December 4, 2013

یادداشت نسیم خاکسار در باره رمان زمین مادران


نزدهم نوامبر همین سال در زادروز سی و هشت عمر دومین رمانم «زمین مادران» منتشر شد. این رمان از رنج و شادی و آرزوهای مردم سرزمینم در دوران شوراها می گوید و زمینی که مایه سربلندی، سرگرمی همه روزه و همه فصله و هم دلیل گرفتاری های این مردم است.

دیروز نسیم خاکسار، نویسنده ایرانی مقیم هلند یادداشتی برایم فرستاد در باره این رمان که این جا منتشر می کنم. با تشکر از نسیم خاکسار و با اجازه ایشان این یادداشت را در وبلاگم منتشر می کنم:
---

شهزاده عزیز سمرقندی، رمان ات را خواندم. قول داده بودم وقتی خواندم خبرت کنم. در این یادداشت مختصر خلاصه ای از داستان‌ات را می نویسم که بدانی آنرا چطور خوانده ام.


رمان، زمین مادران، داستان دختر جوانی است به نام مهتاب، که به وقت زاده شدن مادرش او را چون کدوی سبزی می دید و دایه‌اش او را آفتاب صدا می زد. این کدو- آفتاب- مهتاب، بعدها در دوران بلوغ و یا نوجوانی از سوی کارگردانی که قرار است از زندگی مادر او فیلمی بسازد، انتخاب می‌شود نقش مادرش را در این فیلم بازی کند. فیلم درباره این زن قهرمان، مادر اوست، که  در دوران سوسیالیسم هشت فرزند بزرگ کرده و در کالخوز پنبه در یکی از شهرهای تاجیکستان – سمرقند- با رنج و زحمت کار کرده است. مهتاب که از مادرش چیزی نمی دانسته یا کم می دانسته با شروع ساخته شدن فیلم و انتخاب او به عنوان بازیگر این نقش، کم کم از راه خواندن یادداشتهای مادر و راهنمائی کارگردان که چگونه مثل مادرش به زندگی و زمین و غوزه های پنبه نگاه کند با زندگی مادرش بیشتر آشنا می شود. و مادر را از دوره جوانی و ازدواجش با پدر و به دنیا آوردن بچه هایش و آبستنی او دنبال می کند و  تصویرهایی از زادن خودش می بیند که چگونه هنگام کار مادر روی زمین، به دنیا آمده بود . و همه اینها را در وجودش بارها و بارها در طی رمان تکرار می کند. مادر مهتاب، جهان بی عشقی داشته است و یا عشقی ناکام در پیوند با شاعری داشته که مهتاب هیچ از آن نمی‌داند. مادر  نوع زندگی اش را در جریان این رمان و ساخته شدن این فیلم به وجود مهتاب می‌برد. مهتاب نیز در طی فیلمبرداری عاشق کارگردان می شود. کارگردان اما عاشق دختری دیگر به نام ناتاشاست که دستیار و مسئول تدوین فیلم اوست.


ناتاشا نیز کارگردان را دوست دارد و عاشق اوست. مهتاب که غرق در عوالم جوانی خودش است و نگاهی رمانتیک به جهان دارد، بی توجه به عشق ناتاشا و میخایل به هم، عشق به کارگردان، میخایل، را در وجود خود راه می دهد و بالنده می کند. او بعدها با دیدن نگاههای عاشقانه ناتاشا به میخائیل و بوسه ای که میخایل بر دستهای او می زند متوجه عبث بودن عشق خودش به میخایل می شود. و این ضربه از شکست در عشق چنان کاری است که او را به بیمارستان می کشاند. مهتاب دچار بیماری گسستگی ذهن می شود و پاره ای از حافظه اش را از دست می دهد. ناتاشا که متوجه عشق او به میخائیل شده چون خواهر یا مادر و یا پرستاری مهربان در تمام مدت بیماریش از او مواظبت می کند تا او بهبود یابد. بعد از آن یکباره غیبش می زند. بعد از مدتی بسته ای پستی از سوی ناتاشا به دست مهتاب می رسد. مهتاب  در بسته ی پستی نوشته و یادداشتهای روزانه خودش را هنگام بیماری پیدا می کند.  او با خواندن نوشته هایش، تلاش می کند ناتاشا را پیدا کند. به محلی می رود که در آن بستری بود و در همان اتاقی که از آن با ناتاشا خاطره داشت اطراق می کند.


مهتاب در این جستجو،  از نو زندگی خودش و ناتاشا و زندگی مادرش را چون تصویرهایی تکه تکه شده از واقعیتهای یک زندگی بزرگتر پیدا می کند. و از عشقی که بین میخائیل و ناتاشا وجود داشته، می رسد به تراژدی زندگی مادرش، تراژدی جامعه ای سوسیالیستی که زندگی مادر و کودکی او را دربر می گرفته و اکنون بر باد رفته است.


شهزاده عزیز، این خوانش مختصر من از این کار است. ساختار کار که بر بنیاد تصویرهای فیلم و نامه ها و عکسها گذاشته شده  و مثل فیلمی سینمائی به گذشته و حال برمی گردد ، فضای جذاب و زیبائی در رمان ساخته است. فیلم طلای سفید که مهتاب نقشی در آن دارد و فیلم ساخته شده کارگردان است، نمایش دیگر همین تراژدی است. کشتی به ریگ نشسته در بیابان، هم ماجرای پایان زندگی زنی است با مدالهای قهرمانی بر سینه که به پیری رسیده است و تجربه های تلخی را پشت سر گذاشته است، هم پایان عشق عبث مهتاب است به کارگردان روسی، روسی ئی که در پایان کتاب سرطان گرفته و در بستر احتضار افتاده، با چهره ای خشک و بیجان. اما در وجود مهتاب آینده ای دیگر نوید داده می شود. مهتاب که برای دیدار با ناتاشا به لهستان رفته است در آخرین روز سفرش با لوکاس آشنا می شود. هرچند معلوم نیست که چه مدت با او باشد، اما مهم نیست. مهم این است که او آموخته است از پا نیافتد و با گامهای استوار رو به آینده پیش برود. آیا میخایلی که در بستر بیماری افتاده " با لبان خشک" همان زمین سوسیالیسم است که بی آب مانده؟  یا روسیه ای است که زمانی وصل بوده به تاجیکستان و اکنون دور افتاده از آن ، در انتظار مرگ است؟ دختر آیا در وجودش نگاهی نو دارد از عشق به خاک و  نگهداری از زمین مادران؟  


رمان پرسش های از این گونه را زیاد برابرت می گذارد که حُسن کار است.

شهرزاد جان دستت درد نکند. به نظر من زمین مادران ، رمان خوبی است. باز هم بنویس از آشتی کودک و زمین و بیباک جلو برو در نوشتن.

نسیم خاکسار

 

---

دسامبر 2013
Posted by S.Nazarova | 1:37 AM | Назари Шумо 0

October 17, 2013

زمین مادران من


رمان «زمین مادران» را با دو خط فارسی و سیریلیک نوشتم گذاشتم دو سه هفته دم بگیره و بعد با دید و نفس تازه بازخوانی کنم. نفهمیدم که چه طور از آن موقع تا به حال سه سال و هفت ماه گذشته!

البته نسخه سیریلیک آن در ماه مه همین سال در مجله «صدای شرق» منتشر شد. ولی نسخه فارسی آنرا همچنان در حال دمخوردن نگه داشته ام. ناشیر که دوست عزیزم حسین ستاره است هر بار می پرسد هنوز یک هفته که وعده دادی نرسیده؟ من هم می گویم هفته دیگر.

از این که برای کار دوست داشته ام به دردهای عزیز و شیرین مادرانم وقت ندارم دلگیر می شوم.
دلگیر می شوم که رمانی را به پاس خاطر زنان زحمتکش سرزمینم نوشته ام این قدر طول داده ام تا بازخوانی کنم.

باید بگویم که بازخوانی دفعه چهارم یا پنجم خواهد بود. ولی هنوز بازخوانی بازخوانی هارا هم دوست دارم انجام دهم تا کار وقتی به دست خواننده می رسد بیغلط و روان و خواندنی باشد.

امیدوارم که روزگار آرامش و وقت بیشتری به من دهد که باز بتوانم غرق نوشته هایم بشوم و کمتر درگیر رویدادهای زودگذر.

Posted by S.Nazarova | 7:55 PM | Назари Шумо 0

October 12, 2013

عباس حکیم


با پیشنهاد و لطف حسین نوش آذر Hossein Nushazar مجموعه داستان های کوتاه عباس حکیم را که با عنوان «عیسی می آید» جمعاوری شده، امروز صبح به پایان رساندم. کتابی ست که می تواند خلاصه و فشرده یک روزگار باشد که در جامعه که حق و حقوق کودک و انتخاب شخصی هنوز جا خودرا پیدا نکرده و باید هر بار با معصومیت و تلاش های کودکی راه و رویش برای خود پیدا کند. داستان با این که از هم جدا و مستقل اند اما رابطه نازوکی بینشان پیدا ست. رابطته بین گرایش های جنسی فرد و سوالهای بیپایانی در کودکی وارد ذهن انسان می شوند و ممکین است که هیچ پاسوخ روشن و دقیق پیدا نکنند، مگر این که نویسنده ای با جسارت قلم به دست بگیرد و بی طرفانه روایت کند. بدون استفاده از واژه های فخرفروشانه و عاقلنمایی در حالی که حرف حساب برای گفتن نیست.

هم قلم و هم بیان این نویسنده دوست داشتم هرچند این نویسنده شناخته ای به نظر نمی رسد و همانند دیگر نویسندگان خوب فارسی نویس ما که در گمنامی به سر می برند و تنها برای پیدا کردن آرامش درونی خود می نویسند.

چیز زیادی از این نویسنده در اینترنت نمی شود پیدا کرد اما در کتاب «صد سال داستان نویسی ایران» حسن میرعابادینی یک پاراگراف را به این نویسنده اختصاص داده که در یک پاراگراف خوب نمی شود از توانایی ها و ویژگی خاص یک نویسنده نوشت...
Posted by S.Nazarova | 11:29 PM | Назари Шумо 0

July 14, 2013

بار هستی


بار جاذبه زمین
سنگین است
آنچنان سنگین که حتی
بال فرشته مرمرین
که در باغچه است
شکسته است

(۱۴-۰۷-۱۰۲۳)
***

Бори ч,озибаи Замин
Сангин аст
Ончунон сангин ки х,атто
Боли фариштаи мармарин
Ки дар бог,ча аст
Шикастааст

(14-07-2013)
Posted by S.Nazarova | 2:15 PM

July 13, 2013

Адабиёти Исталинии Бозор Собир


وقتی لایق شیرعالی مرد
کمر ملت شکست
با شعر بازاری بازار صابر
گرند نیمه خمی که داشت
این ملت
شکست 
روی زانوان اش
افتاد
چون هدیه سرخ سال هفتاد

سبک ادبیات استالینی
مبارک باد
در کشور سامانی
تنها می شود
خوشبینانه گرست
واژه های فارسی
همه افسرده اند

(شهزاده)

Вакте Лоик Шерали мурд
Камари миллат шикаст
Бо шеъри бозории Бозор Собир
Гардани нимахаме ки дошт
Ин миллат
Шикаст
Руйи зонувонаш афтод
Чун хадяи сурхи соли хафтод

Сабки адабиёти Истолини
Муборак бод
Дар кишвари Сомони
Танхо мешавад
Хушбинона гирист
Вожахои форси
Хама афсурдаанд

(Шахзода)
13 Июль 2013

с Continue reading Идомаашро бихонед ادامه متن"Адабиёти Исталинии Бозор Собир"
Posted by S.Nazarova | 1:06 PM | Назари Шумо 0

من

در بهار است
عمر تو
آن قدر بهاری
که فاصله زیاد نیست
بین تیروکمان لبخند و
 رعد و برق
نگاه
تو
Posted by S.Nazarova | 1:47 AM

نیاز از نوسازی


گاهی زمین این قدر کوچک است
این قدر حقیر است
که می شود در آغوش گرفت
می شود در کف دستان
غجیم کرد
دور انداخت

و از نو ساخت

(شهزاده)

*غجیم یعنی مچاله کردن
----------------
Замин ин кадар кучак аст
Ин кадар хакир аст
Ки мешавад дар огуш гирифт
Мешавад дар кафи дастон
Г,ич,им карду
Дур андохт

Ва аз нав сохт

(Шахзода)
Posted by S.Nazarova | 1:12 AM

July 12, 2013

راهی هست

راهی هست
بین مردم و گندمزار
راهی هست
بین میدان محدود گندمزار و صحرایی
 بی پایان پنبه
راهی هست
بین باران و خشکی
که من از آن
 می گذرم
با عذاب زنگزده وجدان

می گذرم
از کنار زمان
Posted by S.Nazarova | 2:38 PM

روح

وقتی
بعد از این همه خونریزی
باز هم قامت راست می کنی
از پله ها بالا و پایین می روی
ساعت ها سر پا می مانی
بعد از این همه خونریزی
زنده می مانی

به روح اعتقادت
می افزاید
Posted by S.Nazarova | 1:29 PM

July 9, 2013

شاعر

من!
تصویرگر اندوه روح مجروح
شمایم!
من!
چون کوه
استاده ام
تکیه گاه
شما!
من!
دختر آتشین
آتشکده سغد سمرقند!
من!
جوشن روشن
در پیراهن جنده پوشانم
من دریای خروشانم!!
من،
اخگر در به در
در رویای گویای شما!
من شمایم
ای که هنوز
 می هراسید
از سلام بی کلام
یک شاعر جوان
من از خواب و خیال شما
بیرون خزیده ام
 پنجره های حنجره های
شما
باز باد
ای مردم!
 زیباتر از راز شما
سازی ندیده ام


در شعله گناه شما
سوخته ام
شاعر شده ام

***





Posted by S.Nazarova | 1:01 AM | Назари Шумо 0

July 6, 2013

مادرانه ها

***
اول دریاها رفتند
بعد درناها

نارها حوصله نداشتند
که انار شوند

انجیر
لباس ملی ملت شد
 پنبه
 شکنجه چهارفصل سال

اول استادان رفتند
بعد شاگردان

اول آرزوها رفتند
بعد آرزومندان

اول وطن داران رفتند
بعد مفهوم وطن

 نهایت، دوستان من رفتند
بعد، لاعلاج... من

***
 خسته
از مقاومت های ابدی
در برابر جاذبه زمین
روزی
آب می شوم
جاری اما نه

آب می شوم
فواره می زنم
به سوی
کهکشان

***
عمر چو رفت
از ساختن
   سوختن
 می ماند

عشق چو رفت
افروختن

***
درخت نیستیم
که به درود بادها
بدرود گوییم
با شاخه شگوفه ها
با دستان سبز
با ریشه در آب
با دلی آباد

انسانیم
 پا به پای باد
می رویم
برباد

***
مادران حامله
گهواره می جنبانند

مادران بی فرزند
زمین را

***
صبح شد و خرشید
شال گردن حریرش را
بر شانه پنجره ها
آویخت

تو هنوز خوابی
من از اول شب تا این لحظه
شانه به شانه دختر نازاده ام
  دلجویانه نشستم
و توضیح دادم
که چرا
هیچ گاه
نخواهد آمد
تا شال گردن حریر خرشید را
دور گردن سیمین اش
در سهرگاهان بیخوابی
امتحان کند
 
***
اول با نگاهت
دوم با دستانت
سوم با قدم هایت
چهارم با لهجه شیرین شوربردارت
پنجم با رفتار، گفتارت
ششم با خفت و خوابت
هفتم با راز و نیازت
تطبیق شدم

آن قدر تطبیق
  ای عشق
که تفریق شدم

***
من و تو
در شهر کوچکی
در بخش کوچکی از دنیا
شاید بشود گفت، در یک روستا
زیر سقفی که چهار فصل سال
حرارتش ۲۲ درجه بالای صفر است
همه شب، همه روز
درگیر ارتقای قلب های مجروح
رویا بافتیم

لحظه هارا اهدا کردیم
روزرا بخشیدیم
  یک دانه سیبی هم برای فردا
در سبد نمی گذاشتیم

باکی نیست
اما کاش این قدر غمناک نبود
جای خالی امروز زیبا
در قاب فردای تیره ما

***
تشکر از بردباری
تشکر از تحمل، از عشق، از بیزاری
تشکر از همخوابگی
همخوانگی
تشکر از شاهی
از شوخی
در برابر چشمان حیرانم
تشکر از همراهی
در این جاده تازه کشف ما
که دست به دست
یکدیگررا کشیدیم
بالا بردیم
پایین آوردیم
تشکر از نذرها و نازها
تشکر از تلخی یک لحظه
 خیال رازها
تشکر،
از تشکرها
از احترام، از سکوت بیدوام
از زخم های زودگذر
از زنگ ها بر در
که سر وقت زدی
از نامه های که با درد
ننوشتی
تشکر
اما کاش ببخشی
اگرلایق نبودم

***
این سیر
آن قدر طول کشید
آن قدر دراز شد
که عاقبت
یک راز شد

***
چیزی به جوز رفتن نیست
این جاده جنگلی
چیزی به جوز بریدن نیست
این ریشته ارمان مخملی
که پیچیده است به پایی
 رهایی تو
و گرفتاری من

***
مرا افسون چشمانت
آن قدر از راه بی راهمی برد
آن قدر جادوگری
  می آموزد
که دیگر هیچ منطق بشر
به هیچ دردم نمی خورد

***
وی فرزندانش را در زمین رها کرد
من فرزندانم را در زمان دفن
و زیر آسمان بارانی
سقف بلند و سنگینی
برای عشق ساختیم
که وقتی فرو افتاد
نه من بمانم
نه او

***

  نشان ما
در حریر کهکشان
در پستان های سفید
راه شیری
باقی خواهد ماند
به دستان ما
به دستاورد های ما
به قاب دیوار
  آبی آسمان ها
 بنگرید

***
افسرده نیستم
دل مرده نیستم
نه. نترسید
اما
 بگذارید آن روزی
که برمی گردم
تنها باشم
 با خوشه های خالی دستان خشک خود
تا در ازدحام سیل مردمان موافق
آن قدر غرق شوم
که نیاز به خودکشی
 نباشد

که نیاز به ماتم حتی
 دو روزی شما
نباشد
آن گونه که گویی
 هیچ گاه در روی زمین
  به نام من
مخالفی
نبوده
و نباشد

***
تیغ!
ای تیغ!
ای دشمن زنانگی
ای دشمن لانه گرم شادی!
کارت از تار گیسوان دختران گذشته
که دم بر بیخ و بون
نار پستان ها می زنی؟!!

***
کیست آن که می گوید
فرزند ندارم؟!

 هفت ماه است
غنچه دستان کوچک
دختر بیولوژیک من
رشد کرده است.

تا ماه ده
در کنارش خار خواهم شد
که از دست شما
عاشقان نجیب زیبایی
نجاتش دهم.

***
باز آمده است

آمده است آن غم شیرین
آن غم افسونکار
آن غم بی رنگ، بی نقش و نگار
که وقتی در کنارش می نشینم
دیگر هیچ چیزی ارزش ندارد

***

ها، ها، ها،ها،ها

من؟ من
من که در قبال همه خوشی ها
  همه رویاها
همه دختران نارپستانم
پسران شیردل
شیرپنگالم
تورا انتخاب کرده ام!
در قبال همه شادی ها
تورا بر تخت زندگانی
دوباره نشانده ام!
مرا می ترسانی؟
مرا می هراسانی؟
از محرومیت!
از دوری
از ناداری...

مرا؟
 که زنجیر - زنجیر شهرها فروخته ام
حلقه - حلقه تیروکمان ها
فروخته ام
من روحم را
روانم را
من ملت و منت ها فروخته ام
من دسته- دسته دولت ها فروخته ام
تا تورا داشته باشم!
مرا می ترسانی
از محرومیت؟!
ای خدای رویاهای
خاکستری من
وقت کردی
 روزی بیا
  با هم دوباره
 آشنا شویم

***
Posted by S.Nazarova | 2:02 AM | Назари Шумо 0

July 3, 2013

شادمانی



شادمانی کاش کوزه ای بود
در بغل خواهر
شادمانی کاش کودکی بود
در گهواره مادر

یا کاش آن کتابی بود
در دستان پدر
شادمانی کاش در نوازش
یک سگ بیخانمان بود
یا شیر دادن به گربه های همسایه

شادمانی کاش قیچی زدن بود
در تصاویر غم های مردم
یا حذف آژنگ های زنی جوان
در فوتوشاپ

یا حداقل سیگاری بود
شب و دیرشب دود کند
بین انگشتان
بی هیچ عذاب وجدان

شادمانی کاش
در سفرهای طولانی بود
از شهر به شهر
از ده به ده
از قاره به قاره

شادمانی کاش شراب سرخی بود
که روی تخت خواب قبل از عشقبازی
با یار خوری

شادمانی کاش در بردن
دختری هشت ساله خود
به مدرسه بود

شادمانی کاش نشستن
در عروسی فرزند بود
شادمانی کاش
قدم زدن با ابیره خود
در چمنزار آباد بود

شادمانی کاش بوسیدن دستان
زن حامله بود
یا نگرستن به چشمان
نوجوانی با هنر بی نظیر

شادمانی کاش دیدن
درختی بود
که چهیل سال پیش کاشته ای

شادمانی کاش نگرستن به چشمان
مخاطب بود

شادمانی... کاش چاشنی داشت
یا کاش قابل دیدن در آیینه بود
یا در قاب عکس جوانی

شادمانی کاش در کیسه جا می شد
یا در یک جامدانی سبوک

شادمانی کاش...
بود

 ***
به خواهرم ماهزاده
(۳ ژوان ۲۰۱۳)

Барои хондани ин назмпора, лутфан сафхаро комил боз кунед
Continue reading Идомаашро бихонед ادامه متن"شادمانی"
Posted by S.Nazarova | 5:40 AM | Назари Шумо 0

June 13, 2013

هیچ وقت رای نداده ام

دفعه دوم است که جریان انتخابات ایران را دنبال می کنم و حس غریبی دارم. اول از این که خوشحالم که مردم  ایران نسبت به وضع سیاسی کشور بیطرف نیستند ولی در همزمان به خود فکر می کنم که چرا ما چنین شور و شوقی را نه تجربه کرده ایم و نه برای ایجاد چنین فضای تلاش می کنیم. ما یکی تاجیکان، ازبکان و دیگر همسایه های برادرمان.

من هیچ وقت رای نداده ام. با این که سی و هشت سال دارم هیچ وقت رای نداده ام. هیچ وقت به پای صندوق رای نرفته ام. و همیشه از خطر فاش شدن این کارم ترسیده ام ولی باز هم رای نداده ام. از رای دادن اجباری فرار کرده ام. چون رای دادن و ندادن در کشور من هیچ تغییری ایجاد نمی کند. رای دادن آن جا معنای ندارد ولی رای ندادن معناهای زیاد و مهمی دارد. رای ندادن یعنی با دایره دولتی ها نرقصیدن و خودرا از آن همه بیعدالتی و دروغ دور نگه داشتن است.

حالا که می بینم در ایران مردم نسبت به رای دادن تردیدهای دارند، یعنی تردیدهایشان نسبت به سالهای پیشتر بیشتر شده، می ترسم که ایران هم به یک شوروی دیگری تبدل شود. به چه معنا شوروی؟ به این معنا که مردم خود را از سیاست دور کنند و همه لگام ها را بدهند به دست ده در صدی که در قدرت هستند و آن ده درصد هم تمام تلاش اش این است که در قدرت بماند و مخالف را به راحتی از میدان دور کند. امروز خانه-زندان و فردا اعدام و ... یعنی راه های استالین شدن زیاد است ولی نتیجه اش یکی ست. چه رنگ آن سیاه باشد و چه سرخ مردم در این راه بازنده است.

من هیچ وقت رای نخواهم داد چون دیگر دوازده سال است که در ازبکستان نیستم. در انتخابات هلند هم شرکت نمی کنم چون هنوز شهروند صد در صد آن نیستم و اگر هم شهروند شدم هم شاید رای ندادم. رای دادن فرهنگ و رفتار اجتماعی ست که من متاسفانه آنرا ندارم و بدون این حس شیرین و عمیق بزرگ شده ام...

رای دادن هم انگار شبیه عاشق شدن است و حتمی باید شخص مورد علاقه خود را داشته باشی. امیدوارم که این عشق و این شور را مردم ایران از دست ندهند.

من موسوی را نمی شناختم ولی در جریان ماجراهای بعد از انتخابات عاشق او شدم. به خود فکر کردم کاش می توانستم به او رای دهم. ولی اجازه اش را نداشتم.

اما به خاطر عشق قدیم نباید عشق های تازه را انکار کرد. نمی گویم رای دهید وقتی خودم این تجربه را نداشتم. و نمی گویم رای ندهید چون انتخاب باید آزاد باشد از صمیم دل و جان باشد. وقتی نیست به اجبار نباید پای رای رفت.

اصول دموکراسی این است که به خواسته ها و باورهای خود خیانت نکنیم. بقیه اصول های آن درجه دوم است.
Posted by S.Nazarova | 9:07 PM | Назари Шумо 0





Also available 

[Archives]

[Shakhzoda Nazarova]

Search


Archives
Follow SNazarova on Twitter
Links

Samarkand the city I adore
Радио Замона/Radio Zamaneh
Радиои Озоди
BBC Tajik Service
IWPR Central Asia Radio
حلقه ملکوت
سيبستان
چرخ وفلکЧарху фалак
JadidOnline
خشت و آينه
ملکوت
معصومه ناصری
داریوش ایراندوست
مریم اینا
Хусрав
Зафар Мирзоён
Azadeh Assaran
Adash Istad وبلاگ نویسنده ای در سمرقند
Dilshodai Farhodzod وبلاگ دلشاد فرهادزاد شاعر سمرقندی
Akbar Piruzi وبلاگ روزنامه نگار و شاعر سمرقندی
Salim Ayubzod روزنامه نگار و نویسنده تاجیک
Kayoumars "Oyina"
ساغر
Audio Library in Persian
Audio Library in Persian
Payvand-Persian-Dari-Tajik community in Holland
آبدره
Мисли нони Самарканди-тасвир
Аз Самарканд то Душанбе-тасвир
سامانی دات کام
از سمرقند چو قند: ادب امروز فارسی در ازبکستان
واژه ياب متون شعر فارسی
Точикони Узбакистон
مجله‌ی سمرقند
Нигохе ба номахои Фуруг
Tajik Figures
CIA factbook Uzbekistan
CIA factbook Tajikistan
Artists Without Frontier
The Iranian
Сайти занони Ирон-Women in Iran
Гузинаи маколоти муфид-Davat
Chakma.Tajnet
Фуруги Фаррухзод- ашъор ба хатти форси
Letters to a Young Poet
Silviya Plath- шоире ки маро ба ёди Фуруг меандозад
Расул Гамзатов-я писал, то что думал
The website of George Soros
George Orwell-Political Writings
Аксхои кадимии Амири Бухоро ва...
December 2013
Sun Mon Tue Wed Thu Fri Sat
1 2 3 4 5 6 7
8 9 10 11 12 13 14
15 16 17 18 19 20 21
22 23 24 25 26 27 28
29 30 31        
طربخانه‌ی تاجيکی
قطع صدا


VideoBlog

[Shakhzoda Nazarova]


[Shakhzoda Nazarova]

Tweet
Powered by
Movable Type 3.34

Free counter and web stats