اين هم برای آشنايی بيشتر دوستان ايرانی که سيريليک نمی خوانند با نويسنده اين صحيفه و شهر و ديار او. Ин мусохибаи Мехдии Чоми рузноманигори эрони ва созандаи филми мустанади "Чарху Фалак" бо ман аст ки зери унвони "Савганд ба Самарканд" дар Мачаллаи "Бухоро" (шумораи 31) ба мудирияти Алии Дехбоши чопи Техрон ба табъ расидааст. Дар ин гуфтугу талош кардам назароти худро аз Самарканде ки ман дар он ба воя расидам баён кунам. Муфид донистам ки онро дар ин сахифаи худ низ бигузорам то барои хонандагони эронии худ бо ин тарик аз худ ва шахри худ ва дунёи худ иттилоъе дода бошам. Хамин тавр ба хамшахриёни азизи худ ки хеле дер-дер ба ин мачалла ва хар навиштачоти дигаре аз Эрон дастраси доранд равзанаеро боз карда бошам. - تا آنجا كه مىدانم فرزند كوهستان هستی در قطار كوههاى زرافشان نزديك سمرقند تولد شدم و گراسكوپ من عقرب است. سالهايى كه من درس خوان شدم پدرم دوستداشت روسى بخوانم اما براى من راحتتر بود كه تاجيكى خوانم. زبان من بود. از روستامان آمدم به سمرقند به اختيار خودم. زمان جنگتاجيكستان بود و نمىشد دوشنبه رفت. آن موقعها مد بود كه تاجيكان ازبكستان براى آموزش به دوشنبه مىرفتند. در مكتب ميانه دركلاسى كه من دوره قبل از دانشگاه را مىخواندم كسى نمىخواست زبان و ادب خواند چون نمىشد از آن پول درآورد. بچههايى كهمىخواندند هم معمولاً معلم مىشدند. پدرم فكر كرد من هم مىخواهم معلم شوم. جالب است كه بچههاى كوهستان از ادب تاجيك وحتى ايران باخبرتر بودند در حالى كه حتى استادان آنها در شهر هم گاه به اندازه آنها نمىدانستند و حتى مقابل كاربرد مثلا واژههايى كهاين بچهها به كار مىبردند ايستادگى مىكردند كه شما داريد زبان را خراب مىكنيد. - دوره شوروى و دورهاى كه پس از استقلال وارد دانشگاه شدى با امروز چقدر فرق كرده است؟ از نگاه تاجيكى كه بيرون از تاجيكستان زندگى كرده مىتوانم بگويم... اين دورهها به هم نزديك است. مشكلات ما سالهاست تغيير نكرده. شايد از زمان فرار امير بخارا يعنى زمانشروع حاكميت روس تا به امروز هر سياستى بوده بر ضد رشد زبان و فرهنگ فارسى بوده.نمونه اين ضديت را در تغيير خط ما مىتوان ديد كه تا امروز سه بار عوض شده و هر يكى دونسل كه گذشته، با نسل قبل از خود بيگانهتر گرديده. به هرحال اين هم بود كه تاجيكان در تمامخاك شوروى با هم پيوند داشتند و داد و گرفت فرهنگى ممنوع نبود. بدبختانه امروز پس ازاستقلال آن وضع يگانگى ديگر شده و هرگونه مبادله ممنوع شده است. وضع مكاتب تاجيكىكه در زمان شوروى تأسيس يافته بود در زمان حاضر رو به كاهش داده است. و چون ديگرتاجيكستان اين مكاتب را با كتاب تأمين نمىكند، ازبكستان هم از اين فرصت استفاده برده ودستكم نيمى از آنها را به ازبكى برگردانده است. چنان كه در شهرهاى سمرقند و بخارا امروزيگان مكتب تاجيكى باقى نمانده است. هر مكتبى هم كه باقى مانده در روستاها و كوهستاناست. همه اين مكاتب در عمق نارسايى و مشكلات مواد آموزشى ماندهاند. در دوره شوروى هم نارسايىها بود ولى سيستم مبادله كتاب وجود داشت. ما مثلاً به مجلهمشعل كه مجله كودكان و نورسان بود و در دوشنبه چاپ مىشد نامه مىنوشتيم كه ما كتاب ادبتاجيكى نداريم، آنها كمك مىكردند تا كتابهاى كهنه مدارس تاجيكستان براى ما فرستادهشود و ما از آن درس مىخوانديم. ما خود را شهروند تاجيكستان حساب مىكرديم. گيمن (سرودملى) تاجيكستان را از بر مىكرديم كه لاهوتى نوشته بود. اما وقتى استقلال شد و من آمدمسمرقند بچهها مىگفتند بايد گيمن ازبكستان را بخوانى. من وقتى استقلال شد گيج بودم كهوطن من كجاست. زمان شوروى مىگفتند گيمن كشورتان را خوانيد و ما گيمن تاجيكستان رامىخوانديم و قبول هم مىكردند اما وقتى شوروى پاش خورد وضع عوض شد و از مامىخواستند كه گيمن ازبكستان را به زبان ازبكى بخوانيم كه خيلىها مثل من نمىدانستند. - پس با استقلال بود كه تاجيكان سمرقند با اين واقعيت روبرو شدند كه در مرزهايى قرارگرفتهاند كه از تاجيكستان جداست؟ بله چون زمان شوروى كه شما مىرفتيد در دوشنبه سالها زندگى مىكرديد و بعد هممىآمديد به سمرقند؛ سمرقند زادگاه شما بود و تاجيكستان مركز سياسى شما بود. - مردم اين جدا افتادن را چه طور قبول كردند؟ مردم سياسى نبودند. مىگفتند خب اين كار حكومت است، نمىخواستند به دردسر بيفتند.چون اگر مشكلى درست مىشد، شما بايد تا هفت پشتتان از حقوق اجتماعى محروم مىشديد.تلاش مىكردند حرف نزنند و ما هم بىخبر بوديم معلمها هم چيزى نمىگفتند. اما امروز يكبچه 16 ساله بيشتر از من در آن سالهاى 16 سالگىام مىفهمد. - آموزش زبان تاجيكى به چه وضعى درآمد؟ به همان وضع دره شوروى باقى ماند. مردم عادى به 4-3 ساعت موسيقى تاجيكى و داشتنبرنامه تاجيكى در راديوى ازبكى زبان محلى دلخوش بودند. اما ازبكستان آن را قطع كرد. كانالهاى تلويزيون تاجيكستان هم كه در دوره شوروى قابل دريافت بود امروز قطع شده است.بالاى سوخته نمك آب، تمام آن كتابهاى تاجيكى نشر شده در زمان شوروى هم به دستوردولت از بين برده شد. بهانه هم اين بود كه از نظر سياسى به رژيم كهنه تعلق داشت، اما هنوز همجاى آن كتابها پر نشده است.
- وضع آموزش ادبى و محافل ادبى چگونه بود؟ محفلهاى ادبى كه مىگذشت وقتهايى بود كه لايق شيرعلى مىآمد يا بازار صابر مىآمد ياگلرخسار. پيشتر ميرزا تورسون زاده مىآمد كه مردم با دسته گلها به استقبال مىرفتند. اين يكسازماندهى حزبى دوره شوروى بود و طبيعى بود كه در آن شعر سياسى خوانده نمىشد يا كمترخوانده مىشد. آخرين بار كه لايق شيرعلى آمد و شعر "زهر بادا شير مادر بر كسى كو زبان مادرىگم كرده است" را خواند و بازار صابر آمد و شعر زبان مادرىاش را خواند، اين رفت و آمدها كمترشد و اين بود سالها 1986 - 87 قرن گذشته. بعد از اين، ديگر، شاعران تاجيكستان كمتر بهسمرقند و بخارا آمدند و هيچ كتابى مثل لايق دستاويز (تحفه) نياوردند. تاثراتشان هم هرگونهبود. بعضى از آنها مثل گلرخسار بعد از اين سفرها شعرهايى مىنوشتند مثل آن كه "از سمرقند وبخارايت صدايى نيست نيست" كه باعث روح افتادهتر گرديدن مردم مىشد. اما شاعرانى مثلبازار صابر طور ديگرى فكر مىكردند و مىنوشتند: "اگر بعد اين همه تاريخ پر فراز و نشيب،تاجيك ريشهكن نشد رحمت بر خاك بخارا، رحمت بر خاك سمرقند." در مقابل، شاعران جوانىهم پيدا شدند مثل سياوش كه با ديدار از سمرقند آن را از يك ديد تاريخى نگريستند: در آن شهرى كه هر بيگه به خون خود طهارت مىكند خورشيد سپس بر جانب محرابهاى پاك ريگستان نماز شام مىخواند در آن شهر رسولان عجم پيغمبران شعر به من يك سوره غمگين و پر اندوه نازل شد: سمرقند - زبان تاجيكى در مقايسه با روسى در چه وضعى قرار داشت؟ آنها كه به شعر و ادب علاقهمند بودند مىتوانستند به راحتى به تاجيكى حرف زنند اما اگرمىخواستى متخصص باشى بايد روسى مىخواندى. زبان تاجيكى برابر روسى نمىتوانستباشد. آنقدر كه براى روسى صرف همت مىشد براى تاجيكى نمىشد. اما وقتى يك جوانتاجيكى مىخواست نويسد از او توقع داشتند مثل آنها بنويسد كه روسى مىنوشتند و اونمىتوانست. چرا كه همان ده تا كتاب تاجيكى را كه در كتابخانه مدرسهاش پيدا مىكرد خواندهبود و بيشتر از آن نخوانده بود. حتى اگر اين جوان براى تحصيل به تاجيكستان هم مىرفت،درهايى را به روى خود باز مىكرد كه درهاى ديگرى را به رويش مىبست. زيرا معلمها وقتىمىديدند از بيرون تاجيكستان آمدهاى سخت نمىگرفتند و مىگفتند ما بايد اينها را حمايتكنيم. اين حمايت به اين بها تمام مىشد كه آنها درس نمىخواندند و بعد معلم مىشدند وبرمىگشتند به شهرهاى خود در سمرقند و بخارا و دهههاى آن و نمىتوانستند درست و حسابىدرس دهند. خودم يادم هست اول بار كه شعر نوشتم با يكى از اين معلمها روبرو شدم كه تجربه خوبىنبود. دو دفتر شعر نوشته بودم، دوستانم مىگفتند برو به معلمه نشان ده. بردم اول گفت كه وقتندارم و بعد در خيابان كارهاى مرا گرفت و نگاهى كرد و گفت روان نيست بهتر است وقتت را سرشعر تلف نكنى و بروى يك چيز جدىتر خوانى. وقتى 15-14 سالم بود مىخواستم براساسداستانهايى كه از مادر كلانم مىشنيدم رمان بنويسم. نشستم رمان نوشتن و چون بخاراىشريف شنيده بودم، نام آن را آقساى شريف گذاشتم كه نام كوهستان ما بود. 50-40 صفحهاى كهنوشتم بردم پيش پدرم. او هميشه از سفرهايش به دوشنبه چمدان چمدان كتاب برايم مىآورد. اما خيلى سختگير بود. گفت كه ما فقط بخاراى شريف داريم و آقساى يك دهى بيشتر نيست.بعد هم چون مىدانست كه من دفترهاى شعرم را سوزاندهام گفت اگر تو مىخواستى شاعر شوىبايد تا هفت سالگى اولين دفتر شعرت را نشر كرده بودى پس بيهوده خودت را گرنگ (گيج) نكن.يك نفرى نبود دوروبر من كه مرا تشويق كند. اما وقتى به سمرقند رفتم و به روزنامه آواز سمرقندداخل شدم آن جا استاد ما حضرت صباحى بود كه تازه در 22-21 سالگى مىآمد و به منمىگفت شهزاده ببين ما هجاى بلند داريم و هجاى كوتاه. اين يك جامعهاى بود كه يك دختر درآن مىخواهد شعر نويسد، تازه در 21 سالگىاش كسى مىآيد به او مىگويد وزن چى هست.اين غير از سياستهايى است كه بود و اين كه ما بيشتر به روسى مىنوشتيم و حرف مىزديم وخود من تا 25 سالگى به روسى راحتتر حرف مىزدم و مؤثرتر. - در 12 سالگى شعر نوشتى و بعد به نوشتن داستان رو كردى. الگوهات چه كسانى بودندو چه كسانى را خوانده بودى؟ من بيشتر توى خانه بودم و كتاب مىخواندم. حتى تابستان كه مىشد و همه بيرون مىرفتندو سرخ سياه مىشدند از آفتاب، من كه خانه مىماندم سيب سفيد رنگام كنده رگام معلوم بود.مىگفتند تو مريضى؟ مريض نبودم دوماهه همه كتابهاى تاجيكى خانه را كه 300 تايى كتابكودكان مىشد مىخواندم و هر سال آنها را تكرار مىكردم. اما در شعر سعدى بود و هلالى بودو راهنماى ما به كتاب آنها كتاب مدرسه بود. لرمانتوف و يسنين مىخواندم و سعى مىكردم بههمان آهنگ شعر آنها به تاجيكى نويسم. هيچ وقت دوست نداشتم روسى بنويسم. دوستداشتم به زبان خودم بنويسم. تا اينكه من با شعر نو آشنا شدم. - چه سالهايى بود و با كدام شاعران؟ لايق شيرعلى شعر مىنوشت و اين اواخر سالهاى 80 بود. شاعران جوانتر هم مىنوشتنداما جامعهاى بود كه جوانان را قبول نمىكرد و حتى تا سال 1990 هم باز ما بايد از تورسون زادهپيروى مىكرديم، حتى وقتى شوروى هم پاشيد. مىگفتند تورسونزاده شاعر است. حتى لايق ومؤمن قناعت و گلرخسار هم كه به ميدان آمده بودند معلمهاى ما مىگفتند اينها شاعر نيستند،چهار تا جوان آمدهاند شعر مىگويند؛ تو سعدى را خوان حافظ را خوان. من دوست داشتم بيدلخوانم چون دشوار بود و من فكر مىكردم اگر اين را فهميدم، ديگر باسواد مىشوم همهاش رامىفهمم. مىنشستم مىخواندم در يك غزل 20 تا كلمهاش را نمىفهميدم و در فرهنگ هم پيدانمىكردم، مىرفتم پيش دركتور مدرسه پيش گاو و گوسالهاش بود مىايستادم تا كارش تمام شودمىگفتم مىخواستم معناى اين كلمه را دانم او هم نمىدانست مگر در جمله و در بيت مىآمد وبعد او حدس مىزد و مىگفت. اما مرد دلگرمى نبود نمىخواست تربيت كند. حتى آنچه هم كهدرباره آموزش مثلا وزن در كتابهاى درسى بود معلمها آن را كنار مىگذاشتند فكر مىكردند اينبه درد بچهها نمىخورد. - از شعر نو ايران چه كسانى آنجا معرفى شدند و چه سالهايى؟ اولين آن جشن زبان سالهاى اوايل 80 بود كه نادر نادرپور به تاجيكستان آمد و با شعر انگورخود مشهور شد. بعد از آن لايق شعر "اى طبيعت روز دفنم باز يك آن زندهام كن" را گفت وجوانها استقبال كردند. بعد از آن تولدى ديگر فروغ نشر شد كه بيشتر همان شعرهاى دفتر اوايل اورا داشت و در آخر به تولدى ديگر مىرسيد. بيشتر شعرهاى چارپاره او بود كه ما آنها را از برمىكرديم. خصوصاً وقتى احمد ظاهر بر آن شعرها آهنگ بست در خاطر بسيارى با آن آهنگهاباقى ماند. مثل مرگ من روزى فرا خواهد رسيد جوانهايى كه دنبال ادبيات مىآمدند جوانهاىرمانتيكى بودند. از عشق ناكام شده بودند و به هرحال اندوهى داشتند. يادم هست دورهاى كهداشتيم جوانها مىآمدند مىنشستند در آخر مجلس بيشتر از نصف بچهها مىگريستند و بهاصطلاح غم خود را سبك مىكردند. آنها با آهنگ احمد ظاهر يا شعر فروغ مىگريستند. يكى ازبچهها كه در افغانستان خدمت كرده بود و در آن جا فروغ و احمد ظاهر را كشف كرده بود ما خانهاو جمع مىشديم ولى بسيارى از آنها كه ما به آنها اميد داشتيم پراكنده شدند و رفتند و ديگرآدم نامى هم از آنها نمىشنود. البته وقتى صحبت از آشنايى با شعر ايران مىشود بايد بگويم كه براى ما كه در ازبكستانبوديم كتابهاى چاپ ايران بسيار كمشمار مىآمد. مثلاً يادم هست كه وقتى استاد ادش ايستد بهايران سفر كرده بود حدود 40 كتاب شعر با خود آورده بود كه در فرودگاه تاشكند مصادره شد وفقط با كمك آقاى ابراهيم خدايار از بخش فرهنگى سفارت ايران توانست آن كتابها را نجات دهد و به سمرقند رساند. در ازبكستان از زمان شوروى تا امروز وهم و نگرانى از كتابهاى بهخط فارسى ميراث مانده است زيرا آنها معمولاً هر كتاب خط فارسى را عربى حساب مىكنند وبا محتواى دينى و اسلامگرايى. آقاى خدايار بعدها چون شوق ما را ديده بود يك دوره تاريخ شعر نو شمس لنگرودى هم براىما آورد. اين تمام سواد ما از شعر معاصر ايران بود. ما هم كه مىگويم منظورم همان 10-15نفرى است كه اين كتابها را دست به دست مىگردانديم و در محفلهاى مركز فرهنگى تاجيكانكه زير نظر استاد ادش ايستد و حيات نعمت سمرقندى اداره مىشود از آن بحث مىكرديم. ايناواخر نوبت من بود كه از شعر و شخصيت فروغ حرف بزنم كه با سفرم به اروپا به انجام نرسيدهماند. - يادم هست كه يك بار در صحبتى با عباس معروفى در كتاب فروشىاش در برلين ازفروغ كه صحبت شد گفتى كه فروغ براى ما بليتيس ايرانى بود و از ما پرسيدى كه بليتيسرا مىشناسيم. من نمىشناختم و معروفى هم نمىشناخت تا اينكه يكى از دوستان ديگربه ياد آورد كه سالها پيش شجاعالدين شفا كتابى از ترانههاى بليتيس را ترجمه كردهبود. چرا بليتيس اينقدر با فروغ تداعى مىشود؟ ترانههاى بليتيس سالها پيش به تاجيكى درآمد. من يادم هست كتابى كه مىخواندم مقواشنبود ورق ورق شده بود از بس كه دست به دست شده بود. محىالدين عالمپور آن را از ترجمهفارسى به گمانم به خط سريليك برگردانده بود. ما بليتيس را دوست مىداشتيم و مىخوانديم واز بر مىدانستيم ترانههاش را ولى نمىدانستيم كه او در اروپا به عنوان شاعرى همجنسگرا مطرحاست. من وقتى در لندن اشعار او را به انگليسى خواندم تازه فهميدم كه در اشعار اوهمجنسگرايى هم ديده مىشود. اين چيز بر ما پوشيده بود در آن سالها. به هرحال ما وقتىشعرهاى عريان فروغ را مىخوانديم چيزهايى از بليتيس را در او مىديديم. آن خواهشهاى تنكه حتى در شعر روسى هم كمتر از آن سخن گفته بودند. همين شعرهاى باز و عريان و يا گناهآلودفروغ در ما مشهور بود كه در ايران سوزانده شده و ما اينقدر از ايران رنجيده بوديم كه چرا اينشعرها را مىسوزانند. خود من يك شعر هم گفته بودم با اين مضمون كه چگونه مىشودجمعيتى را احترام كرد كه شعر فروغ را سوزانده. براى ما كه با قيد ادبياتى رشد كرده بوديم كه ازعشق سخن نمىگفت و مىخواست همه چيز گروهى باشد و فرد در آن راه نداشت، شعر فروغ يابليتيس خيلى جاذبه داشت. بليتيس هم مثل فروغ هر چه مىگويد از خود مىگويد و احساساتخود. اين دو زن كسانى بودند كه از خودشان حرف مىزدند و براى ما جوانها كه مىخواستيم ازخودمان حرف زنيم نزديك بودند. جامعه عجيبى بود كه مثلاً قبول مىكرد ما دامن كوتاه كوتاه بپوشيم اما بايد رنگ آن با ديگرانيكى مىبود، دوست نداشتند كسى از ديگرى فرق كند و ما اين چيز را در فروغ مىديديم. - حالا واقعاً فكر مىكنى كه شعرهاى فروغ را سوزاندهاند در ايران؟ ايرانى كه ما آن زمان مىشناختيم براساس خبرهايى بود كه از تلويزيون درباره جنگ ايران وعراق مىديديم. مردانى كه تيراندازى مىكردند و زنهايى كه چادر سياه به سر وحشتزدهمىدويدند و خانههاى خراب شده سر حد. ولى وقتى يك كسى مثل فروغ را مىديديم كهتصوير ديگرى از ايران نشان مىداد با خود مىگفتيم خب اين روسها هستند كه ايران را طورديگر نشان مىدهند. اما در همين حال هم يكى ديگر مىآمد مىگفت كه نه، شعرهاى اين راسوزاندهاند. تا هنوز هم البته من از ايران خيلى سؤالها دارم كه پيش خود روشن نكردهام. واقعاًنمىدانم اين خبرها چقدر درست يا غلط است. - پس يك تضادى مىديديد در اين تصويرى كه از ايران در ذهن داشتيد؟ تضادى بيناخبار روزانه و آن دنيايى كه شعر فروغ از آن نشان مىداد. بله و واقعاً فكر مىكرديم كه ايران همان است كه از تلويزيون مىبينيم و حتى مجلههايىمثل "كلك" هم كه مىآمد چون تصوير نداشت يا از تصاويرى كه داشت نمىشد ايران را پيشچشم آورد باز اين تصوير خبرى از بين نمىرفت. جالب است كه يك بار مجلهاى به دست منرسيد كه براى توريستها نشر شده بود و پر بود از تصوير بناهاى ايران كه من از ديدن آن شاك(شوكه) شده بودم چون خيلى مدرن و اروپايى به نظر مىآمد. حتى حدس نمىزديم كه ايران ايناست اگر مىدانستيم ايران اين است شايد خيلى از جوانهاى ما كه در دوره شوروى در افغانستانخدمت مىكردند به ايران مىرفتند و برنمىگشتند چرا كه ايران كشورى بود كه آدم مىتوانست بهزبان خودش حرف زند و به زبان خودش كار كند و باز و آزاد هم باشد. ولى عكس زنهايى كه باچادر مىديديم كه فقط صورتشان پيدا بود اين زنهاى شوروى را مىترساند. واقعاً من هنوز همنمىفهمم كه ايران بهتر است براى من يا ازبكستان. - حالا كه بحث ايران شد فكر مىكنى كه شاعرانى كه به ايران رفتند با شاعرانى كه درازبكستان يا تاجيكستان ماندند و تماس دست اولى با فارسى ايران پيدا نكردند چه فرقىپيدا كردهاند؟ من ايران نرفتهام ولى مثلاً سهراب سپهرى را خيلى دوست دارم. يادم هست كه يك بار دفترشعرم را به شاعر تاجيك گل نظر دادم. يك سال از مرگ لايق گذشته بود و داشتيم به زادگاه لايقمىرفتيم. در راه خواند و بعد گفت چقدر به اين ايرانىها تقليد مىكنى. گفت ايرانىها را زيادنخوان. ولى بعد فكرى كرد و گفت اما از تاجيكها كى هست كه بخوانى. يعنى خود شاعرهاىكسبى (حرفهاى) هم ماندهاند كه زبان امروزى تاجيك آنقدر كامل نيست كه بتوانيم همه چيز را باآن افاده كنيم. ولى وقتى هم مىروى سراغ فارسى ايران مىگويند اين ايرانگرايى مىكند به آنمعنا كه انگار از فرهنگ خودت دور افتادهاى و دارى به سمت ايران پرستى مىروى. ولى منوقتى ايران مىگويم ايران قديم را مىگويم چون ايران امروز را كه نمىشناسم. آنها هم كه ايرانرفتهاند مثل استاد من حضرت صباحى كه خودش و همسرش محبوبه از بهترين شاعرانسمرقند بودند حالا آن جا براى كه شعر مىگويند؟ شعر آنها در سمرقند قدر داشت اما حال نه درايران قدر دارد و نه آنها مىتوانند به رسم ايران شعر بگويند. شهناز خجندى هم كه آن جاست وقتى برمىگردد به زبانى حرف مىزند كه اين مردمنمىفهمند. يا بعضى قبول مىكنند چون مىگويند خب از ايران آمده و ايران ديدن آرزوى خيلىاز تاجيكهاست. من دوست دارم زبان مقاله و نوشتههاى علمى مشترك يا به هم نزديك باشداما وقتى مىخواهى شعر بگويى ديگر بايد به زبان خودت باشد. آدم اگر مىخواهد خوانندهشعرش ايرانى باشد مىتواند لهجه خود را كنار بگذارد اما اگر براى مردم خود مىگويد آنها زبانايران برايشان آشنا نيست. چرا من بايد به زبان تهران شعر بگويم؟ من مىتوانم زبان سعدى ورودكى را دنبال كنم. مردم زبان رودكى برايش راحتتر است كه بفهمد تا لهجه تهران را. براى ادبشناسان و روزنامهنگاران شناخت آن زبان و نوشتن به آن شايد لازم است كه مخاطبان بيشترىداشته باشند اما چرا شاعر بايد به آن زبان بنويسد؟ ايرانىها به اندازه كافى شاعر دارند. ما هم بايدبه رشد ادبيات خودمان فكر كنيم. حتى ايرانىها هم كه آنجا آمدند وقت شعر گفتن تاجيكان رادر نظر گرفتند نه ايرانيان را. مثل لاهوتى. لاهوتى لهجهاش شيرين بود و مردم لهجه او را مثلزبان يك خويش دور افتاده خود دوست مىداشت اما لاهوتى خود سعى مىكرد كه به زبان اينمردم نويسد اگر چنين نمىكرد شايد اين موفقيت را هم بين تاجيكان نمىيافت. اگر جوانشاعرى بخواهد به فارسى تهران شعر نويسد و آنجا خواننده داشته باشد من تحسين مىگويم امابراى خودم مىپسندم كه خواننده من مردم سمرقند و بخارا باشند. تاجيكهاى تاجيكستانهرچه مىكنند خود دانند اما وطن من سمرقند است. سمرقندى كه مردمش نمىتوانند و اجازهندارند به زبان خود حرف بزنند. براى من شايد حتى به جاى شعر گفتن بهتر باشد كه روم يكبرنامه تلويزيونى سازم و براى مردم سمرقند تا آنها اگر هفتهاى نيم ساعت هم شده برنامهاى بهزبان خود بشنوند و زبانشان را فراموش نكنند. من مطمئنم كه مردم جز كلمههاى روزمره كهتكرار هفتاد يا صد كلمه است كلمه زيادى ياد ندارد، باقى را از ازبكى و روسى مىگيرد. چه طورمىشود براى اين مردم به زبان و كلمات رايج در تهران شعر گفت و پيش اين مردم گذاشت و بازگفت كه من فرزند شمايم؟ اين مثل آن است كه آدم براى مادر بزرگش كه روسى نمىداند شعرروسى ببرد و بگويد من شاعر هستم. رسول غمزتف وقتى به روسى رمان نوشت مردمداغستان، زادگاهش، او را قبول نكردند و گفتند تو نمىتوانى از نام ما حرف زنى. رفت رمان"داغستان من" را نوشت به زبان همان ده كوچك خود كه شايد هزار نفر سخنگو داشت و بعد آن رابه روسى برگرداند تا به خلق خود خدمت كرده باشد. من يا هر كس ديگرى اگر رفت 5 سال، 10 سال ايران ماند و سهراب ديگرى شد و برگشت مردماو را نمىفهمند. - مشكل خط را چهگونه مىبينى، در كندى اين رابطه و انتقال مفاهيم زبانى؟ خب خط فارسى واقعاً هم مشكل است من خودم شعر فروغ و سهراب را به خط سيريليكخواندهام همانطور كه كلاسيكها را هم به همين خط خواندهام؛ هنوز هم اگر بخواهم با شعرىاحساس نزديكى كنم و آن را روان بخوانم بايد از خط فارسى به سيريليك برگردانم. اما هستندشاعران جوانى در سمرقند مثل خواجه و دلشاده و شكر كه آنها هم با خودآموزى خط فارسى راياد گرفتهاند و بهتر از من مىخوانند و شعرشان هم به همين جهت بهتر است. - خط فارسى را خودت چگونه ياد گرفتى؟ با خيلى سختى. من اين خط را از روى شوق مىآموختم و پيش خود. نه سالم بود و چونكسى نبود كه راهنمايى كند تا مدتها خط فارسى را از چپ به راست مىنوشتم مثل سيريليك.هنوز هم در نوشتن صداهايى كه سه چهار نشانه دارند مشكل دارم و شايد هميشه خواهم داشت.به هرحال خطى بود كه ما از روى گستاخى و پافشارى شخصى مىآموختيم وگرنه به كارنمىآمد چون كسى آن را نمىنوشت و نمىخواند. روسى همه جا مسلط بود. اگر هم چند نفرىبودند كه سواد اين خط را داشتند و دستخط خوبى هم داشتند كسانى بودند كه در دانشگاهكارشان با دستنوشتههاى فارسى بود ولى مردم از علم آنها نمىتوانست بهره برد. - مردم ايران به سمرقند خيلى افسانوى نگاه مىكنند. سمرقند را با رودكى مىشناسندو با شعر حافظ به ياد مىآورند. سمرقند امروز چه قدر با آن سمرقندى كه سيماىافسانهاى دارد نزديك است يا از آن دور است؟ من مردم ايران را براى همين دوست دارم كه با افسانههاشان زندگى مىكنند. اگر مىخواستندبا واقعيت زندگى كنند كه زندگى خيلى سخت مىشد! سمرقندى كه آنها تصور مىكنند مثلهمان ايرانى است كه ما تصور مىكنيم. وقتى ما مىگوييم ايران اين ايرانى است كه براى مافردوسى معرفى كرده و هفتاد سال مبارزه روسها آن را از ذهن ما نبرده و نمىتواند ببرد. ايرانىهاهم از پشت آن ديوارهاى سنگين نديدند كه بر سمرقند چه مىگذرد. اين يك تصورى است كهآدم دوست ندارد آن را ويران كند حتى اگر رفت و خلاف آن را ديد هم آن را قبول نمىكند. يكدوست ايرانى من مىگفت كه چه طور وقتى براى اولين بار به سمرقند مىآمده موهاى بدنش ازهيجان راست شده بوده. شايد فكر مىكرده كه در ريگستان هنوز شاه نشسته است و دانشمنداندر مدرسهها و كاروانها در حال ورود به شهرند و بازار همان بازار عصر قديم است. چنان كهبراى ما ايران اين طور است. براى ما ايران آنجاست كه فردوسى در آن قدم مىزده و حافظ دركوچههاش مىرفته است و سعدى در آن زندگى كرده است. ايران، ايران فروغ و سپهرى استبراى ما. اين گذشته است. اين يك معناى مهم دارد كه ما به گذشته خود مىنازيم و به خاطرهمان گذشتهاى كه داشتيم امروزه خودمان را صبر مىكنيم. اگر آن احترام را نمىداشتيم به گذشتهخودمان، اگر شاهنامه فردوسى را نداشتيم و اگر رودكى و حافظ را نداشتيم براى ما چه اهميتداشت كه فارسى حرف زنيم و بگوييم كه تاجيك هستيم. مىگفتيم روس هستيم و زندگىامروزمان مىگذشت. اما نمىشود. اگر روزگار امروز سمرقند و بخارا را نمىشناسند باشد، اماهمين كه تاريخ ما را مىشناسند من به آنها احترام مىكنم. اگر هم ندانند كه امروز در سمرقندديگر مدرسه فارسى نيست يا كسى شعر روان نمىگويد يا در بخارا اصلاً كسى فارسى نمىخواندعيب آنها نيست. اين يك مبارزه هفتاد هشتاد ساله است كه امروز از آنچه از آن دفاع مىكردندهمين باقى مانده است كه مىبينيم. ايران هم چه مىتواند بكند. روشنفكران ايران البته ازدولتشان جلوتر هستند كه از اين حرفها بحث مىكنند. گفتگو از مهدی جامی؛ نقل از: بخارا، شماره 31
March 8, 2004 1:28 AMشاد شدم از خواندن مصاحبه تان به خط فارسي. آرزويم شده بود كه بتوانم صحيفه تان را بخوانم. كاش مي شد نوشته هايتان را به خط ما نيز بنويسيد. بارها به اين صفحه آمده بودم و تلاش كرده بودم از روي راهنماي خط سيريليك چند خطي بخوانم، اما سخت بود. اشك به چشمم آورديد، اشك شوق و دوري، با سخنانتان كه بوي يار و همزبان قديمي و ديرياب را داشت.
Posted by: صبح at March 8, 2004 11:21 PMدرود به شما، من يک ايرانی هستم که در سويس زندگی ميکنم، و از آشنايی با يک هموطن تاريخي و همتبارم که زاده شهر عزيزِ سمرقند هست بسيار بخود ميبالم واميدوارم که هميشه شاد باشيد، سوالی دارم، آيا فکر نمی کنيد که مردم سمرقند به خاطر دوری از فرهنگ ايرانی خود بعد از مدتی فرهنگ تاجيکی خود را فراموش کنند، من واقعا از اينکه الان سمرقند از ما جدا هست احساس خوبی ندارم اميدوارم در آينده با آمدن يک حکومت ملی و مناسب برای ايران ما همه باز بتوانيم، با هم متحد شويم و ايران ويچ قديم را بسازيم، به اميد روزی که تمام مرد م سرزمينهای خراسان بزرگ و مردم ايران فعلی دوباره متحد شويم و يک قدرت تمام عيار شويم . ايا فکر ميکنيد که امکان دارد ما باز دوباره با هم متحد شويم؟ کمی از خودتان برايمان بنويسيد. نورزتان پيروز و چهارشنبه سوری خوبی داشته باشيد .پاينده باشيد
Posted by: yek irani digar at March 14, 2004 9:43 PMhi mam,
if you received my message, please reply me.
peace,
muzaffar
Salom Shahzoda
ba man binavis va khudatro maalum kun to ki man kitobamro ki bakhshida ba Samarkandu Bukhorost ba tu bifiristam.
Bo ehtirom
Sattor
Салом Шахзодачон!
Имруз то дергох пас аз рафтани Шумо дар ин сахфа мусохибаатонро мутолиа кардам. Хеле писандам афтод. Дигарбора аз сухбатхои самими, ки бо Шумо ва устод Махди доштам, ёд кардам. Иншоаллох ин сухбатро ният дорам, барои рузномаи "Точикони дунё" чун рамзи ихлос ба Шумо ва устод Махди нашр кунам. Имкон дорад, ки акси мазкурро барои ашъоратон ба кор гирам. Агар Шумо тавонистед, бо емайли ман дигар аксхои чолибу макбули хешро ирсол намоед, то аз онхо хам истифода кунам.
Ба Шумо барор мехохам. Хамаруза аз ин сахфаатон истифодаи фаровон хохам кард.
Дуогу ва иродатманди Шумо Нурали Нурзод
درود . درود به شما هم ميهن و هم تبار . يار ديرين . اگرچه از سمرقند و بخارا دوريم ولي روحمان براي هميشه تاريخ در آنجا پرواز ميكند و به ياد گذشته هاي پر شكوهمان دلخوشيم به ياد بزرگان و دانشمندان ايران زمين به ياد زردشت به ياد شاعران خطه خراسان اين پيشگامان شعر فارسي و به ياد همه كسانيكه براي عظمت سرزمين ايران كوشيدند. ما ايراني تباران بايد دوباره با هم متحد شويم به اميد آن روز
Posted by: اشتهارد at June 30, 2004 3:52 PMسلام و درود بر شما
من بسیار شادمان شدم که هم تبار و هم مهینم از کشور دیگری سخن می شنونم. سخنهای غم انگیز و سنخهایی که بوی آرزوی جهان بهتری را دارد.
پیروز و سربلند باشید
Posted by: doost at June 30, 2004 5:25 PMخواهر گرامی، درودهای گرم مرا از راه دور بپذيريد. به شما افتخار ميکنم. دلهايمان که همبسته اند، به اميد آنکه سرزمين مان نيز چون گذشته همبستگی و پيوند يابند.
Posted by: farzad at June 30, 2004 6:32 PMبا درود به شما دوست و هم ميهن گرامیام ... من یک ایرانی لُرستانی می باشم و از خواندن نوشتارهای زیبا و شیوایتان بسیار بهره بردم ... و بدرستی از اینکه با یک هم میهن دور افتاده از میهن اصلی خود یعنی ایران آشنا می شوم بسیار خرسند وخوشحالم ... ( قسمتی از نوشتار محمدجان شکوری بخارایی)بدین گونه است،شاید شما خودتان این نوشتار ایشان را بهتر از من بدانید، ولی ایشان این گونه گفته، که تاجیکان از ایرانیان شرقیاند و وطن تاریخی آنها، خورآسان بزرگ(خراسان) میباشدکه شامل آسیای میانه و قسم زیادی از افغانستان امروزی (خورآسان کوچک)،شرق وشمال شرقی ایران کنونی است. استاد شکوری پی درپی آگاه میکند که پرتگاه نزدیک است...// به پیش پا نمیبینی چه افسون است تحقیقت؟// زبان خود نمیدانی، چه نیرنگ است عرفانت؟!// ... تانیی صاحب زبان خویش// نشوی صاحب جهان خویش // ... پارسی گویی،دری گویی ورا // هرچه می گویی بگو ... بهر من تنها زبان مادری است // همچو شیر مادر است // بهر آن تشبیه دیگر نیست،نیست// چون که مهر مادر است. ....زبان تاجیکی همراه با زبان خویشاوندش- پارسی(فارسی)-در گروه زبانهای جنوب غربی ایران است ... واژهی آزادگان به معنای آریایی- تاجیکان (ایرانی نژاد) ...استاد رودکی می فرماید: //میآرد شرف مردمی پدید // آزادهِنژاد از در مَخرید //دایم به جان او بلرزم زیراکه //مادر آزادگان کم آرد فرزند//... دقیقی میگوید : // من از پاک فرزند آزادگانم // نگفتم که شاپور اردشیرم // ... پردیس (فردوسی بزرگ) می گوید : بزرگان و با دانش آزادگان //نوشتند یک سر همه رایگان // ...ناصرخسرو قبادیانی نیز خود را آزادنِژاد گفته است : // امروز شرم ناید آزادزادگان را //کردن به پیش تُرکان پشت از طمع دوتایی // .... در سمرقند قندِ ما شد زهر // در بخارا بخار گردیدیم ... دوست گرامی سعدی میگوید : جدایی تا نیفتد دوست قدردوست کی داند // شکسته استخوان داند بهای مومیایی را // ... متاسفانه همانطور که فرمودید بعد از فروپاشی شوروی سابق در جمهوری بخارا اشخاصی روی کار آمدند که تحت تاثیر عقاید پانترکیستی و ازبکی بودند... در هر صورت ما شما را خیلی دوست داریم به هیچ عنوان تاجیک را غیر ایرانی نمیدانیم . بسیار نارحت هستیم از اینکه تاجیکان از دیگر ایرانیان جدا هستند برای ما خورآسان این خراسان نیست ما خورآسان را با سمرقند وبخارا و... می شناسیم همانطور که شهرهای قفقاز مانند :گنجه و دربند و باکو و تفلیس وشروان وایروان ونخجوان و... را جدای از ایران نمیدانیم ... درود بر شما ... پاینده باد ایران ویج ... و این آدرس وبلاگ من می باشد (www.airyana.persianblog.com) وبلاگ فرهنگ ایرانیان باستان.
Posted by: aryan at June 30, 2004 8:33 PMسلام دوستان. من يك ايراني مقيم شهر تبريز هستم. دلم مي خواهد با تاجيكي و تاجيكستان آشنا بشوم. مرا كمك كنيد. آدرس ايميل من اين است:
karimshafaee@yahoo.com
اين هم شعر هايي از من:
كريم شفائي
karimshafaee@yahoo.com
1
باي ذنب قتلت
اين بانگ ان الحق از كدامين حنجره بر مي خيزد؟
ققنوس كدامين خلواره آتش و دود
مرگ را به سخره گرفته است
كه سردار من چهره و گيسوي
چنين به خون خويش مي آرايد؟
گلگونه مردن رسم سرخ جامگان است،
سپيد جامه من چقدر خون از جگر بايد بر آرد
كه غسل شهادتش بر آيد؟!
2
مرا از صليبم پايين بكشيد!
كتاب ها دروغ نوشته اند
وقتي لب هايت براي يك چكه عشق چاك خورده اند
مسيح هم اگر باشي
وسوسه عاشق شدن رهايت نخواهد كرد!
3
شاه ماهي ها و گوش ماهي ها
همهمه باد دور شده است
و گوش ماهي هايم
بي هيچ دلهره اي
نام تو را آواز مي دهند!
آيا شاه ماهي ها اجازه خواهند داد
تو يك بار ديگر
سر از آب در آوري و
با افسون نگاهت
در اعماق آب ها غرقم كني؟
4
وقتي چشم هاي تو قشنگ تر از شعرهاي من هستند
چه فايده من اگر
زيباترين شعرهاي عالم را بسرايم
و تو با حجب و حيايي دخترانه
فقط بگويي: خيلي قشنگند!-
وقتي كه چشم هاي تو
قشنگ تر از شعرهاي من هستند و
من هيچ وقت نتوانسته ام
چشم در چشم تو بدوزم و بگويم:
خيلي قشنگند!-
5
آشيانه اي براي تو
رنجشي كه در صدايت به ارتعاش در آمده بود
آواي پرنده خسته اي بود كه شاخه اي براي نشستن نمي يافت
برف روپوشي كشيده بود بر باغ
و هيچ دانه اي به هيچ منقاري نمي رسيد
من ميان تب و درد- به خود لرزيدم
تا برف از سر و روي بتكانم
6
گرماي آفتاب را از من نگير
چشمانت را كه باز مي كني
در دهليزهاي خنك خواب مي لغزم و پيش مي روم،
اما پلك كه بر هم مي گذاري
سرماي كريه زمستاني از خواب مي پراندم!
هيچ وقت نگاه از من مگير
كه از تاريكي سايه ها عجيب بيزارم!
7
نطع خونين
دست چپ ات را بيهوده بر آن نطع خونين نهاده اي
تقدير تو را نه دست چپ - و نه دست راست،
تقدير تو را دلت رقم زده است.
ساطورت را بر سينه ات فرود آور!
8
در مسلخ عشق چه عاشقانه آواز مي خواني عاشق!
مگر كمر به قتل خورشيد بسته اي
كه چنين تابنده وتابان به درخشش در آمده اي
از پس آن مردمك هاي سياه همچون شب پر ستاره!
هرم آتش كدام قبيله از درونت سر بر مي كشد
كه ديدگانت را چنين شعله ور كرده اي
وقتي كه ازعشق سخن مي گويي!
آيينه كدام جادوگر رازها و رمزها بر چشمانت پرتو مي افكند
آنگاه كه آوازخوانان گرد سر من به رقص در مي آيي
تا تيغ جلادت عاشقانه فرود آيد بر گردنم!
9
عاشق ترين مغروق جهان
من با تو از انگشت هايي سخن گفتم
كه قطره قطره اشك از گونه هاي خيس پاك مي كنند،
اما تو كه عاشق غواصي بودي
مرا جا گذاشتي
تا سيلاب اشكم دريايي شود توفنده و طوفاني-
و آن وقت تو
چنان قهرمانانه شيرجه بزني در اعماق تاريك
كه روزنامه ها از انتظار به خود بلرزند
و با هيجان تيتر بزنند:
جنازه عاشق ترين مغروق جهان را از آب گرفتند!
10
آقاي دكتر، ما خوب مي شويم؟
چرا ماتت برده
خيابان ها پر از آدم هايي است كه به ديد و بازديد مي روند
رخت هاي عيد مان كجاست
ما هم مي توانيم نونوار كنيم و راه بيفتيم
مثل همه
تو لب هايت را رژ مي مالي
و من گره كراواتم را سفت مي كنم
آن وقت تو مثل هنرپيشه ها آرنجت را پيش مي آوري
تا من دست در بازويت كنم و به روي همه رهگذران لبخند بزنم
اين مهم نيست كه آدم واقعا خوشبخت باشد
خوشبخت آنهايي هستند كه
اداي آدم هاي خوشبخت را در مي آورند
ومن و تو
مي توانيم در اين روزهاي پر ازدحام نوروزي
اداي آدم هاي خوشبخت را درآوريم
و به ريش بدبخت هايي كه خوشبختي يادشان رفته- بخنديم
11
نيست آيينه اي، تا بر افروزد شعله اي
پاس می دهد روزان
و شبان
بر سوخته کشتزارم
مترسکی که نیست او را
پروا
از باد
یا باران
یا پاشیده ماه تابان.
آواز که بر می دارد خاک
حنجره عطش شکاف می خورد
در آستان یک روز پاک.
آواز
لرزش
شوق!
می آید
که ستاره کند دامانش
می آید
که مهتاب کند هر شب آسمانش.
اما نیست آیینه ای
که بر افروزدشعله ای
در نگاهش.
10 شعر از:
كريم شفائي
karimshafaee@yahoo.com
1
بر گذرگاه گزمه ها و شحنه ها
گره از زبانت بگشاي و-
فريادي در كش- شرابي سركش،
زلف پريشان كن و- آنگاه: گريبان چاك!
و به گذرگاه گزمه ها و شحنه ها- فرود آي پاك!
اگر در مسلخ عشق سنگبارانت كنند- حتي به رسوايي،
به از آنكه بغض در گلو ماني و سخن گفتن نتواني!
2
جهاني كه سراسر سياهي است!
چه مي خواهيد از جان من؟
طناب انداخته ايد كه با من چه كنيد،
كه مرا از درون سياهي ها بيرون بكشيد؟
در جهاني كه سراسر سياهي است
از سياهي دستان من به وحشت افتاده ايد؟!
مگراين سياهي را من با خود به جهان آورده ام
كه بر عليه ام چنين ظالمانه مي شوريد؟
نگاهي به سرتا پاي تان بياندازيد،
اين سياهي سر و روي شماست
كه بر دست و بازوي من ماليده است!
3
خنياگر آواز عشق
بيهوده پرسه مي زني
جست و جو هايت تو را به جايي نخواهد رساند
هيچ فلشي راهت را به تو نشان نخواهد داد
و تو همه كوچه ها و خيابان ها را زير پا خواهي گذاشت
بي آنكه نشاني از خنياگري بيابي
كه سال ها پيش براي تو آواز عشق خوانده بود!
4
گردباد
فقط آنهايي كه باد كاشتند-
طوفان درو كردند!
من كه برايت هزار سينه آواز خوانده بودم
از پرواز پرستو هاي عاشق،
براي چه گرفتار گردبادي ام كه-
مرا در خود مي پيچاند و مي غلتاند و مي گرياند؟
5
آوازي براي آيينه ها
لال چرا نشسته اي؟
دهان باز كن
بگذار آواز خوان عاشقي كه
درون سينه ات بال بال مي زند-
صدايش را رها كند!
در اين بهت خاموش
تو از چه مي ترسي طفلكم؟
از خشكي و برهنگي پوسته تلخي كه-
جان شوريده مرا به بند كشيده!
من كه آن نيستم
تو هم كه اين نيستي،
تو پر هياهوترين گنجشك باغ ها-
و من نهال ترسيده اي
كه وحشت زمستان به يكباره پيرش كرده است!
پرنده زيبايم
خاموش چرا مانده اي؟
دهان باز كن و عاشقانه بخوان!
6
اشك ها تو پاك كن دختر!
اشك ها تو پاك كن دختر،
اين جاده هاي خالي
هيچ مسافري رو به شهر تو نخواهند آورد!
اشك ها تو پاك كن،
آدم كه با چشم هاي گريان
راه نمي افته به سوي افق هاي دور!
بند ساك دستي ات رو بنداز روي شونه ات و-
راه بيفت دختر!
اگه همه سفر مي كنند كه چيزي به دست بيارند
تو سفر مي كني كه چيزي رو از دست بدي!
دختر، غم هاتو بذار و راه بيفت!
7
مضرابي بر گلوي بغض!
تلنگري بر پوسته وهم آلود شب
و ضربه اي نا به هنگام
بر پوست كشيده دف
آنگاه - مضرابي سنگين
بر سيم بر افروخته تار
تا آشوبي به پا شود
در گلوي بغض كرده اي كه
به قدر هزار آسمان بهاري
فرياد در سينه انباشته است!
8
سيلابي كه مرا به رودخانه برد!
باران همهء شب يك ريز مي باريد
و من هرچه پلك زدم
نتوانستم جلوي اشكم را بگيرم
و آن وقت
بغض كه شكست
سيلاب مرا به رودخانه اي برد-
كه تو قلاب به دست
در كنار آن:
به انتظار نشسته بودي!
9
اشك هايت را نگهدار براي صبحانه مان!
نمي خواهم برايم اشك بريزي
اشك هايت را براي صبحانه مان نگهدار
نيمرو با قطره هاي اشك تو
عجيب مي چسبد!
امشب بيا بزنيم زير خنده
و به مضحكه اي بخنديم-
كه روزهاي مان را
تاريك تر از شب هاي مان رقم زده است!
10
سايباني براي روشنفكران خسته كافه هاي تاريك و دودآلود!
صندلي ها را كنار پياده رو ها بچينيم
و سايباني از رنگ هاي شاد زندگي را
بر بالاي سر بر افرازيم
تا روشنفكران خسته كافه هاي
تاريك و دودآلود
دمي كنار حوض خاطره ها بنشينند
و به روي رهگذران لبخند بزنند!
پنج قطعه شعر
كريم شفائي
karimshafaee@yahoo.com
1
مادرم بافتني مي بافد هنوز
مادرم رفته است
نمي دانم
توي حياط است شايد
شايد هم
در روياي كودكي هايم
تند تند بافتني مي بافد هنوز
شايد هم امشب
با دست هاي گرم جواني اش
برايم بادبادك هوا كرده
هم پاي پنجره نشسته
زلف هاي پريشانم را شانه كرده
هم بوسه بر لپ هايم نشانده
چه مي دانم
شايد وقتي قطره هاي باران را
توي دلش انبار مي كرده
به فكر تشنگي هامان بوده
كه خستگي ها را روز به روز
بر خود آوار مي كرده
من نبودم آن شب
با عروس خود
شايد قصه مي گفت
يا مثل اون وقت ها
نگران حال ما بود و
غصه مي خورد
نمي دانم
اما گيسوي آرزو
خيس شبنم بود آن شب
وقتي فهميدم
دلم سوخت
خواهرم گريه كرد
آفتاب كه در آمد
صداي شيون پدر بريد
اشك خواهرم خشكيد
مادر رفت پشت سايه ها
و من از پنجره كه نگاه كردم
توي حياط بود هنوز
2
رويش جوانه ها
سادگي با سيماي شب
به آبشخور عاطفه مي رفت
چونان يك اسب،
و طراوت مهتاب بر يالش مي درخشيد.
خيس بود پلك باغ
و شبنم در اشك او بلور مي شد
و رنگ مي خورد سايه روشن گياه
در عطر دلپذير رويش جوانه ها.
3
آنجا روستاي من است
در آنجا
در پشت چپر هاي اندوه بار عشق
روستايي است
كه مردمانش را من خوب مي شناسم.
در آنجا
شعر من خوشبخت است
و انسان در آيينه عشق
سيماي ساده اي دارد.
در آنجا
وقتي باران مي بارد،
خاك مي خندد
پنجره شكوفه مي كند
و نسيم در ارتعاش شوق به رقص در مي آيد.
كسي از سرما
به خود نمي لرزد
وكسي از تنهايي خويش
به تنگ نمي آيد.
آنجا اندوه آويزه چشم هاست
و هيچ كس بيهوده نمي خندد.
آنجا روستاي من است
و شعر من آنجا احساس آزادي مي كند.
در آنجا دستان تاول زده دهقان
آيينه عشق است
و زمين در رنج مادران
به سجده مي نشيند.
در آنجا
دروغ سكه قلبي است
كه خريدار ندارد
و مردم باور خود را تنفس مي كنند
و به يقين خويش نماز مي برند.
در آنجا گل كوكب رنگ زيبايي دارد
گندم بر سفره ها مي رويد
و دانه در تنهايي خويش سبز مي شود.
اگر رهگذري راه گم كند
هزار فانوس
بر درگاه هزار خانه آويخته مي شود
و هزار دختر كوزه به دوش
از هزار چشمه نور
براي او آب حيات مي آورند.
4
شعر هاي مادرم
واژه هاي شعرم را
چيده بودم توي آفتاب
گاهي كه باد مي آمد
زلف شعرم مي آشفت
آن قدر مي خنديدم
كه گوله هاي اشك را
توي تاقچه مي چيدم
حتي مي رفتم تا لب باغچه
شعرامو تو كرت مي كاشتم
وقتي بهار مي شد
شعرم شكوفه مي كرد
هر صبح غنچه مي داد
مادرم با عطر بهار نارنج
چاي دم مي كرد
حتي گاهي مي رفت پشت بام
آشيانه مي ساخت
زمستان كه مي آمد
هزار پرنده را رازيانه مي داد
5
قصه ها و غصه ها
يك شب
كه خوابم مي آمد
پشت حوصله نور خوابيدم
كسي آمد
در خواب بيدارم كرد
خسته بودم، خنديد- آرامم كرد
گفتم قصه بگويم
آواز شد
گفتم غصه بگويم
بيمار شد
وقتي بر گشتم
مادرم رفته بود
خواهرم بيدار بود
You are invited to check out some relevant pages about http://www.aesthetics.co.il/ כתם http://www.aesthetics.co.il/ הרמת חזה http://www.aesthetics.co.il/ הצרת היקפים צלוליט http://www.aesthetics.co.il/ פסוראזיס http://www.aesthetics.co.il/ אריאל http://www.aesthetics.co.il/ בוטקס http://www.aesthetics.co.il/ בוטוקס http://www.aesthetics.co.il/ אוזניים http://www.aesthetics.co.il/ שאיבת שומן http://www.aesthetics.co.il/ ביו אלקמיד http://www.aesthetics.co.il/ צלוליט http://www.aesthetics.co.il/ קמטים http://www.aesthetics.co.il/ הורדת שיער http://www.aesthetics.co.il/ שיער ליזר http://www.aesthetics.co.il/ כירורגיה פלסטית http://www.aesthetics.co.il/ שאיבת שומן http://www.aesthetics.co.il/ קלאס קליניק http://www.aesthetics.co.il/ הסרת שיער בליזר http://www.aesthetics.co.il/ חזה גדול http://www.aesthetics.co.il/ מילוי קמטים http://www.aesthetics.co.il/ פיגמנטציה http://www.aesthetics.co.il/ בליזר http://www.aesthetics.co.il/ הסרת שיער ליזר http://www.aesthetics.co.il/ נימי דם http://www.aesthetics.co.il/ אקנה http://www.aesthetics.co.il/ מדיקל http://www.aesthetics.co.il/ ניתוחים פלסטיים http://www.aesthetics.co.il/ הסרת שער http://www.aesthetics.co.il/ ניתוח עפעפיים http://www.aesthetics.co.il/ מתיחת פנים http://www.aesthetics.co.il/ עיבוי שפתיים http://www.aesthetics.co.il/ הגדלת חזה http://www.aesthetics.co.il/ צלקות http://www.aesthetics.co.il/ ניתוח חזה http://www.aesthetics.co.il/ עיבוי שפתיים http://www.aesthetics.co.il/ פצעי בגרות http://www.aesthetics.co.il/ ניתוחי לייזר http://www.aesthetics.co.il/ יופי http://www.aesthetics.co.il/ ניתוח לייזר http://www.aesthetics.co.il/ פילינג http://www.aesthetics.co.il/ שיער לייזר http://www.aesthetics.co.il/ הצערת עור בלייזר http://www.aesthetics.co.il/ הגדלת חזה http://www.aesthetics.co.il/ כתמי http://www.aesthetics.co.il/ ניתוח פלסטי http://www.aesthetics.co.il/ ניתוחי חזה http://www.aesthetics.co.il/ נשירת שיער http://www.aesthetics.co.il/ הצערת עור http://www.aesthetics.co.il/ השתלות שיער http://www.aesthetics.co.il/ שיער בלייזר ... Thanks!!!
Posted by: אמריקן לייזר at July 22, 2004 5:16 AMYou are invited to check out some relevant pages about http://www.aesthetics.co.il/ כתם http://www.aesthetics.co.il/ הרמת חזה http://www.aesthetics.co.il/ הצרת היקפים צלוליט http://www.aesthetics.co.il/ פסוראזיס http://www.aesthetics.co.il/ אריאל http://www.aesthetics.co.il/ בוטקס http://www.aesthetics.co.il/ בוטוקס http://www.aesthetics.co.il/ אוזניים http://www.aesthetics.co.il/ שאיבת שומן http://www.aesthetics.co.il/ ביו אלקמיד http://www.aesthetics.co.il/ צלוליט http://www.aesthetics.co.il/ קמטים http://www.aesthetics.co.il/ הורדת שיער http://www.aesthetics.co.il/ שיער ליזר http://www.aesthetics.co.il/ כירורגיה פלסטית http://www.aesthetics.co.il/ שאיבת שומן http://www.aesthetics.co.il/ קלאס קליניק http://www.aesthetics.co.il/ הסרת שיער בליזר http://www.aesthetics.co.il/ חזה גדול http://www.aesthetics.co.il/ מילוי קמטים http://www.aesthetics.co.il/ פיגמנטציה http://www.aesthetics.co.il/ בליזר http://www.aesthetics.co.il/ הסרת שיער ליזר http://www.aesthetics.co.il/ נימי דם http://www.aesthetics.co.il/ אקנה http://www.aesthetics.co.il/ מדיקל http://www.aesthetics.co.il/ ניתוחים פלסטיים http://www.aesthetics.co.il/ הסרת שער http://www.aesthetics.co.il/ ניתוח עפעפיים http://www.aesthetics.co.il/ מתיחת פנים http://www.aesthetics.co.il/ עיבוי שפתיים http://www.aesthetics.co.il/ הגדלת חזה http://www.aesthetics.co.il/ צלקות http://www.aesthetics.co.il/ ניתוח חזה http://www.aesthetics.co.il/ עיבוי שפתיים http://www.aesthetics.co.il/ פצעי בגרות http://www.aesthetics.co.il/ ניתוחי לייזר http://www.aesthetics.co.il/ יופי http://www.aesthetics.co.il/ ניתוח לייזר http://www.aesthetics.co.il/ פילינג http://www.aesthetics.co.il/ שיער לייזר http://www.aesthetics.co.il/ הצערת עור בלייזר http://www.aesthetics.co.il/ הגדלת חזה http://www.aesthetics.co.il/ כתמי http://www.aesthetics.co.il/ ניתוח פלסטי http://www.aesthetics.co.il/ ניתוחי חזה http://www.aesthetics.co.il/ נשירת שיער http://www.aesthetics.co.il/ הצערת עור http://www.aesthetics.co.il/ השתלות שיער http://www.aesthetics.co.il/ שיער בלייזר ... Thanks!!!
Posted by: אמריקן לייזר at July 22, 2004 5:16 AM