر جان‌ام چنگ انداخت و حالي-به-حالي‌ام كرد. عجيب است. با اين‌كه هرگز آوازي و يا تصنيفي با لهجه‌ىِ تاجيكى نشنيده بودم اما، نمى‌دانم چرا اين صدا اين قدر آدمى را دچار نوستالژى و دريغِ روزگاران گذشته مى‌كند. چشمان‌ام بى‌اختيار تر مى‌شود و مى‌خواهم هاى هاى...

سرت را درد نياورم. مى‌خواستم ازت خواهش كنم تا تو هم ـ هم‌چون داريوشِ محمدپور ـ در كنارِ صفحه‌ات طربخانه‌اي باز كنى با نامي هم‌چون «طربخانه‌ىِ تاجيكى» و ديگر كارهاىِ دولت‌مند و تصانيفِ ديگر خوانندگانِ تاجيكى را در آن جاى دهى. براىِ آن‌هايي كه دست‌رسى به اين آثار ندارند اما سخت شيفته و خواهانِ شنيدن‌ِشان اند؛ يعنى كساني چون من!


لطفاً زودتر پاسخ‌ام را بده تا جان‌ام پريشان نشود.
شادكام و كام‌روا باشى   

January 30, 2005

January 29, 2005

زمستان است

زمستان است
و آسمان تیره
نه برف است
نه سنجابی
نه روباهی
نه راهی
که به گلزار برد.

و پنجره ها
ابروان خویش را به هم کشیده اند
و چشمانشان سبز نیست دیگر
 در شیشه ی عینکشان
انعکاس خیره ی درختی ست
 که با گردن دراز
و بازوان لاغر
 مدام می لرزد.


 صدای آبصافکن می آید
از میان ظرف گیلالود،
عجب...
ماهیان هنوز زنده اند
و هنوز طلايی.
بسیار خسته ام
که حتا نام ماهیان خویش را
فراموش کرده ام

زمستان است.

 و من نیستم آن کسی
که در خانه ی من
سرد و ساکت نشسته است
و کتاب پی کتابی می خواند،
سگار پی سگاری می کشد
و چای پی چایی
می نوشد...

January 28, 2005

ايراندوستی يا پن ايرانيسم؟

دلشاد عزيز، اول اینکه یک نفس عمیق بکشید و آرام باشید... تا تحلیل و نظرتانرا روشنتر و مختصر تر بیان کرده توانید.

دوم این که بهتر است خودرا ایراندوست معریفی کنید، زیرا واژه پن یک اصطلاح سیاسیست و جنبه جنگجویانه ی دارد. بنده شمارا همچن یک جوان فرهنگدوست گمان میکنم و امیدوارم که اشتباه نکرده ام.

سوم این که باید امروزی بود. امروزی به معنای اصلش. یعنی موقعیت هم فرهنگی و هم سیاسیی کل جهان عوض شوده است و دیگر مرزبندیی چی درست و چی نادرست کشورها معنای قدیمیی خودرا از دست داده است. من و شما در زمانی زندگی میکنیم که مردم آگاه به کلا از بین برداشتن مرزها می اندیشند. حالا روشن نیست که چندسال لازیم است که به آن کامیاب گردند. مهم این نیست، بلکه آن است که سیاست های چی خارجی و چی بیرونی رنگو هوای دیگری به خود گریفته است. ..
 
 چهاروم این که من از طبقه بندیی تارخی گفتم نه از فراموش کردن آن. تارخ هیچ وقت منتظر ما نمیماند و نمانده است. و با این دلیل بحث های ماو شما باید از بحث های دهه هفتادو هشتاد کمی فرق داشته باشد. کمی آگاه تر و هشیارتر  دورو کنار خود بنگریم و تحلیل واقعی از زمان خود داشته باشیم. علم و دانش برای کمک بر تحلیل و ملاحیظه کردن ماست، نه برای تکرار و تکرار گفتن آن ...

من و شما شاید بسیار از تارخ و ادبیات خوانده یم و شنیده یم، حالا باید ببنیم و لمس کنیم. منظورم این است که از تجروبه خود گویم و از فضای که در آن واقعا نفس میکشیم. به نظرم دنیای ما بسیار زیباست و امکاناتمان بیشتر از آن که بود.

پیش خود بسیار اندیشیده ام که اگر استاد عینی این روزها زنده میبود به چی کاری دست میزد، آیا همان کار خودرا دوام میداد یا طرح دیگری بر ما تاجکان میداد. اگر لایق زنده میبود ایمروز چی کار میکرد؟ آیا همان کاری که بازار صابیر کرد یا در وطن میماند تا بدبختتر  از آن که بود گردد؟

اما می دانم که خود چی کاری انجام بدهم که هم به درد خودم بخورد و هم به درد مردم خود... هیچ وقت از آنها یا  اینها گویان حرف زدن خوشم نیامده است. زیرا که روشن صدا نمی دهند و بیشتر اوقات به جايی یا به انجام معلومی پایان  نمی یابند... مثل همین بحث من و شما.

پاینده باشید و نکته گوی.  
(امیدوارم که این نویشته ها شمارا آزرده خاطر از ما نسازد.)    

January 26, 2005

سوالی که جوابش تاریخ یکقرنه ملتیست با نام تاجک

  آری، آقای محمد،  با نام تاجک، اما در اصل همان ایرانی. اما در ایرانی بزرگ. ما تاجکان در این موضوع بدون احساسات سخن نمیگویم.
 
ما تاجکان مردومی هستیم که تاریخ مشترک با همه فارسیگویان جهان داریم. ما با زبانی حرف میزنیم که پیوستگی با زبان  رودکی، فردوسی، سعدی و حافظ دارد. ما همان مردومیم که شاه  سامانیان در بخارایمان آرام گریفته است. ما همان مردومیم که  در دورو کنار خرابه های شهر کهنه افراسیاب دوباره سر برداشتیم و  با روح سیاوش در خوجند و  پنجکت تا ایمروز عشق ورزیدیم. از  جوی مولیان در سمرقند آب خوردیم تا روح رودکی بر ما بدود و  بر ترک و تازی سر نا ندازیم.
ما مردومیم که با ساده گی و یکرویی خود بر امپیریای بزرگ روس غالیب آمده یم و پس از یک قرن جودای از همزبانان و همفرهنگان خود در زیر تهدید و تیغ خونخواره ی دوشمن دست از دیفاع زبان و ايمان خود نکشیدیم. از لباسی ملی خود، از رسم و سنت خود دست نکشیدیم... جشن و ماتم خودرا با گونه ی متلوب غیر برگذار نکردیم. یک قرن بیخودای را با خودای خود پس سر نمودیم. 

اما چی گونه؟

عینی بود که نخوست پی برد: آوازه ی رستم به از رستم است!

نمونه ادبیات فارسیی تاجیکی و بعدا تاجیکی

زمان تبرتقسیم مرزهای آسیای میانه از جانیب روسها بر تاجکان هیچ سهمی نمیرسد. زیرا در منتقه سیاست قوی و حاکیم در دست پنترکستان بود که تورکیای اوسمانی پشتبان آن. تاجکان را بعضی از آنان تا هنوز ازبکانی میدانند که زیر زلم و تهدید های شاهان فارسیزبان زبان خودرا از دست داده باشند. اما در اصل خود در پی این کار بدند که تاجکان را بر تغیر زبان خود با ازبکی مجبور سازند. قبل از انقلاب روسی در آسیای میانه مفهوم ملت وجود نداشت جز این که مسلمان بودند و اومت. 

با  این دلیل  مردوم در دست هیچ مدرکی نداشتند تا از تاجیک یعنی فارسیزبان بدن خود دفاع کنند. و از دیگر جانیب تیغ و توفنگ پنتورکستان خونخوار که جوی های سمرقند و بخارارا  با خون مردوم آگاه و روشنفکر فارسیزبان پر کردند. آن بوی خون گرم تا هنوز این مردومرا کناره جوی و صلحتلب نگه داشته است.

اما روشنفکرانی فارسی گوی که در مداریس پنتورکستی درس خوانده و آگاه از سیاست زمان بودند، به راه اصلاح این اشتباه تاریخی اندیشیدند. بسیاری از آنان... اما به ویژه عینی نمونه ادبیات فارسیی تاجیکی را نویشت تا دلیل فراوان از بومی بودن مردوم تاجک بیاورد. و این کتاب از رودکی شروع تا جامی همه کلسیکان فارسیزبانرا در بر میگیریفت اما با خط سرلیک. یعنی دیوان حافظو سعدی و جامی و رومی و اتار و ناسیر خوسرو و بیدل... حتا ادبیات هماسران رودکیرا همه با خط سرلیک برگرداندند و به تبع رساندند.  این همان کتاب هایند که بر اساس آنها تا هنوز در مکتبها، یعنی  در مداریس ما تاجکان درس میخوانیم... (ما واژه مکتبرا بر  عوز مدرسه قبول کردیم، مدرسه در زهن مردوم یعنی تالیم دینی را داشت و ممنوع بود.)   

 کامیسیای از مرکز یعنی از ماسکاو  که برای آموزیش مهل به آسیای میانه آمده بودند، نیز خود شاهید شودند که مردوم کل اشاعر رودکیرا، کلیات حافظرا، تمام داستانهای شاهنامه را از بر میدانیستند و حتا میسرودند و با این ادبیات ذندگی میکردند.

در یادداشتهای عینی آورده شوده بود یا بافته ی خود مردوم است نمیدانم، اما بسیار به واقعیت ذندگیی ما تاجکان نزدیک است:عینی به یکی از پنترکستان اوزبک که میگفت فردوسی ایرانیست و به شما تاجکان هیچ ربطی ندارد، میگوید: اگر به گذر ما یا هر گذر تاجکنشینی روی و رستم! سهراب! یا تهمینه!،  سیاوش!  یا حتا یکی از این نامهارا به زبان آورده  فریاد زنی و نیم محل بلی! گویان جواب ندیهند، حرف تورا قبول میکنم. زیرا متمعین بود که تاجک اگر خدا به او فرزندی داده اولین نامی که به زبان میآرد از شاهنامه است. شاید بپرسید که چرا نام من و خواهرانم از قهرمانان شاهنامه نیست، دلیل دارد. نیمی از محل تهمینه، منیژه و بیژن،  گردافرید و رودابه و حتا سودابه نام داشتند. و بعضا منیژه تپول، تهمینه قاق، یعنی لاغر و مثل امثال اینها...  

.. قصه کوتاه که بسیار دراز است... این گونه ما تاجکان صاحیب سرزمین خود گشتیم با نام تاجکستان، که یک ارمان همیشه گیرا با خود به ما آورد، جودای از سمرقند و بخارا و باز چند شهر اصیل فارسیزبان که حالا زبانشان ترکیی اوزبکیست. مثل خیوه، فاصیله ی بین سمرقندو بخارا که بعدا نامشرا نیز نوايی - نام شاعر دوزبانه ی اوزبک- گذاشتند، نیمی فرغانه، کل قوقند، نیم سرخان دریا و قشقه دریا و تاشکند و جيزخ...  چی چاره، دوری مرزی اگرچی از دل دور نکرده باشد هم از زبان و رشد مارا دور کرد. دفعه دیگر از احساسات کناره میگیرم و کمی جزئی تر از موقعیت ایمروزیی تاجکستان و اوزبکستان و روابط  فرهنگیی آنان میگویم. 
 
 در آخر یک بیت از حافظ بیارم که میگوید:
اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دیل مارا،
به خال هندویش بخشم سمرقندو بخارارا...

من در زمان بسیار جوانی که از این جودایها از ایران و تاجکستان در قهر بودم و اصلا نمیفهمیدم که یک شاعر که باید آدم دانشمندی باشد این قدر بیفکر و بخشنده است که شهر مرا به خالی بخشیده است، آن بیت مشهور را این گونه تغيیر داده بودم:

اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل مارا
بگیر شهزاده از دستش سمرقندو بخارارا.

اما  بعدا دیدم که بعد این همه تلاشو تاراج و ظلمو ستم این شهر سالیمو سربلند و برجا مانده است، جای شکر است. من از مخالفان هر گونه جنگ و خشونتم. چی در شهر ما و چی در شهر شما و آنها!

***
آقای محمد نمیدانم که به سوال شما جواب دادم یا بیهوده درازگويی کردم. به هر حال باز خواهم نویشت.
فقت برای این که شاید دوست داشته باشید بدانید و اگر میدانید شاید به درد دیگران بخورد میخواهم ازافه کنم که  تمام کشورهای آسیای میانه ادبیات کلسیک خودرا نگه داشتند، اما با خط روسیی تازه ايجاد حتا برای خود روسها. اولین کسی که این خطرا آفرید و شاید حالا در دوزخ است یا باز خودا میداند کجا، نام کیریل داشت و خطرا نیز با نام او گذاشتند- کیریلیتسه . که تمام صداهارا میتوانیست افاده کند، حد اقل این گونه فکر میکردند. 
 مثلا، ما تاجکان حافظرا در این شکل میخوانیم:

Агар он турки Шерози ба даст орад дили моро
Ба холи хиндуяш бахшам Самарканду Бухороро

و چی روس چی اوزبک و چی قزاقو قرقیز و ترک آنرا خوانده میتوانند اما معنای آن برایشان نامفهوم است، مگر این که  فارسی بلد باشند...  
صحبت باقی. 

January 24, 2005

بعد بست سال

نویشته دوست عزیز سلیمانرا میخواندم که یاد اولین تجربه خود در نویشتن فارسی کردم.
پدرم یک کتاب آموزیش خط فارسی آورده بود از شهر دوشنبه که هم خودش از آن استیفاده کند و هم مارا به آموختن آن شوقمند سازد. اما وقت آزاد بسیار کم داشت از آن که کارهای حزب شوروی تمام وقت اورا بند می کرد. دو سی روز با من نشسته از آن کتاب خواندیم ولی تا به قسم آموزیش حروف رسیدیم اورا به سفر کاری به ماسکاو دعوت کردند و من خودم ماندمو آن کتاب. یادم نیست که چند ساله بودم، گمان میکنم که هشت يا ده بیشتر نبودم.

هر روز یک حرف از آن الفبا میخواندم و کلمات نو آموخته ام را در یک پلاکت بزورگ با رنگهای نقاشیی مادرم مینویشتم و در دیوار خانه خود میآویختم. به این گونه تا بيست و بیشتر از آن کتابرا فراوردم.

پدرم از سفر برگشت و دیوارهای مرا از نویشته های فارسی پر دید. با رنجیده خاطیری گفت که چرا منتظر نشوده ام تا او هم بیاید و با هم بیاموزیم. و مادرم که حاضیر بود گفت خوب است که این همه آموخته ام و باید از عمکم (عمو) پرسید که آیا تا این جا دروست آموخته ام یا نه.

عمکم در تاجکستان درس خوانده بود و از روی علاقه شخصی فارسیرا نیز در آنجا آموخته بود. یک روز که آمده بود به مهمانیی ما مادرم اورا به خانه من آورد و من در حال با خط فارسی نویشتن بیتهای دوستداشته ی خود بودم. پر از شوق و شادیی آموختن و بزرگ شودن. پر از نیروی کشف کردن.

عمکم به چهار طرف دیوار با تبسوم مغرورانه ی مینگریست و من با چشمان پر از جرقه به او. خودایا چی قدر سربلند و خوشبخت بودم که پیش او دانیش خودرا و قابیلیت خودرا ارزه میکردم. عمکم دیرکتور مغرور و سربلند مدرسه امان بود که فکر میکرد در محل جوز او کسی دانشمند نبود. حالا من در دهساله گی میخواستم به او شاه بگویم و متمعین که حتما مات خواهد شود. 

به من نگریست و من چشمانشرا از آن بلندیی قامتش با دشواری میدیدم اما خودرا دلیر و سربلند وانمود میکردم، حالا به استعداد من قایل خواهد شود!

یک نگاه تمسخورامیز به مادر کرد و به من گفت:

خط فارسی ...  از راست به چپ نویشته میشود...! و از در بیرون رفت. میدانست خوب میدانست که به من چی زربه ی زده بود. من همه را از چپ به راست نويسته بودم! 

تمام نویشته هایمرا پاره پاره کردم، دفترمرا و آن کتاب آموزیش خط فارسیرا نیز  که بسیار کهنه بود و به مان سبب آن صحفه یرا که قایده ی از راست به چپ نویشتن این خطرا میگفت  نداشت.  

از این واقعه حدود بست سال گذشته است و من دوباره باز از پی این آرزوی خود کمر بسته ام. خوب است که حالا بجای عمکم شما دوستان مهربانرا دارم.

اما دلم به وقتهای تلف کرده ام میسوزد...

January 22, 2005

تصویر دست دوم در شعر

 On photography- در اکاسی  سوزن سانتگ را میخواندم. چی قدر این زن قادر است کسرا به اندیشه های وادار کند که قبلا به آن نیادشیده ید یا به نازوکی های دیگر آن پی نبورده ید.

وقتی از تصویر دست دوم در اکاسی میگوید، بی اختیار به تصویر در شعر می اندیشم. در شعری که دلیل شعر دیگری شوده باشد. از شعری که  الهام از اکس، از فلم، از هر کار هنریی دیگری گرفته باشد و همان خوب و روان و دلنشین باشد. یعنی ماهیرانه خواننده را  فریب داده باشد.  

می خواهم روی این مسئله بیشتر فکر کنم و تحقیق ژرفتری. زیرا ما تاجکان بشتر زیر تاسیر شاه کاری های هنری میمانیم و چون در جامیعهء ما تنوع کم است، تصور مان بیشتر از تصویر دست دوم شکل میگیرد. اما نه همیشه...

شاید  از این است که ما تاجکان زود باور و ساده دل هستیم در ذندگی به معنای خوب آن و اما در هنر تصویر به معنای بد آن. دقیقا برعکس ایرانیان. اما ایرانیان پیچیده تر از این حرفهایند. 

دیشب از تفاوت ملت روس و ایرانی میگفتم و دوست ایرانیم آنرا جالب و شوقاور دانیست. و خواست بنویسم. *** دوباره به این صفحه آمدم و قادیر را با قادر اصلاح کردم. اگر دوباره خواندم باز خطای بیشتری پیدا میکنم. اما شما خواننده گان این صحفه آدمان بسیار باهوسله ی هستید. *** واژه ی هوسله  در لغاتنامه ی کامپوترم نبود، شاید آنرا با این شکل ننویسند...    

January 20, 2005

سه نگاه سبز به راه برگشتن من

three-sisters1 ed.jpg 

سه خواهرک شیرین و نازدانم.
دلم برای نازو اداهایشان تنگ است. بسیار تنگ.
گلزاده همانی که از همه فروتنتر است و با ناز از آخیر استاده است، ایمروز نامه نویشته بود. میگوید که کامپوترشرا دوباره دروست کرده است. خدارا شکر میکنم اگر این بار آخرین خراب شدن آن کامپوتر باشد و بگزارد که این فرشته های دونیای من کمی با آن کار کنند تا بیاموزند.

گلناز است آنی که در رد اول با اتمنان کامیل استاده است، همانی که زادروزش یادم رفته بود و یک روز دیر زنگ زدم تا با هفتدهومین سالش تبریک گویم.
خان زاده آنیست که در مابین است، چشمان مهروبانشرا باید از نزدیک دید و لذت بورد.
این سه قلب زیبا از آن هزارانند که دل مرا به سمرقند میکشند و در این دوری ها به جنونی.
دیوانه گیی من عالمی دیگری دارد...

نظرها هیچ وقت بی اثر نمیمانند

چند روزیست که دل به فارسی نویشتن دارم و هر چی بیشتر مینویسم همان قدر بیشتر به آن انس میگیرم، اشتباهاتم را خود پیدا میکنم، دوستان میگویند و همین گونه کم کم به راه میوفتم. نویشتن به الفبای عربی برایم لذت میبخشد، مثل خواندن یک رومانی بلند و شوقاور، که هیچ وقت به آخر نمیرسد و مجبور کنار میگذاری تا به دیگر کارهای خود برسی، تا این که باز دوباره به کنارش بنشینی.

نویشتن به خط فارسی برایم یک سرگرمیی شوده است که دل را هم گرم میکند. و همچونین نظرات. چیزی که مرا سرد و  بیباک به آنها نگریستن مهال است. همیشه نظرات دیگرانرا موعتبر دانسته ام. مثل نقد، که در رشد اینسان بسیار مهم است.

یکی از دوستان در پای مطلب قبلی درخواست کرده اند که پنگلیش بنویسم تا بیشتر کسان بتوانند  نویشته هایمرا بخوانند. من از پی آن نیستم که همه نویشته هایمرا بخوانند. نویشتنیی به آن پهنای ندارم، فعلا ندارم. حالا فقت در پی آموزیشم. کمی انگلیسی و کمی هم فارسی. فکر میکنم که ما تاجکان در زبان آموزی استعداد فوق الآدهی داریم. تقریبا 80%  مردوم ما سه زبانرا فرا گریفته هستند. اما باز که میداند. شاید در آموزیش حط فارسی کندزهنی داشته باشیم.

اما هر چی هست برای به هم آوردن ما همفرهنگان همین فارسی خوب است و بعدا سرلیک. ما خط فارسی بخوانیم و شما هم کمی با لهجه مایان عادت کنید، بقیه با تدریج به چا خواهد افتاد. روزی زمانی میرسد و میبینیم که هم لعل به دست آمده است و هم یار نرنجیده است.

 خوب حالا باید منتظیر بمانم تا کمی استراهت کنم و شروع کنم به غلتچینیی نویشته هایم. آموزیش بی زحمت نیست. در متن سرلیک امیدوارم که  به ختا ی املای راه نداده باشم. در سمت راست صفحه که میبینید چیزهای نویشته شوده است،  همین حرفهاست و همین بحث قدیم. سلامت باشید.

January 18, 2005

جلسه های که برای من همیشه با اشنای ها و دوستان جدید میانجامد

همیشه از نشستهای فرهنگیی ایرانی یان مقیم لندن لذت بورده ام.  گفتوگوها، صحبتها، نمایشات فلم جدید و کهنه، مستند یا داستانی و گاهی  هم شب های شعر و رومانخوانی. این ها همه چیزها ی اند که ما تاجکان ازبکستان از لذت آن محرومیم.

برای من این جلسات بیشتر از آنی ارزش دارند که برای خود ایرانیان داشته باشند. آنها به این گونه گردهمایها عادت کرده اند. ما تاجکان مشتاقیم. ما که میگویم منظورم باز همان تاجکان دور افتاده ی  سمرقند، بخارا، فرغانه، سرخاندریا، قشقه دریا و تاشکند است. ما شاید در یک پنجساله یک بار نیز نمایش فلم داستانی و یا مستندی را با زبان مادریی خود میتوانیم دید. جلسات بحس های ادبی و یا هنری که  از واقعیات ذنده گیی ما بگوید،  دیریست از یادهای مان فراموش شوده است. جوز رقسو مسیقی و آهنگ. چون آب دریای هستیم که در جای استاده ی خود در خود میجوشیم و باز آرام میگیریم. و همه چشم هامان به آسمان است که شاید کبوتری از بام ما بالزنان پرواز کند.

ما از دیدن خاریجیان و از همصحبتی با آنان سربلند و شاد میگردیم. گویا اتفاق مهیمی در ذندگیی ما روی داده  باشد. ما از آن که می بینیم کسی به عالم ما شوقمند شوده است دوباره ذنده میشویم و دل هایمان دوباره آرزو هایشرا به یاد میارد و اندیشه هایمان راه میرود تا خود را به جای برساند. وگرنه باز خودرا در پای کارهای روزمره افتاده میبینیم و آرزوهای بلندمان را کم کم فراموش میکنیم.

حالا شاید کمی روشن کرده باشم که چرا توجوه شما ایرانیان به ما تاجکان، همفرهنگان خیش این قدر مهم است. چون ما همه در دل با سیستیم شوروی میجنگیدیم و حالا که از بین رفته است به خود بسیار سوال میدیهیم که چی؟؟؟ حالا که شوروی نیست چی به دست آمده است؟؟؟

آهسته آهسته بسیار چیزها به دست آمده اند: آشنایی واقعی و رو به رو با همفرهنگان خیش، با دنیای بیرون، با دنیای غیر روسی. 

حتا در بین ایرانیان نیز دیگرگونی ها و آشنایهای بیشتری از ما به نظر میرسد که من یک سال پیش کمتر می دیدم. دیگر کمتر می پرسند که آیا سمرقند در افغانستان است؟ و بسیاری هاشان حتا میداندن که سمرقند و بخارا در ازبکستان است و به این دو مراکیز قدیم فرهنگ فارسی در این یک سده آخر چیها گذشته است و حالا نیز در چی شراعتی به سر میبرد.

همه ی این هارا گفتم تا بتوانم از این گویم که در یک نشست دوستانه فلمساز شناخته ی ایرانیی مقیم آمریکا بهمن مقصودلو و برادرش گفتند که دلشان میخواهد به تاجکستان بروند و دوست دارند آنجا کارهای فرهنگی انجام بدیهند. و من گل گل شکوفته بودم وقتی می دیدم که آنها از شنیدن آهنگهای تاجکی و به خصوص صدای دولتمند لذت میبردند و در چشمان شان شوعله های تازه ی پیدا میشود، ترحهای جدیدیرا میدیدم که در قلب شان تخم میگذاشت.

در قلب من نیز عشق و محبت بر ایرانیان روشنفکر و هنرمند افزون میشود. این آشنای با استاد بهمن مقصودلو و نویسنده ی رومان همسایها   مرحوم احمد محمود از تریق فلم مستند جدید آقای مقصودلو  به روی من باز یک پنجره ی تازه یرا بر ایران و ایرانیان باز کرد. دوباره به ادبیات دلگرم شودم.     

January 14, 2005

تنبلیست یا اسیان

به خدا که دیلم نمی خواهد از پای کامپوتر بلند شوم صبحانه بخورم و اول  به دانشگاه بروم  و بعد از آن به کار. می دانم که روزی  خواهد رسید و برنامه روزانه ی من هم یک طور دیگر شروع خواهد شود و یک طور دیگر به پایان خواهد رسید. اما کی.

این ماه را همیشه تنبلانه گذرانیده ام. و همیشه یادم رفته است که خواهرام را با روز تولدش تبریک گویم. همان روزیرا که با دستان سرد سرد و شکم گوروسنه تر از پیشتر پشت در بیمارستان منتزیر بودم. منتزیر بودم که دایه از در براید و خبر برادر کوچکرا بیاورد. اما باز یک خواهری  به دونیا آمد. بعد از شهزاده، ماهزاده، گلزاده و  خانزاده به دونیا آمد. یادم است پدرم از من پرسید که ایا نامی را میدانم که با زاده تمام شود. من هیچ نامی  چونین به یاد نیاوردم، اما گفتم گلنازه خوب نیست. پدرم در افسورده گیی تمام غرق بود و بیش از این نمی خواست فکر کند و این آخرین خواهرمرا من نام گذاشتم. همین گونه برادرم محمد تنها و با ارمانهای خود با سرپرستی و نگهبانیی ما خواهرانش بزرگ شود.

از این روز حالا هفتده سال گذشته است. یعنی از کودکی و عم و شادی های من هفتده سال گذشته است. دریغ که خواهرانم هنوز دسترسیی کامیل به انترنت ندارند، تا بتوانم بگویم که بسیار دیلم برایشان تنگ است. بسیار تنگ ...    

January 13, 2005

شست هذار صدا که دیگر به جای نمیرسد

آموزگار مان خواسته بود که چیزی بین هفتصد تا هشتصد کلمه نظر خودرا راجیع به یگان مثاعل روز بنویسیم. تمام هفته خودرا مشغول کارهای دیگر گذاشتم تا فکرمرا جمع کنم. مشکیلم موضوع نبود، بلکی زبان بود. انگلیسی. ایمروز چون گفتند موحلت به آخر آمده، چهار ساعت نشستم تا نویشتم. موضوع: 
یبلاگ در جامیع تاتلیتری. من بیچاره برابر این که باید  تایپ خط فارشیرا از بر کنم، همزمان در کوچه های تنگ وفراخ انگلیسی افتو برخواست دارم. شاید بعد از تصحیح معلم آنرا هم این جا نشر کردم.                                             

January 10, 2005

شبذنده داری آدم را دیوانه میکند باور نکونید نوشته های زیررا بخوانید

امشبرا نخابیدم. یکباره یادم آمد که در نوجوانی شیعاری داشتیم: در یک سال هشت شب را نباید خفت و شب زذده داری کرد. شب اول این سال است که نخابیدم. به سال گذشته اندیشیدم...به روزگار خویش و  به زمانه اندیشم که چی قدر با سرعت پیش میروند و به تنبلیهای من پروا ندارند. 

سگاررا خاموش کردم و یکباره تمام وجودم لرزید...هتا از خود نیز اقیب مانده ام! به اترافم که نگریستم جوز صدای غمناک باد دیگر چیزی نی دیده میشود نی شنیده... باد این روزها به پنجرهء ما بسیار ناخون میزند. من که زبان اورا نمیفهمم فقت به آهنگش گوش می سپارم. از راه دوری آمده است... یا شاید من به او رسیده ام. اگر قرار است همساییی او باشم پس باید زبانشرا نیز یاد بگیرم. 

شاید همهء این افسردهگی ناشی از کتاب 1984 جارج آرویل(George Orwell)است که میخوانم. مرا دوباره به یاد آن زمستان سردی میاندازد که از سر گذرانیده یم. من هنوز سردم است از آن روزگاران شور شوروی سرماخورده کیی امیقی با خود آورده ام. این جا هم جوز شوعله های چشمان خویش روشنی دیگری نیست. در این شهر بی آفتاب و برف عشق ورزیدن شرف است، نه؟..

(به اشتباههای املای شاید بسیار ره داده ام ببخشید  شما که خود میدانید بیسوادیی هفتادساله را در هفت سال نمیشود جبران کرد)  

صبح به خیر...

January 5, 2005

Хеч вакт чахонро аз ин нигох дидаед? هیج وقت جهان را از این نگاه دیده ید

Akse Furughe Farrukhzod az sayte  BBC Persian                  پنجره

یک پنجره برای دیدن
یک پنجره برای شنیدن
یگ پنجره که مثل حلقه ی چاهی
در انتهای خود به قلب زمین میرود
و باز میشود بسوی وسعت این مهربانی مکرر آبی رنگ
یک پنجره که دستهای کوچک تنهایی را
از بخشش شبانه ی عطر ستاره های کریم
سرشار می کند.
و میشود از آنجا
خورشیدرا به غربت گل های شمعدانی مهربان کرد
یک پنجره برای من کافیست...

*****
در سکوت و تیره گیی زمان تنها پنجره او بود که فروغ داشت و تمام چشمها و تمام هوشها از او چیزی میخواستند و در او چیزی میدیدند. شاید فقط همین یگ پنجره او بود که وجود داشت و تا هنوز روشنتر از پیشتر باقی مانده است.
 من اورا دیر شناختم، بشیار دیر. وقتی که هژده سال داشتم. اولین شعری که از فروغ از بر کرده بودم این بود:

من آن شمع ام که با سوز دل خویش
فروزان می کنم ویرانه ای را،
اگر خواهم که خاموشی گزینمفروغ فرخذاد
پریشان می کنم کاشانه ای را...

و بعدتر این يکی را از بر کردم:

میروم خسته و افسورده و زار
سوی منزلگه ویرانه ای خوِيش
به خدا میبرم از شهر شما
دل رنجیده و دیوانه ی خویش...

و همین گونه آهیسته ـ آهیسته با او بیشتر آشنا شودم و یا شاید هم هیج وقت با او نتوانیستم آشنا باشم. زیرا تا ایمروز هر دفعه ی که اشعار اورا به دست گیرفته ام چیز تازه ی را در او کشف کرده ام. چیزی را در ذهن زنانه ای خود پیدا کرده ام.
مثلا  در این جای که میگوید:

دلم گرفته است
دلم گرفته است

به ایوان میروم و انگشتانمرا
بر پوست کشیده ی شب میکشم
چراغ های رابطه تاریکند
چراغها ی رابطه تاریکندفروغ

کسی مرا به آفتاب
معرفی نخواهد کرد
کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردنی ست...

***

به سایت بی بی سی فارسی سر زده بودم و دیدم که مطلبی راجیع به سالگرد او گذاشته اند.


 

 

January 4, 2005

Ман хобаму ту бедор, ман бехабар ту хушёр...

من خوابمو تو بیدار ، من بیخبر تو هشیار ...  

То аз хоб бедор шавам, дустон ин хама сухбати гарме доштаанд. Хамеша аз бахс лаззат бурдаам, шояд барои ин бошад ки дар дилам чизеро бедор мекунад, чизхои хуфтаеро дубора дар зехнам фаъолтар месозад.

Холо низ дар пои матлаби кабли чое ки харф аз фарханги иронинажодон меравад, маро боз ба ёди орзуи даврони навчавониям баргардонд. Замоне ки чуз китоб хондан шугли бехтаре надоштам ва шаб то руз ва руз то шаб дар кунчи утоки хеш китоб мехондам ва пардахои торикро пойин мекашидам, то офтоби тобистон ба суроги ман наояд ва аз дустони шуху бозидусти хеш низ пинхон шуда бошам. Он рузхо буд ки дар дилам як орзуе бедор шуда буд: замини бесохиб ва холиеро бихарам ва аз дустонам хохиш кунам то бо хашар онро обод кунем ва девору сакфе бисозем, ки ман мехостам онро кутубхона ном гузорам. Кутубхонаи Хайрхохони зиндадоштани фарханги форси дар Самарканд ва хар ки аз руи тавони худ метавонист аз тамоми гушаву канори дунё китобе бифиристад, то мо форсизабонони бекитоби Узбакистон битавонем дастрасие бар кутубхои мухталиф дошта бошем.

Ин андешаи ман албатта замоне шакл гирифта буд, ки донишчуён ва мактаббачагони Точикистони китобхои дасти дуввуми худро ба мо мефристоданд. Ин радду бадалхо аз тарики мачаллаи "Машъал" сурат мегирифт, ки дар тамоми гушаву канори шуравии кабли дастрас буд ва барои мо кудакон ва навчавонон бисёр шавковар ва чаззоб...

Холо низ шояд ин фикрро дар Точикистон, дар шахри Душанбе бишавад пиёда кард. Хонаи хароберо интихоб кард ва одреси онро аз тарики интернет ба хамаи ирониёне ки метавонанд китобе ба он  сурога ирсол намоянд фиристод ва бо ин кор мешавад кутубхонаи сарватманде дар Душанбе рох андохт. Албатта ин кор касонеро мехохад ки вакти бисёр дар ин кори хайр бигзоранд. Вагарна ман мутмаинам, ки давлати Точикистон ва кутубхонахои расмии он то имруз натавонистаанд, нусхае низ аз кутуби то имруз дар Ирон нашршудаеро чамъовари карда бошанд, то дар дастраси хонандагони худ бигзоранд. 

Шояд низ бахше аз кутубхонахои давлати ё шахсийи то имруз мавчудро ба ин кор бишавад хидоят кард, ки равобити мубодилаи кутуб байни мо точикон, ирониён ва афгонон ба рох уфтад.

Бакия марбут мешавад ба сиёсатхои давлатхои форсизабони хамсоя ки худ хатман дар ин бобат андешаву конунхоеро навишта бошанд, шояд каму беш амал низ карда бошанд, аммо ин вакти он аст ки он китобхонае аз тамоми осори форсизабонони чахон чамъовари бишавад. Чи хуб агар дар Точикистон.