March 08, 2004

سوگند به سمرقند

اين هم برای آشنايی بيشتر دوستان ايرانی که سيريليک نمی خوانند با نويسنده اين صحيفه و شهر و ديار او.

Ин мусохибаи Мехдии Чоми рузноманигори эрони ва созандаи филми мустанади "Чарху Фалак" бо ман аст ки зери унвони "Савганд ба Самарканд" дар Мачаллаи "Бухоро" (шумораи 31) ба мудирияти Алии Дехбоши чопи Техрон ба табъ расидааст. Дар ин гуфтугу талош кардам назароти худро аз Самарканде ки ман дар он ба воя расидам баён кунам. Муфид донистам ки онро дар ин сахифаи худ низ бигузорам то барои хонандагони эронии худ бо ин тарик аз худ ва шахри худ ва дунёи худ иттилоъе дода бошам. Хамин тавр ба хамшахриёни азизи худ ки хеле дер-дер ба ин мачалла ва хар навиштачоти дигаре аз Эрон дастраси доранд равзанаеро боз карда бошам.

- تا آنجا كه مى‏دانم فرزند كوهستان هستی

در قطار كوه‏هاى زرافشان نزديك سمرقند تولد شدم و گراسكوپ من عقرب است. سال‏هايى كه من درس خوان شدم پدرم دوست‏داشت روسى بخوانم اما براى من راحت‏تر بود كه تاجيكى خوانم. زبان من بود. از روستامان آمدم به سمرقند به اختيار خودم. زمان جنگ‏تاجيكستان بود و نمى‏شد دوشنبه رفت. آن موقع‏ها مد بود كه تاجيكان ازبكستان براى آموزش به دوشنبه مى‏رفتند. در مكتب ميانه دركلاسى كه من دوره قبل از دانشگاه را مى‏خواندم كسى نمى‏خواست زبان و ادب خواند چون نمى‏شد از آن پول درآورد. بچه‏هايى كه‏مى‏خواندند هم معمولاً معلم مى‏شدند. پدرم فكر كرد من هم مى‏خواهم معلم شوم. جالب است كه بچه‏هاى كوهستان از ادب تاجيك وحتى ايران باخبرتر بودند در حالى كه حتى استادان آن‏ها در شهر هم گاه به اندازه آن‏ها نمى‏دانستند و حتى مقابل كاربرد مثلا واژه‏هايى كه‏اين بچه‏ها به كار مى‏بردند ايستادگى مى‏كردند كه شما داريد زبان را خراب مى‏كنيد.

DSC00885.JPG

- دوره شوروى و دوره‏اى كه پس از استقلال وارد دانشگاه شدى با امروز چقدر فرق كرده است؟

از نگاه تاجيكى كه بيرون از تاجيكستان زندگى كرده مى‏توانم بگويم... اين دوره‏ها به هم‏
نزديك است. مشكلات ما سال‏هاست تغيير نكرده. شايد از زمان فرار امير بخارا يعنى زمان‏شروع حاكميت روس تا به امروز هر سياستى بوده بر ضد رشد زبان و فرهنگ فارسى بوده.نمونه اين ضديت را در تغيير خط ما مى‏توان ديد كه تا امروز سه بار عوض شده و هر يكى دونسل كه گذشته، با نسل قبل از خود بيگانه‏تر گرديده. به هرحال اين هم بود كه تاجيكان در تمام‏خاك شوروى با هم پيوند داشتند و داد و گرفت فرهنگى ممنوع نبود. بدبختانه امروز پس ازاستقلال آن وضع يگانگى ديگر شده و هرگونه مبادله ممنوع شده است. وضع مكاتب تاجيكى‏كه در زمان شوروى تأسيس يافته بود در زمان حاضر رو به كاهش داده است. و چون ديگرتاجيكستان اين مكاتب را با كتاب تأمين نمى‏كند، ازبكستان هم از اين فرصت استفاده برده ودست‏كم نيمى از آن‏ها را به ازبكى برگردانده است. چنان كه در شهرهاى سمرقند و بخارا امروزيگان مكتب تاجيكى باقى نمانده است. هر مكتبى هم كه باقى مانده در روستاها و كوهستان‏است. همه اين مكاتب در عمق نارسايى و مشكلات مواد آموزشى مانده‏اند.

در دوره شوروى هم نارسايى‏ها بود ولى سيستم مبادله كتاب وجود داشت. ما مثلاً به مجله‏مشعل كه مجله كودكان و نورسان بود و در دوشنبه چاپ مى‏شد نامه مى‏نوشتيم كه ما كتاب ادب‏تاجيكى نداريم، آن‏ها كمك مى‏كردند تا كتاب‏هاى كهنه مدارس تاجيكستان براى ما فرستاده‏شود و ما از آن درس مى‏خوانديم. ما خود را شهروند تاجيكستان حساب مى‏كرديم. گيمن (سرودملى) تاجيكستان را از بر مى‏كرديم كه لاهوتى نوشته بود. اما وقتى استقلال شد و من آمدم‏سمرقند بچه‏ها مى‏گفتند بايد گيمن ازبكستان را بخوانى. من وقتى استقلال شد گيج بودم كه‏وطن من كجاست. زمان شوروى مى‏گفتند گيمن كشورتان را خوانيد و ما گيمن تاجيكستان رامى‏خوانديم و قبول هم مى‏كردند اما وقتى شوروى پاش خورد وضع عوض شد و از مامى‏خواستند كه گيمن ازبكستان را به زبان ازبكى بخوانيم كه خيلى‏ها مثل من نمى‏دانستند.

- پس با استقلال بود كه تاجيكان سمرقند با اين واقعيت روبرو شدند كه در مرزهايى قرارگرفته‏اند كه از تاجيكستان جداست؟

بله چون زمان شوروى كه شما مى‏رفتيد در دوشنبه سال‏ها زندگى مى‏كرديد و بعد هم‏مى‏آمديد به سمرقند؛ سمرقند زادگاه شما بود و تاجيكستان مركز سياسى شما بود.

- مردم اين جدا افتادن را چه طور قبول كردند؟

مردم سياسى نبودند. مى‏گفتند خب اين كار حكومت است، نمى‏خواستند به دردسر بيفتند.چون اگر مشكلى درست مى‏شد، شما بايد تا هفت پشتتان از حقوق اجتماعى محروم مى‏شديد.تلاش مى‏كردند حرف نزنند و ما هم بى‏خبر بوديم معلم‏ها هم چيزى نمى‏گفتند. اما امروز يك‏بچه 16 ساله بيشتر از من در آن سال‏هاى 16 سالگى‏ام مى‏فهمد.

- آموزش زبان تاجيكى به چه وضعى درآمد؟

به همان وضع دره شوروى باقى ماند. مردم عادى به 4-3 ساعت موسيقى تاجيكى و داشتن‏برنامه تاجيكى در راديوى ازبكى زبان محلى دلخوش بودند. اما ازبكستان آن را قطع كرد.

كانالهاى تلويزيون تاجيكستان هم كه در دوره شوروى قابل دريافت بود امروز قطع شده است.بالاى سوخته نمك آب، تمام آن كتاب‏هاى تاجيكى نشر شده در زمان شوروى هم به دستوردولت از بين برده شد. بهانه هم اين بود كه از نظر سياسى به رژيم كهنه تعلق داشت، اما هنوز هم‏جاى آن كتابها پر نشده است.

- وضع آموزش ادبى و محافل ادبى چگونه بود؟

محفل‏هاى ادبى كه مى‏گذشت وقت‏هايى بود كه لايق شيرعلى مى‏آمد يا بازار صابر مى‏آمد ياگلرخسار. پيشتر ميرزا تورسون زاده مى‏آمد كه مردم با دسته گل‏ها به استقبال مى‏رفتند. اين يك‏سازماندهى حزبى دوره شوروى بود و طبيعى بود كه در آن شعر سياسى خوانده نمى‏شد يا كمترخوانده مى‏شد. آخرين بار كه لايق شيرعلى آمد و شعر "زهر بادا شير مادر بر كسى كو زبان مادرى‏گم كرده است" را خواند و بازار صابر آمد و شعر زبان مادرى‏اش را خواند، اين رفت و آمدها كمترشد و اين بود سال‏ها 1986 - 87 قرن گذشته. بعد از اين، ديگر، شاعران تاجيكستان كمتر به‏سمرقند و بخارا آمدند و هيچ كتابى مثل لايق دستاويز (تحفه) نياوردند. تاثراتشان هم هرگونه‏بود. بعضى از آن‏ها مثل گلرخسار بعد از اين سفرها شعرهايى مى‏نوشتند مثل آن كه "از سمرقند وبخارايت صدايى نيست نيست" كه باعث روح افتاده‏تر گرديدن مردم مى‏شد. اما شاعرانى مثل‏بازار صابر طور ديگرى فكر مى‏كردند و مى‏نوشتند: "اگر بعد اين همه تاريخ پر فراز و نشيب،تاجيك ريشه‏كن نشد رحمت بر خاك بخارا، رحمت بر خاك سمرقند." در مقابل، شاعران جوانى‏هم پيدا شدند مثل سياوش كه با ديدار از سمرقند آن را از يك ديد تاريخى نگريستند:

در آن شهرى كه هر بيگه به خون خود طهارت مى‏كند خورشيد

سپس بر جانب محراب‏هاى پاك ريگستان‏

نماز شام مى‏خواند

در آن شهر رسولان عجم‏

پيغمبران شعر

به من يك سوره غمگين و پر اندوه نازل شد:

سمرقند

- زبان تاجيكى در مقايسه با روسى در چه وضعى قرار داشت؟

آن‏ها كه به شعر و ادب علاقه‏مند بودند مى‏توانستند به راحتى به تاجيكى حرف زنند اما اگرمى‏خواستى متخصص باشى بايد روسى مى‏خواندى. زبان تاجيكى برابر روسى نمى‏توانست‏باشد. آن‏قدر كه براى روسى صرف همت مى‏شد براى تاجيكى نمى‏شد. اما وقتى يك جوان‏تاجيكى مى‏خواست نويسد از او توقع داشتند مثل آنها بنويسد كه روسى مى‏نوشتند و اونمى‏توانست. چرا كه همان ده تا كتاب تاجيكى را كه در كتابخانه مدرسه‏اش پيدا مى‏كرد خوانده‏بود و بيشتر از آن نخوانده بود. حتى اگر اين جوان براى تحصيل به تاجيكستان هم مى‏رفت،درهايى را به روى خود باز مى‏كرد كه درهاى ديگرى را به رويش مى‏بست. زيرا معلم‏ها وقتى‏مى‏ديدند از بيرون تاجيكستان آمده‏اى سخت نمى‏گرفتند و مى‏گفتند ما بايد اين‏ها را حمايت‏كنيم.

اين حمايت به اين بها تمام مى‏شد كه آن‏ها درس نمى‏خواندند و بعد معلم مى‏شدند وبرمى‏گشتند به شهرهاى خود در سمرقند و بخارا و دهه‏هاى آن و نمى‏توانستند درست و حسابى‏درس دهند.

خودم يادم هست اول بار كه شعر نوشتم با يكى از اين معلم‏ها روبرو شدم كه تجربه خوبى‏نبود. دو دفتر شعر نوشته بودم، دوستانم مى‏گفتند برو به معلمه نشان ده. بردم اول گفت كه وقت‏ندارم و بعد در خيابان كارهاى مرا گرفت و نگاهى كرد و گفت روان نيست بهتر است وقتت را سرشعر تلف نكنى و بروى يك چيز جدى‏تر خوانى. وقتى 15-14 سالم بود مى‏خواستم براساس‏داستان‏هايى كه از مادر كلانم مى‏شنيدم رمان بنويسم. نشستم رمان نوشتن و چون بخاراى‏شريف شنيده بودم، نام آن را آقساى شريف گذاشتم كه نام كوهستان ما بود. 50-40 صفحه‏اى كه‏نوشتم بردم پيش پدرم. او هميشه از سفرهايش به دوشنبه چمدان چمدان كتاب برايم مى‏آورد.

اما خيلى سخت‏گير بود. گفت كه ما فقط بخاراى شريف داريم و آقساى يك دهى بيشتر نيست.بعد هم چون مى‏دانست كه من دفترهاى شعرم را سوزانده‏ام گفت اگر تو مى‏خواستى شاعر شوى‏بايد تا هفت سالگى اولين دفتر شعرت را نشر كرده بودى پس بيهوده خودت را گرنگ (گيج) نكن.يك نفرى نبود دوروبر من كه مرا تشويق كند. اما وقتى به سمرقند رفتم و به روزنامه آواز سمرقندداخل شدم آن جا استاد ما حضرت صباحى بود كه تازه در 22-21 سالگى مى‏آمد و به من‏مى‏گفت شهزاده ببين ما هجاى بلند داريم و هجاى كوتاه. اين يك جامعه‏اى بود كه يك دختر درآن مى‏خواهد شعر نويسد، تازه در 21 سالگى‏اش كسى مى‏آيد به او مى‏گويد وزن چى هست.اين غير از سياست‏هايى است كه بود و اين كه ما بيشتر به روسى مى‏نوشتيم و حرف مى‏زديم وخود من تا 25 سالگى به روسى راحت‏تر حرف مى‏زدم و مؤثرتر.


- در 12 سالگى شعر نوشتى و بعد به نوشتن داستان رو كردى. الگوهات چه كسانى بودندو چه كسانى را خوانده بودى؟

من بيشتر توى خانه بودم و كتاب مى‏خواندم. حتى تابستان كه مى‏شد و همه بيرون مى‏رفتندو سرخ سياه مى‏شدند از آفتاب، من كه خانه مى‏ماندم سيب سفيد رنگام كنده رگام معلوم بود.مى‏گفتند تو مريضى؟ مريض نبودم دوماهه همه كتاب‏هاى تاجيكى خانه را كه 300 تايى كتاب‏كودكان مى‏شد مى‏خواندم و هر سال آن‏ها را تكرار مى‏كردم. اما در شعر سعدى بود و هلالى بودو راهنماى ما به كتاب آن‏ها كتاب مدرسه بود. لرمانتوف و يسنين مى‏خواندم و سعى مى‏كردم به‏همان آهنگ شعر آن‏ها به تاجيكى نويسم. هيچ وقت دوست نداشتم روسى بنويسم. دوست‏داشتم به زبان خودم بنويسم. تا اينكه من با شعر نو آشنا شدم.

- چه سالهايى بود و با كدام شاعران؟

لايق شيرعلى شعر مى‏نوشت و اين اواخر سال‏هاى 80 بود. شاعران جوان‏تر هم مى‏نوشتنداما جامعه‏اى بود كه جوانان را قبول نمى‏كرد و حتى تا سال 1990 هم باز ما بايد از تورسون زاده‏پيروى مى‏كرديم، حتى وقتى شوروى هم پاشيد. مى‏گفتند تورسون‏زاده شاعر است. حتى لايق ومؤمن قناعت و گلرخسار هم كه به ميدان آمده بودند معلم‏هاى ما مى‏گفتند اين‏ها شاعر نيستند،چهار تا جوان آمده‏اند شعر مى‏گويند؛ تو سعدى را خوان حافظ را خوان. من دوست داشتم بيدل‏خوانم چون دشوار بود و من فكر مى‏كردم اگر اين را فهميدم، ديگر باسواد مى‏شوم همه‏اش رامى‏فهمم. مى‏نشستم مى‏خواندم در يك غزل 20 تا كلمه‏اش را نمى‏فهميدم و در فرهنگ هم پيدانمى‏كردم، مى‏رفتم پيش دركتور مدرسه پيش گاو و گوساله‏اش بود مى‏ايستادم تا كارش تمام شودمى‏گفتم مى‏خواستم معناى اين كلمه را دانم او هم نمى‏دانست مگر در جمله و در بيت مى‏آمد وبعد او حدس مى‏زد و مى‏گفت. اما مرد دلگرمى نبود نمى‏خواست تربيت كند. حتى آن‏چه هم كه‏درباره آموزش مثلا وزن در كتاب‏هاى درسى بود معلم‏ها آن را كنار مى‏گذاشتند فكر مى‏كردند اين‏به درد بچه‏ها نمى‏خورد.

- از شعر نو ايران چه كسانى آنجا معرفى شدند و چه سالهايى؟

اولين آن جشن زبان سال‏هاى اوايل 80 بود كه نادر نادرپور به تاجيكستان آمد و با شعر انگورخود مشهور شد. بعد از آن لايق شعر "اى طبيعت روز دفنم باز يك آن زنده‏ام كن" را گفت وجوانها استقبال كردند. بعد از آن تولدى ديگر فروغ نشر شد كه بيشتر همان شعرهاى دفتر اوايل اورا داشت و در آخر به تولدى ديگر مى‏رسيد. بيشتر شعرهاى چارپاره او بود كه ما آن‏ها را از برمى‏كرديم. خصوصاً وقتى احمد ظاهر بر آن شعرها آهنگ بست در خاطر بسيارى با آن آهنگ‏هاباقى ماند. مثل مرگ من روزى فرا خواهد رسيد جوان‏هايى كه دنبال ادبيات مى‏آمدند جوان‏هاى‏رمانتيكى بودند. از عشق ناكام شده بودند و به هرحال اندوهى داشتند. يادم هست دوره‏اى كه‏داشتيم جوان‏ها مى‏آمدند مى‏نشستند در آخر مجلس بيشتر از نصف بچه‏ها مى‏گريستند و به‏اصطلاح غم خود را سبك مى‏كردند. آن‏ها با آهنگ احمد ظاهر يا شعر فروغ مى‏گريستند. يكى ازبچه‏ها كه در افغانستان خدمت كرده بود و در آن جا فروغ و احمد ظاهر را كشف كرده بود ما خانه‏او جمع مى‏شديم ولى بسيارى از آن‏ها كه ما به آن‏ها اميد داشتيم پراكنده شدند و رفتند و ديگرآدم نامى هم از آن‏ها نمى‏شنود.

البته وقتى صحبت از آشنايى با شعر ايران مى‏شود بايد بگويم كه براى ما كه در ازبكستان‏بوديم كتاب‏هاى چاپ ايران بسيار كم‏شمار مى‏آمد. مثلاً يادم هست كه وقتى استاد ادش ايستد به‏ايران سفر كرده بود حدود 40 كتاب شعر با خود آورده بود كه در فرودگاه تاشكند مصادره شد وفقط با كمك آقاى ابراهيم خدايار از بخش فرهنگى سفارت ايران توانست آن كتاب‏ها را نجات‏
دهد و به سمرقند رساند. در ازبكستان از زمان شوروى تا امروز وهم و نگرانى از كتاب‏هاى به‏خط فارسى ميراث مانده است زيرا آن‏ها معمولاً هر كتاب خط فارسى را عربى حساب مى‏كنند وبا محتواى دينى و اسلام‏گرايى.

آقاى خدايار بعدها چون شوق ما را ديده بود يك دوره تاريخ شعر نو شمس لنگرودى هم براى‏ما آورد. اين تمام سواد ما از شعر معاصر ايران بود. ما هم كه مى‏گويم منظورم همان 10-15نفرى است كه اين كتاب‏ها را دست به دست مى‏گردانديم و در محفل‏هاى مركز فرهنگى تاجيكان‏كه زير نظر استاد ادش ايستد و حيات نعمت سمرقندى اداره مى‏شود از آن بحث مى‏كرديم. اين‏اواخر نوبت من بود كه از شعر و شخصيت فروغ حرف بزنم كه با سفرم به اروپا به انجام نرسيده‏ماند.

- يادم هست كه يك بار در صحبتى با عباس معروفى در كتاب فروشى‏اش در برلين ازفروغ كه صحبت شد گفتى كه فروغ براى ما
بليتيس ايرانى بود و از ما پرسيدى كه بليتيس‏را مى‏شناسيم. من نمى‏شناختم و معروفى هم نمى‏شناخت تا اينكه يكى از دوستان ديگربه ياد آورد كه سال‏ها پيش شجاع‏الدين شفا كتابى از ترانه‏هاى بليتيس را ترجمه كرده‏بود. چرا بليتيس اينقدر با فروغ تداعى مى‏شود؟

ترانه‏هاى بليتيس سالها پيش به تاجيكى درآمد. من يادم هست كتابى كه مى‏خواندم مقواش‏نبود ورق ورق شده بود از بس كه دست به دست شده بود. محى‏الدين عالم‏پور آن را از ترجمه‏فارسى به گمانم به خط سريليك برگردانده بود. ما بليتيس را دوست مى‏داشتيم و مى‏خوانديم واز بر مى‏دانستيم ترانه‏هاش را ولى نمى‏دانستيم كه او در اروپا به عنوان شاعرى هم‏جنس‏گرا مطرح‏است. من وقتى در لندن اشعار او را به انگليسى خواندم تازه فهميدم كه در اشعار اوهم‏جنس‏گرايى هم ديده مى‏شود. اين چيز بر ما پوشيده بود در آن سال‏ها. به هرحال ما وقتى‏شعرهاى عريان فروغ را مى‏خوانديم چيزهايى از بليتيس را در او مى‏ديديم. آن خواهش‏هاى تن‏كه حتى در شعر روسى هم كمتر از آن سخن گفته بودند. همين شعرهاى باز و عريان و يا گناه‏آلودفروغ در ما مشهور بود كه در ايران سوزانده شده و ما اينقدر از ايران رنجيده بوديم كه چرا اين‏شعرها را مى‏سوزانند. خود من يك شعر هم گفته بودم با اين مضمون كه چگونه مى‏شودجمعيتى را احترام كرد كه شعر فروغ را سوزانده. براى ما كه با قيد ادبياتى رشد كرده بوديم كه ازعشق سخن نمى‏گفت و مى‏خواست همه چيز گروهى باشد و فرد در آن راه نداشت، شعر فروغ يابليتيس خيلى جاذبه داشت. بليتيس هم مثل فروغ هر چه مى‏گويد از خود مى‏گويد و احساسات‏خود. اين دو زن كسانى بودند كه از خودشان حرف مى‏زدند و براى ما جوان‏ها كه مى‏خواستيم ازخودمان حرف زنيم نزديك بودند.

جامعه عجيبى بود كه مثلاً قبول مى‏كرد ما دامن كوتاه كوتاه بپوشيم اما بايد رنگ آن با ديگران‏يكى مى‏بود، دوست نداشتند كسى از ديگرى فرق كند و ما اين چيز را در فروغ مى‏ديديم.

- حالا واقعاً فكر مى‏كنى كه شعرهاى فروغ را سوزانده‏اند در ايران؟

ايرانى كه ما آن زمان مى‏شناختيم براساس خبرهايى بود كه از تلويزيون درباره جنگ ايران وعراق مى‏ديديم. مردانى كه تيراندازى مى‏كردند و زن‏هايى كه چادر سياه به سر وحشت‏زده‏مى‏دويدند و خانه‏هاى خراب شده سر حد. ولى وقتى يك كسى مثل فروغ را مى‏ديديم كه‏تصوير ديگرى از ايران نشان مى‏داد با خود مى‏گفتيم خب اين روس‏ها هستند كه ايران را طورديگر نشان مى‏دهند. اما در همين حال هم يكى ديگر مى‏آمد مى‏گفت كه نه، شعرهاى اين راسوزانده‏اند. تا هنوز هم البته من از ايران خيلى سؤال‏ها دارم كه پيش خود روشن نكرده‏ام. واقعاًنمى‏دانم اين خبرها چقدر درست يا غلط است.

- پس يك تضادى مى‏ديديد در اين تصويرى كه از ايران در ذهن داشتيد؟ تضادى بين‏اخبار روزانه و آن دنيايى كه شعر فروغ از آن نشان مى‏داد.

بله و واقعاً فكر مى‏كرديم كه ايران همان است كه از تلويزيون مى‏بينيم و حتى مجله‏هايى‏مثل "كلك" هم كه مى‏آمد چون تصوير نداشت يا از تصاويرى كه داشت نمى‏شد ايران را پيش‏چشم آورد باز اين تصوير خبرى از بين نمى‏رفت. جالب است كه يك بار مجله‏اى به دست من‏رسيد كه براى توريست‏ها نشر شده بود و پر بود از تصوير بناهاى ايران كه من از ديدن آن شاك(شوكه) شده بودم چون خيلى مدرن و اروپايى به نظر مى‏آمد. حتى حدس نمى‏زديم كه ايران اين‏است اگر مى‏دانستيم ايران اين است شايد خيلى از جوان‏هاى ما كه در دوره شوروى در افغانستان‏خدمت مى‏كردند به ايران مى‏رفتند و برنمى‏گشتند چرا كه ايران كشورى بود كه آدم مى‏توانست به‏زبان خودش حرف زند و به زبان خودش كار كند و باز و آزاد هم باشد. ولى عكس زن‏هايى كه باچادر مى‏ديديم كه فقط صورتشان پيدا بود اين زن‏هاى شوروى را مى‏ترساند. واقعاً من هنوز هم‏نمى‏فهمم كه ايران بهتر است براى من يا ازبكستان.

- حالا كه بحث ايران شد فكر مى‏كنى كه شاعرانى كه به ايران رفتند با شاعرانى كه درازبكستان يا تاجيكستان ماندند و تماس دست اولى با فارسى ايران پيدا نكردند چه فرقى‏پيدا كرده‏اند؟

من ايران نرفته‏ام ولى مثلاً سهراب سپهرى را خيلى دوست دارم. يادم هست كه يك بار دفترشعرم را به شاعر تاجيك گل نظر دادم. يك سال از مرگ لايق گذشته بود و داشتيم به زادگاه لايق‏مى‏رفتيم. در راه خواند و بعد گفت چقدر به اين ايرانى‏ها تقليد مى‏كنى. گفت ايرانى‏ها را زيادنخوان. ولى بعد فكرى كرد و گفت اما از تاجيك‏ها كى هست كه بخوانى. يعنى خود شاعرهاى‏كسبى (حرفه‏اى) هم مانده‏اند كه زبان امروزى تاجيك آن‏قدر كامل نيست كه بتوانيم همه چيز را باآن افاده كنيم. ولى وقتى هم مى‏روى سراغ فارسى ايران مى‏گويند اين ايران‏گرايى مى‏كند به آن‏معنا كه انگار از فرهنگ خودت دور افتاده‏اى و دارى به سمت ايران پرستى مى‏روى. ولى من‏وقتى ايران مى‏گويم ايران قديم را مى‏گويم چون ايران امروز را كه نمى‏شناسم. آن‏ها هم كه ايران‏رفته‏اند مثل استاد من حضرت صباحى كه خودش و همسرش محبوبه از بهترين شاعران‏سمرقند بودند حالا آن جا براى كه شعر مى‏گويند؟ شعر آن‏ها در سمرقند قدر داشت اما حال نه درايران قدر دارد و نه آن‏ها مى‏توانند به رسم ايران شعر بگويند.

شهناز خجندى هم كه آن جاست وقتى برمى‏گردد به زبانى حرف مى‏زند كه اين مردم‏نمى‏فهمند. يا بعضى قبول مى‏كنند چون مى‏گويند خب از ايران آمده و ايران ديدن آرزوى خيلى‏از تاجيك‏هاست. من دوست دارم زبان مقاله و نوشته‏هاى علمى مشترك يا به هم نزديك باشداما وقتى مى‏خواهى شعر بگويى ديگر بايد به زبان خودت باشد. آدم اگر مى‏خواهد خواننده‏شعرش ايرانى باشد مى‏تواند لهجه خود را كنار بگذارد اما اگر براى مردم خود مى‏گويد آن‏ها زبان‏ايران برايشان آشنا نيست. چرا من بايد به زبان تهران شعر بگويم؟ من مى‏توانم زبان سعدى ورودكى را دنبال كنم. مردم زبان رودكى برايش راحت‏تر است كه بفهمد تا لهجه تهران را. براى ادب‏شناسان و روزنامه‏نگاران شناخت آن زبان و نوشتن به آن شايد لازم است كه مخاطبان بيشترى‏داشته باشند اما چرا شاعر بايد به آن زبان بنويسد؟ ايرانى‏ها به اندازه كافى شاعر دارند. ما هم بايدبه رشد ادبيات خودمان فكر كنيم. حتى ايرانى‏ها هم كه آن‏جا آمدند وقت شعر گفتن تاجيكان رادر نظر گرفتند نه ايرانيان را. مثل لاهوتى. لاهوتى لهجه‏اش شيرين بود و مردم لهجه او را مثل‏زبان يك خويش دور افتاده خود دوست مى‏داشت اما لاهوتى خود سعى مى‏كرد كه به زبان اين‏مردم نويسد اگر چنين نمى‏كرد شايد اين موفقيت را هم بين تاجيكان نمى‏يافت. اگر جوان‏شاعرى بخواهد به فارسى تهران شعر نويسد و آنجا خواننده داشته باشد من تحسين مى‏گويم امابراى خودم مى‏پسندم كه خواننده من مردم سمرقند و بخارا باشند. تاجيك‏هاى تاجيكستان‏هرچه مى‏كنند خود دانند اما وطن من سمرقند است. سمرقندى كه مردمش نمى‏توانند و اجازه‏ندارند به زبان خود حرف بزنند. براى من شايد حتى به جاى شعر گفتن بهتر باشد كه روم يك‏برنامه تلويزيونى سازم و براى مردم سمرقند تا آن‏ها اگر هفته‏اى نيم ساعت هم شده برنامه‏اى به‏زبان خود بشنوند و زبانشان را فراموش نكنند. من مطمئنم كه مردم جز كلمه‏هاى روزمره كه‏تكرار هفتاد يا صد كلمه است كلمه زيادى ياد ندارد، باقى را از ازبكى و روسى مى‏گيرد. چه طورمى‏شود براى اين مردم به زبان و كلمات رايج در تهران شعر گفت و پيش اين مردم گذاشت و بازگفت كه من فرزند شمايم؟ اين مثل آن است كه آدم براى مادر بزرگش كه روسى نمى‏داند شعرروسى ببرد و بگويد من شاعر هستم. رسول غمزتف وقتى به روسى رمان نوشت مردم‏داغستان، زادگاهش، او را قبول نكردند و گفتند تو نمى‏توانى از نام ما حرف زنى. رفت رمان"داغستان من" را نوشت به زبان همان ده كوچك خود كه شايد هزار نفر سخنگو داشت و بعد آن رابه روسى برگرداند تا به خلق خود خدمت كرده باشد.

من يا هر كس ديگرى اگر رفت 5 سال، 10 سال ايران ماند و سهراب ديگرى شد و برگشت مردم‏او را نمى‏فهمند.

- مشكل خط را چه‏گونه مى‏بينى، در كندى اين رابطه و انتقال مفاهيم زبانى؟

خب خط فارسى واقعاً هم مشكل است من خودم شعر فروغ و سهراب را به خط سيريليك‏خوانده‏ام همان‏طور كه كلاسيك‏ها را هم به همين خط خوانده‏ام؛ هنوز هم اگر بخواهم با شعرى‏احساس نزديكى كنم و آن را روان بخوانم بايد از خط فارسى به سيريليك برگردانم. اما هستندشاعران جوانى در سمرقند مثل خواجه و دلشاده و شكر كه آنها هم با خودآموزى خط فارسى راياد گرفته‏اند و بهتر از من مى‏خوانند و شعرشان هم به همين جهت بهتر است.

- خط فارسى را خودت چگونه ياد گرفتى؟

با خيلى سختى. من اين خط را از روى شوق مى‏آموختم و پيش خود. نه سالم بود و چون‏كسى نبود كه راهنمايى كند تا مدت‏ها خط فارسى را از چپ به راست مى‏نوشتم مثل سيريليك.هنوز هم در نوشتن صداهايى كه سه چهار نشانه دارند مشكل دارم و شايد هميشه خواهم داشت.به هرحال خطى بود كه ما از روى گستاخى و پافشارى شخصى مى‏آموختيم وگرنه به كارنمى‏آمد چون كسى آن را نمى‏نوشت و نمى‏خواند. روسى همه جا مسلط بود. اگر هم چند نفرى‏بودند كه سواد اين خط را داشتند و دست‏خط خوبى هم داشتند كسانى بودند كه در دانشگاه‏كارشان با دست‏نوشته‏هاى فارسى بود ولى مردم از علم آن‏ها نمى‏توانست بهره برد.

- مردم ايران به سمرقند خيلى افسانوى نگاه مى‏كنند. سمرقند را با رودكى مى‏شناسندو با شعر حافظ به ياد مى‏آورند. سمرقند امروز چه قدر با آن سمرقندى كه سيماى‏افسانه‏اى دارد نزديك است يا از آن دور است؟

من مردم ايران را براى همين دوست دارم كه با افسانه‏هاشان زندگى مى‏كنند. اگر مى‏خواستندبا واقعيت زندگى كنند كه زندگى خيلى سخت مى‏شد! سمرقندى كه آنها تصور مى‏كنند مثل‏همان ايرانى است كه ما تصور مى‏كنيم. وقتى ما مى‏گوييم ايران اين ايرانى است كه براى مافردوسى معرفى كرده و هفتاد سال مبارزه روس‏ها آن را از ذهن ما نبرده و نمى‏تواند ببرد. ايرانى‏هاهم از پشت آن ديوارهاى سنگين نديدند كه بر سمرقند چه مى‏گذرد. اين يك تصورى است كه‏آدم دوست ندارد آن را ويران كند حتى اگر رفت و خلاف آن را ديد هم آن را قبول نمى‏كند. يك‏دوست ايرانى من مى‏گفت كه چه طور وقتى براى اولين بار به سمرقند مى‏آمده موهاى بدنش ازهيجان راست شده بوده. شايد فكر مى‏كرده كه در ريگستان هنوز شاه نشسته است و دانشمندان‏در مدرسه‏ها و كاروان‏ها در حال ورود به شهرند و بازار همان بازار عصر قديم است. چنان كه‏براى ما ايران اين طور است. براى ما ايران آن‏جاست كه فردوسى در آن قدم مى‏زده و حافظ دركوچه‏هاش مى‏رفته است و سعدى در آن زندگى كرده است. ايران، ايران فروغ و سپهرى است‏براى ما. اين گذشته است. اين يك معناى مهم دارد كه ما به گذشته خود مى‏نازيم و به خاطرهمان گذشته‏اى كه داشتيم امروزه خودمان را صبر مى‏كنيم. اگر آن احترام را نمى‏داشتيم به گذشته‏خودمان، اگر شاهنامه فردوسى را نداشتيم و اگر رودكى و حافظ را نداشتيم براى ما چه اهميت‏داشت كه فارسى حرف زنيم و بگوييم كه تاجيك هستيم. مى‏گفتيم روس هستيم و زندگى‏امروزمان مى‏گذشت. اما نمى‏شود. اگر روزگار امروز سمرقند و بخارا را نمى‏شناسند باشد، اماهمين كه تاريخ ما را مى‏شناسند من به آن‏ها احترام مى‏كنم. اگر هم ندانند كه امروز در سمرقندديگر مدرسه فارسى نيست يا كسى شعر روان نمى‏گويد يا در بخارا اصلاً كسى فارسى نمى‏خواندعيب آنها نيست. اين يك مبارزه هفتاد هشتاد ساله است كه امروز از آن‏چه از آن دفاع مى‏كردندهمين باقى مانده است كه مى‏بينيم. ايران هم چه مى‏تواند بكند. روشنفكران ايران البته ازدولتشان جلوتر هستند كه از اين حرف‏ها بحث مى‏كنند.

گفتگو از مهدی جامی؛ نقل از: بخارا، شماره 31

March 8, 2004 01:28 AM
Comments

شاد شدم از خواندن مصاحبه تان به خط فارسي. آرزويم شده بود كه بتوانم صحيفه تان را بخوانم. كاش مي شد نوشته هايتان را به خط ما نيز بنويسيد. بارها به اين صفحه آمده بودم و تلاش كرده بودم از روي راهنماي خط سيريليك چند خطي بخوانم، اما سخت بود. اشك به چشمم آورديد، اشك شوق و دوري، با سخنانتان كه بوي يار و همزبان قديمي و ديرياب را داشت.

Posted by: صبح at March 8, 2004 11:21 PM

درود به شما، من يک ايرانی هستم که در سويس زندگی ميکنم، و از آشنايی با يک هموطن تاريخي و همتبارم که زاده شهر عزيزِ سمرقند هست بسيار بخود ميبالم واميدوارم که هميشه شاد باشيد، سوالی دارم، آيا فکر نمی کنيد که مردم سمرقند به خاطر دوری از فرهنگ ايرانی خود بعد از مدتی فرهنگ تاجيکی خود را فراموش کنند، من واقعا از اينکه الان سمرقند از ما جدا هست احساس خوبی ندارم اميدوارم در آينده با آمدن يک حکومت ملی و مناسب برای ايران ما همه باز بتوانيم، با هم متحد شويم و ايران ويچ قديم را بسازيم، به اميد روزی که تمام مرد م سرزمينهای خراسان بزرگ و مردم ايران فعلی دوباره متحد شويم و يک قدرت تمام عيار شويم . ايا فکر ميکنيد که امکان دارد ما باز دوباره با هم متحد شويم؟ کمی از خودتان برايمان بنويسيد. نورزتان پيروز و چهارشنبه سوری خوبی داشته باشيد .پاينده باشيد

Posted by: yek irani digar at March 14, 2004 09:43 PM

hi mam,
if you received my message, please reply me.
peace,
muzaffar

Posted by: Muzaffar at March 22, 2004 10:46 AM

Salom Shahzoda

ba man binavis va khudatro maalum kun to ki man kitobamro ki bakhshida ba Samarkandu Bukhorost ba tu bifiristam.

Bo ehtirom
Sattor

Posted by: Sattor at April 2, 2004 07:09 AM

very nice site

---------------
Giełda Samochodowa
http://www.motonet.pl

Posted by: Giełda Samochodowa at April 6, 2004 06:23 PM

Салом Шахзодачон!
Имруз то дергох пас аз рафтани Шумо дар ин сахфа мусохибаатонро мутолиа кардам. Хеле писандам афтод. Дигарбора аз сухбатхои самими, ки бо Шумо ва устод Махди доштам, ёд кардам. Иншоаллох ин сухбатро ният дорам, барои рузномаи "Точикони дунё" чун рамзи ихлос ба Шумо ва устод Махди нашр кунам. Имкон дорад, ки акси мазкурро барои ашъоратон ба кор гирам. Агар Шумо тавонистед, бо емайли ман дигар аксхои чолибу макбули хешро ирсол намоед, то аз онхо хам истифода кунам.
Ба Шумо барор мехохам. Хамаруза аз ин сахфаатон истифодаи фаровон хохам кард.
Дуогу ва иродатманди Шумо Нурали Нурзод

Posted by: Nurali at April 29, 2004 05:32 PM

درود . درود به شما هم ميهن و هم تبار . يار ديرين . اگرچه از سمرقند و بخارا دوريم ولي روحمان براي هميشه تاريخ در آنجا پرواز ميكند و به ياد گذشته هاي پر شكوهمان دلخوشيم به ياد بزرگان و دانشمندان ايران زمين به ياد زردشت به ياد شاعران خطه خراسان اين پيشگامان شعر فارسي و به ياد همه كسانيكه براي عظمت سرزمين ايران كوشيدند. ما ايراني تباران بايد دوباره با هم متحد شويم به اميد آن روز

Posted by: اشتهارد at June 30, 2004 03:52 PM

سلام و درود بر شما
من بسیار شادمان شدم که هم تبار و هم مهینم از کشور دیگری سخن می شنونم. سخنهای غم انگیز و سنخهایی که بوی آرزوی جهان بهتری را دارد.

پیروز و سربلند باشید

Posted by: doost at June 30, 2004 05:25 PM

خواهر گرامی، درودهای گرم مرا از راه دور بپذيريد. به شما افتخار ميکنم. دلهايمان که همبسته اند، به اميد آنکه سرزمين مان نيز چون گذشته همبستگی و پيوند يابند.

Posted by: farzad at June 30, 2004 06:32 PM

با درود به شما دوست و هم ميهن گرامی‌ام ... من یک ایرانی لُرستانی می باشم و از خواندن نوشتارهای زیبا و شیوای‌تان بسیار بهره بردم ... و بدرستی از این‌که با یک هم میهن دور افتاده از میهن اصلی خود یعنی ایران آشنا می شوم بسیار خرسند وخوشحالم ... ( قسمتی از نوشتار محمدجان شکوری بخارایی)بدین گونه است،شاید شما خودتان این نوشتار ایشان را بهتر از من بدانید، ولی ایشان این گونه گفته، که تاجیکان از ایرانیان شرقی‌اند و وطن تاریخی آن‌ها، خورآسان بزرگ(خراسان) می‌باشدکه شامل آسیای میانه و قسم زیادی از افغانستان امروزی (خورآسان کوچک)،شرق وشمال شرقی ایران کنونی است. استاد شکوری پی درپی آگاه می‌کند که پرتگاه نزدیک است...// به پیش پا نمی‌بینی چه افسون است تحقیقت؟// زبان خود نمی‌دانی، چه نیرنگ است عرفانت؟!// ... تانیی صاحب زبان خویش// نشوی صاحب جهان خویش // ... پارسی گویی،دری گویی ورا // هرچه می گویی بگو ... بهر من تنها زبان مادری است // همچو شیر مادر است // بهر آن تشبیه دیگر نیست،نیست// چون که مهر مادر است. ....زبان تاجیکی همراه با زبان خویشاوندش- پارسی(فارسی)-در گروه زبان‌های جنوب غربی ایران است ... واژه‌ی آزادگان به معنای آریایی- تاجیکان (ایرانی نژاد) ...استاد رودکی می فرماید: //می‌آرد شرف مردمی پدید // آزاده‌ِنژاد از در مَخرید //دایم به جان او بلرزم زیراکه //مادر آزادگان کم آرد فرزند//... دقیقی می‌گوید : // من از پاک فرزند آزادگانم // نگفتم که شاپور اردشیرم // ... پردیس (فردوسی بزرگ) می گوید : بزرگان و با دانش آزادگان //نوشتند یک سر همه رایگان // ...ناصرخسرو قبادیانی نیز خود را آزادنِژاد گفته است : // امروز شرم ناید آزادزادگان را //کردن به پیش تُرکان پشت از طمع دوتایی // .... در سمرقند قندِ ما شد زهر // در بخارا بخار گردیدیم ... دوست گرامی سعدی می‌گوید : جدایی تا نیفتد دوست قدردوست کی داند // شکسته استخوان داند بهای مومیایی را // ... متاسفانه همانطور که فرمودید بعد از فروپاشی شوروی سابق در جمهوری بخارا اشخاصی روی کار آمدند که تحت تاثیر عقاید پان‌ترکیستی و ازبکی بودند... در هر صورت ما شما را خیلی دوست داریم به هیچ عنوان تاجیک را غیر ایرانی نمی‌دانیم . بسیار نارحت هستیم از این‌که تاجیکان از دیگر ایرانیان جدا هستند برای ما خورآسان این خراسان نیست ما خورآسان را با سمرقند وبخارا و... می شناسیم همان‌طور که شهرهای قفقاز مانند :گنجه و دربند و باکو و تفلیس وشروان وایروان ونخجوان و... را جدای از ایران نمی‌دانیم ... درود بر شما ... پاینده باد ایران ویج ... و این آدرس وبلاگ من می باشد (www.airyana.persianblog.com) وبلاگ فرهنگ ایرانیان باستان.

Posted by: aryan at June 30, 2004 08:33 PM

سلام دوستان. من يك ايراني مقيم شهر تبريز هستم. دلم مي خواهد با تاجيكي و تاجيكستان آشنا بشوم. مرا كمك كنيد. آدرس ايميل من اين است:

karimshafaee@yahoo.com

اين هم شعر هايي از من:

كريم شفائي
karimshafaee@yahoo.com

1
باي ذنب قتلت

اين بانگ ان الحق از كدامين حنجره بر مي خيزد؟

ققنوس كدامين خلواره آتش و دود
مرگ را به سخره گرفته است
كه سردار من چهره و گيسوي
چنين به خون خويش مي آرايد؟

گلگونه مردن رسم سرخ جامگان است،
سپيد جامه من چقدر خون از جگر بايد بر آرد
كه غسل شهادتش بر آيد؟!


2
مرا از صليبم پايين بكشيد!

كتاب ها دروغ نوشته اند
وقتي لب هايت براي يك چكه عشق چاك خورده اند
مسيح هم اگر باشي
وسوسه عاشق شدن رهايت نخواهد كرد!


3
شاه ماهي ها و گوش ماهي ها

همهمه باد دور شده است
و گوش ماهي هايم
بي هيچ دلهره اي
نام تو را آواز مي دهند!
آيا شاه ماهي ها اجازه خواهند داد
تو يك بار ديگر
سر از آب در آوري و
با افسون نگاهت
در اعماق آب ها غرقم كني؟


4
وقتي چشم هاي تو قشنگ تر از شعرهاي من هستند

چه فايده من اگر
زيباترين شعرهاي عالم را بسرايم
و تو با حجب و حيايي دخترانه
فقط بگويي: خيلي قشنگند!-
وقتي كه چشم هاي تو
قشنگ تر از شعرهاي من هستند و
من هيچ وقت نتوانسته ام
چشم در چشم تو بدوزم و بگويم:
خيلي قشنگند!-


5
آشيانه اي براي تو

رنجشي كه در صدايت به ارتعاش در آمده بود
آواي پرنده خسته اي بود كه شاخه اي براي نشستن نمي يافت

برف روپوشي كشيده بود بر باغ
و هيچ دانه اي به هيچ منقاري نمي رسيد

من ميان تب و درد- به خود لرزيدم
تا برف از سر و روي بتكانم


6
گرماي آفتاب را از من نگير

چشمانت را كه باز مي كني
در دهليزهاي خنك خواب مي لغزم و پيش مي روم،
اما پلك كه بر هم مي گذاري
سرماي كريه زمستاني از خواب مي پراندم!
هيچ وقت نگاه از من مگير
كه از تاريكي سايه ها عجيب بيزارم!


7
نطع خونين

دست چپ ات را بيهوده بر آن نطع خونين نهاده اي
تقدير تو را نه دست چپ - و نه دست راست،
تقدير تو را دلت رقم زده است.
ساطورت را بر سينه ات فرود آور!


8
در مسلخ عشق چه عاشقانه آواز مي خواني عاشق!

مگر كمر به قتل خورشيد بسته اي
كه چنين تابنده وتابان به درخشش در آمده اي
از پس آن مردمك هاي سياه همچون شب پر ستاره!

هرم آتش كدام قبيله از درونت سر بر مي كشد
كه ديدگانت را چنين شعله ور كرده اي
وقتي كه ازعشق سخن مي گويي!

آيينه كدام جادوگر رازها و رمزها بر چشمانت پرتو مي افكند
آنگاه كه آوازخوانان گرد سر من به رقص در مي آيي
تا تيغ جلادت عاشقانه فرود آيد بر گردنم!


9
عاشق ترين مغروق جهان

من با تو از انگشت هايي سخن گفتم
كه قطره قطره اشك از گونه هاي خيس پاك مي كنند،
اما تو كه عاشق غواصي بودي
مرا جا گذاشتي
تا سيلاب اشكم دريايي شود توفنده و طوفاني-
و آن وقت تو
چنان قهرمانانه شيرجه بزني در اعماق تاريك
كه روزنامه ها از انتظار به خود بلرزند
و با هيجان تيتر بزنند:
جنازه عاشق ترين مغروق جهان را از آب گرفتند!


10
آقاي دكتر، ما خوب مي شويم؟

چرا ماتت برده
خيابان ها پر از آدم هايي است كه به ديد و بازديد مي روند
رخت هاي عيد مان كجاست
ما هم مي توانيم نونوار كنيم و راه بيفتيم
مثل همه
تو لب هايت را رژ مي مالي
و من گره كراواتم را سفت مي كنم
آن وقت تو مثل هنرپيشه ها آرنجت را پيش مي آوري
تا من دست در بازويت كنم و به روي همه رهگذران لبخند بزنم
اين مهم نيست كه آدم واقعا خوشبخت باشد
خوشبخت آنهايي هستند كه
اداي آدم هاي خوشبخت را در مي آورند
ومن و تو
مي توانيم در اين روزهاي پر ازدحام نوروزي
اداي آدم هاي خوشبخت را درآوريم
و به ريش بدبخت هايي كه خوشبختي يادشان رفته- بخنديم


11
نيست آيينه اي، تا بر افروزد شعله اي

پاس می دهد روزان
و شبان
بر سوخته کشتزارم
مترسکی که نیست او را
پروا
از باد
یا باران
یا پاشیده ماه تابان.

آواز که بر می دارد خاک
حنجره عطش شکاف می خورد
در آستان یک روز پاک.
آواز
لرزش
شوق!

می آید
که ستاره کند دامانش
می آید
که مهتاب کند هر شب آسمانش.
اما نیست آیینه ای
که بر افروزدشعله ای
در نگاهش.

Posted by: karim shafaee at July 9, 2004 07:24 AM

10 شعر از:

كريم شفائي
karimshafaee@yahoo.com

1
بر گذرگاه گزمه ها و شحنه ها

گره از زبانت بگشاي و-
فريادي در كش- شرابي سركش،
زلف پريشان كن و- آنگاه: گريبان چاك!
و به گذرگاه گزمه ها و شحنه ها- فرود آي پاك!
اگر در مسلخ عشق سنگبارانت كنند- حتي به رسوايي،
به از آنكه بغض در گلو ماني و سخن گفتن نتواني!


2
جهاني كه سراسر سياهي است!

چه مي خواهيد از جان من؟
طناب انداخته ايد كه با من چه كنيد،
كه مرا از درون سياهي ها بيرون بكشيد؟
در جهاني كه سراسر سياهي است
از سياهي دستان من به وحشت افتاده ايد؟!
مگراين سياهي را من با خود به جهان آورده ام
كه بر عليه ام چنين ظالمانه مي شوريد؟
نگاهي به سرتا پاي تان بياندازيد،
اين سياهي سر و روي شماست
كه بر دست و بازوي من ماليده است!

3
خنياگر آواز عشق

بيهوده پرسه مي زني
جست و جو هايت تو را به جايي نخواهد رساند
هيچ فلشي راهت را به تو نشان نخواهد داد
و تو همه كوچه ها و خيابان ها را زير پا خواهي گذاشت
بي آنكه نشاني از خنياگري بيابي
كه سال ها پيش براي تو آواز عشق خوانده بود!

4
گردباد

فقط آنهايي كه باد كاشتند-
طوفان درو كردند!
من كه برايت هزار سينه آواز خوانده بودم
از پرواز پرستو هاي عاشق،
براي چه گرفتار گردبادي ام كه-
مرا در خود مي پيچاند و مي غلتاند و مي گرياند؟


5
آوازي براي آيينه ها

لال چرا نشسته اي؟
دهان باز كن
بگذار آواز خوان عاشقي كه
درون سينه ات بال بال مي زند-
صدايش را رها كند!
در اين بهت خاموش
تو از چه مي ترسي طفلكم؟
از خشكي و برهنگي پوسته تلخي كه-
جان شوريده مرا به بند كشيده!
من كه آن نيستم
تو هم كه اين نيستي،
تو پر هياهوترين گنجشك باغ ها-
و من نهال ترسيده اي
كه وحشت زمستان به يكباره پيرش كرده است!

پرنده زيبايم
خاموش چرا مانده اي؟
دهان باز كن و عاشقانه بخوان!


6
اشك ها تو پاك كن دختر!

اشك ها تو پاك كن دختر،
اين جاده هاي خالي
هيچ مسافري رو به شهر تو نخواهند آورد!

اشك ها تو پاك كن،
آدم كه با چشم هاي گريان
راه نمي افته به سوي افق هاي دور!

بند ساك دستي ات رو بنداز روي شونه ات و-
راه بيفت دختر!
اگه همه سفر مي كنند كه چيزي به دست بيارند
تو سفر مي كني كه چيزي رو از دست بدي!

دختر، غم هاتو بذار و راه بيفت!

7
مضرابي بر گلوي بغض!

تلنگري بر پوسته وهم آلود شب
و ضربه اي نا به هنگام
بر پوست كشيده دف

آنگاه - مضرابي سنگين
بر سيم بر افروخته تار

تا آشوبي به پا شود
در گلوي بغض كرده اي كه
به قدر هزار آسمان بهاري
فرياد در سينه انباشته است!


8
سيلابي كه مرا به رودخانه برد!

باران همهء شب يك ريز مي باريد
و من هرچه پلك زدم
نتوانستم جلوي اشكم را بگيرم

و آن وقت
بغض كه شكست
سيلاب مرا به رودخانه اي برد-

كه تو قلاب به دست
در كنار آن:

به انتظار نشسته بودي!

9
اشك هايت را نگهدار براي صبحانه مان!

نمي خواهم برايم اشك بريزي
اشك هايت را براي صبحانه مان نگهدار
نيمرو با قطره هاي اشك تو
عجيب مي چسبد!

امشب بيا بزنيم زير خنده
و به مضحكه اي بخنديم-
كه روزهاي مان را

تاريك تر از شب هاي مان رقم زده است!


10
سايباني براي روشنفكران خسته كافه هاي تاريك و دودآلود!

صندلي ها را كنار پياده رو ها بچينيم
و سايباني از رنگ هاي شاد زندگي را
بر بالاي سر بر افرازيم
تا روشنفكران خسته كافه هاي
تاريك و دودآلود
دمي كنار حوض خاطره ها بنشينند
و به روي رهگذران لبخند بزنند!

Posted by: karim shafaee at July 17, 2004 01:39 PM

پنج قطعه شعر

كريم شفائي
karimshafaee@yahoo.com

1
مادرم بافتني مي بافد هنوز

مادرم رفته است
نمي دانم
توي حياط است شايد

شايد هم
در روياي كودكي هايم
تند تند بافتني مي بافد هنوز

شايد هم امشب
با دست هاي گرم جواني اش
برايم بادبادك هوا كرده

هم پاي پنجره نشسته
زلف هاي پريشانم را شانه كرده
هم بوسه بر لپ هايم نشانده

چه مي دانم
شايد وقتي قطره هاي باران را
توي دلش انبار مي كرده

به فكر تشنگي هامان بوده
كه خستگي ها را روز به روز
بر خود آوار مي كرده

من نبودم آن شب
با عروس خود
شايد قصه مي گفت

يا مثل اون وقت ها
نگران حال ما بود و
غصه مي خورد

نمي دانم
اما گيسوي آرزو
خيس شبنم بود آن شب

وقتي فهميدم
دلم سوخت
خواهرم گريه كرد

آفتاب كه در آمد
صداي شيون پدر بريد
اشك خواهرم خشكيد

مادر رفت پشت سايه ها
و من از پنجره كه نگاه كردم
توي حياط بود هنوز


2
رويش جوانه ها

سادگي با سيماي شب
به آبشخور عاطفه مي رفت
چونان يك اسب،
و طراوت مهتاب بر يالش مي درخشيد.

خيس بود پلك باغ
و شبنم در اشك او بلور مي شد

و رنگ مي خورد سايه روشن گياه
در عطر دلپذير رويش جوانه ها.


3
آنجا روستاي من است

در آنجا
در پشت چپر هاي اندوه بار عشق
روستايي است
كه مردمانش را من خوب مي شناسم.

در آنجا
شعر من خوشبخت است
و انسان در آيينه عشق
سيماي ساده اي دارد.

در آنجا
وقتي باران مي بارد،
خاك مي خندد
پنجره شكوفه مي كند
و نسيم در ارتعاش شوق به رقص در مي آيد.

كسي از سرما
به خود نمي لرزد
وكسي از تنهايي خويش
به تنگ نمي آيد.

آنجا اندوه آويزه چشم هاست
و هيچ كس بيهوده نمي خندد.

آنجا روستاي من است
و شعر من آنجا احساس آزادي مي كند.

در آنجا دستان تاول زده دهقان
آيينه عشق است
و زمين در رنج مادران
به سجده مي نشيند.

در آنجا
دروغ سكه قلبي است
كه خريدار ندارد
و مردم باور خود را تنفس مي كنند
و به يقين خويش نماز مي برند.

در آنجا گل كوكب رنگ زيبايي دارد
گندم بر سفره ها مي رويد
و دانه در تنهايي خويش سبز مي شود.

اگر رهگذري راه گم كند
هزار فانوس
بر درگاه هزار خانه آويخته مي شود
و هزار دختر كوزه به دوش
از هزار چشمه نور
براي او آب حيات مي آورند.


4
شعر هاي مادرم

واژه هاي شعرم را
چيده بودم توي آفتاب
گاهي كه باد مي آمد
زلف شعرم مي آشفت

آن قدر مي خنديدم
كه گوله هاي اشك را
توي تاقچه مي چيدم

حتي مي رفتم تا لب باغچه
شعرامو تو كرت مي كاشتم

وقتي بهار مي شد
شعرم شكوفه مي كرد
هر صبح غنچه مي داد

مادرم با عطر بهار نارنج
چاي دم مي كرد
حتي گاهي مي رفت پشت بام
آشيانه مي ساخت

زمستان كه مي آمد
هزار پرنده را رازيانه مي داد

5
قصه ها و غصه ها

يك شب
كه خوابم مي آمد
پشت حوصله نور خوابيدم

كسي آمد
در خواب بيدارم كرد
خسته بودم، خنديد- آرامم كرد

گفتم قصه بگويم
آواز شد
گفتم غصه بگويم
بيمار شد

وقتي بر گشتم
مادرم رفته بود
خواهرم بيدار بود

Posted by: karim shafaee at July 17, 2004 01:41 PM

You are invited to check out some relevant pages about http://www.aesthetics.co.il/ כתם http://www.aesthetics.co.il/ הרמת חזה http://www.aesthetics.co.il/ הצרת היקפים צלוליט http://www.aesthetics.co.il/ פסוראזיס http://www.aesthetics.co.il/ אריאל http://www.aesthetics.co.il/ בוטקס http://www.aesthetics.co.il/ בוטוקס http://www.aesthetics.co.il/ אוזניים http://www.aesthetics.co.il/ שאיבת שומן http://www.aesthetics.co.il/ ביו אלקמיד http://www.aesthetics.co.il/ צלוליט http://www.aesthetics.co.il/ קמטים http://www.aesthetics.co.il/ הורדת שיער http://www.aesthetics.co.il/ שיער ליזר http://www.aesthetics.co.il/ כירורגיה פלסטית http://www.aesthetics.co.il/ שאיבת שומן http://www.aesthetics.co.il/ קלאס קליניק http://www.aesthetics.co.il/ הסרת שיער בליזר http://www.aesthetics.co.il/ חזה גדול http://www.aesthetics.co.il/ מילוי קמטים http://www.aesthetics.co.il/ פיגמנטציה http://www.aesthetics.co.il/ בליזר http://www.aesthetics.co.il/ הסרת שיער ליזר http://www.aesthetics.co.il/ נימי דם http://www.aesthetics.co.il/ אקנה http://www.aesthetics.co.il/ מדיקל http://www.aesthetics.co.il/ ניתוחים פלסטיים http://www.aesthetics.co.il/ הסרת שער http://www.aesthetics.co.il/ ניתוח עפעפיים http://www.aesthetics.co.il/ מתיחת פנים http://www.aesthetics.co.il/ עיבוי שפתיים http://www.aesthetics.co.il/ הגדלת חזה http://www.aesthetics.co.il/ צלקות http://www.aesthetics.co.il/ ניתוח חזה http://www.aesthetics.co.il/ עיבוי שפתיים http://www.aesthetics.co.il/ פצעי בגרות http://www.aesthetics.co.il/ ניתוחי לייזר http://www.aesthetics.co.il/ יופי http://www.aesthetics.co.il/ ניתוח לייזר http://www.aesthetics.co.il/ פילינג http://www.aesthetics.co.il/ שיער לייזר http://www.aesthetics.co.il/ הצערת עור בלייזר http://www.aesthetics.co.il/ הגדלת חזה http://www.aesthetics.co.il/ כתמי http://www.aesthetics.co.il/ ניתוח פלסטי http://www.aesthetics.co.il/ ניתוחי חזה http://www.aesthetics.co.il/ נשירת שיער http://www.aesthetics.co.il/ הצערת עור http://www.aesthetics.co.il/ השתלות שיער http://www.aesthetics.co.il/ שיער בלייזר ... Thanks!!!

Posted by: אמריקן לייזר at July 22, 2004 05:16 AM

You are invited to check out some relevant pages about http://www.aesthetics.co.il/ כתם http://www.aesthetics.co.il/ הרמת חזה http://www.aesthetics.co.il/ הצרת היקפים צלוליט http://www.aesthetics.co.il/ פסוראזיס http://www.aesthetics.co.il/ אריאל http://www.aesthetics.co.il/ בוטקס http://www.aesthetics.co.il/ בוטוקס http://www.aesthetics.co.il/ אוזניים http://www.aesthetics.co.il/ שאיבת שומן http://www.aesthetics.co.il/ ביו אלקמיד http://www.aesthetics.co.il/ צלוליט http://www.aesthetics.co.il/ קמטים http://www.aesthetics.co.il/ הורדת שיער http://www.aesthetics.co.il/ שיער ליזר http://www.aesthetics.co.il/ כירורגיה פלסטית http://www.aesthetics.co.il/ שאיבת שומן http://www.aesthetics.co.il/ קלאס קליניק http://www.aesthetics.co.il/ הסרת שיער בליזר http://www.aesthetics.co.il/ חזה גדול http://www.aesthetics.co.il/ מילוי קמטים http://www.aesthetics.co.il/ פיגמנטציה http://www.aesthetics.co.il/ בליזר http://www.aesthetics.co.il/ הסרת שיער ליזר http://www.aesthetics.co.il/ נימי דם http://www.aesthetics.co.il/ אקנה http://www.aesthetics.co.il/ מדיקל http://www.aesthetics.co.il/ ניתוחים פלסטיים http://www.aesthetics.co.il/ הסרת שער http://www.aesthetics.co.il/ ניתוח עפעפיים http://www.aesthetics.co.il/ מתיחת פנים http://www.aesthetics.co.il/ עיבוי שפתיים http://www.aesthetics.co.il/ הגדלת חזה http://www.aesthetics.co.il/ צלקות http://www.aesthetics.co.il/ ניתוח חזה http://www.aesthetics.co.il/ עיבוי שפתיים http://www.aesthetics.co.il/ פצעי בגרות http://www.aesthetics.co.il/ ניתוחי לייזר http://www.aesthetics.co.il/ יופי http://www.aesthetics.co.il/ ניתוח לייזר http://www.aesthetics.co.il/ פילינג http://www.aesthetics.co.il/ שיער לייזר http://www.aesthetics.co.il/ הצערת עור בלייזר http://www.aesthetics.co.il/ הגדלת חזה http://www.aesthetics.co.il/ כתמי http://www.aesthetics.co.il/ ניתוח פלסטי http://www.aesthetics.co.il/ ניתוחי חזה http://www.aesthetics.co.il/ נשירת שיער http://www.aesthetics.co.il/ הצערת עור http://www.aesthetics.co.il/ השתלות שיער http://www.aesthetics.co.il/ שיער בלייזר ... Thanks!!!

Posted by: אמריקן לייזר at July 22, 2004 05:16 AM
Post a comment









Remember personal info?